۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه

اعتراض وبلاگ نویسان سبز به ایجاد فضای سرکوب و اختناق در کردستان


اعتراض وبلاگ نویسان سبز  به ایجاد فضای سرکوب و اختناق در کردستان
در شرایط جاری، حکومت خودکامه ایران در ضعیف ترین وضعیت ممکن از نظر مشروعیت داخلی و بین المللی به سر می برد. از همین روست که جمهوری اسلامی برای سرپوش گذاشتن بر  بحران مشروعیتی که بدان گرفتار آمده، نیروهای سرکوبگرش را به بهانه مقابله با فعالیت نیروهای های تروریستی و جدایی طلب  و  در عمل به منظور ایجاد جو رعب و وحشت به منطقه کردستان فرستاده است. لذا جمعی از وبلاگ نویسان سبز در حمایت از مردم کردستان، ضمن اعتراض به سیاست های سرکوبگرانه حکومت ایران ، موارد ذیل را اعلام می دارند:
1-     در عصر مبارزات مدنی، فعالیت های تروریستی و مشی مسلحانه نمی تواند ضامن احقاق حقوق هیچ بخشی از ملت ایران باشد و تنها راه را برای سرکوب بیشتر باز می کند. در عین حال به این موضوع واقف هستیم که راهبرد دایمی جمهوری اسلامی در مواجهه با اعتراضات اقلیت های قومی و مذهبی این بوده است که با بهانه قرار دادن فعالیت های مسلحانه گروه های تروریستی مانند پژاک، اصل مطالبات اقلیت ها را مخدوش جلوه داده و با ایجاد فضای پلیسی و امنیتی، فعالیت های مدنی اقلیت های قومی برای کسب برابری حقوقی را سرکوب نماید. لذا ما امضاکنندگان این بیانیه، ضمن مرزبندی و مخالفت با گروههای جدایی طلب و گروههایی که مشی مسلحانه را برگزیده اند و همچنین محکوم نمودن هر گونه حرکت تروریستی از سوی این گروهها، حمایت خود را از اعتراضات مدنی اقلیت های قومی و مذهبی ابراز می نماییم.

2-     در لشکرکشی های حکومت ایران که به بهانه دفاع از مردم منطقه کردستان صورت می گیرد، بیشترین آسبب را مردم منطقه می بینند. این حجم از آتش گشودن ها و حملات گسترده نه متناسب با تهدیدات موجود است و نه تضمین کننده امنیت مردم منطقه. خبرهایی که از مناطق درگیری منتشر شده است حکایت از آن دارد که مردم بسیاری آواره و دچار آسیب شده اند. حکومت ایران قطعا نسبت به این مسایل مسئول می باشد و توجه مجامع حقوق بشری را به تبعات این اقدامات جلب می کنیم. عدم تحرک نهادهای بین المللی و حقوق بشری و سکوت خبری نسبی که بر این حوادث سایه افکنده است بر نگرانی های موجود افزوده است. بر این باور هستیم که در این شرایط، حضور نمایندگان نهادهای بین المللی و حقوق بشری و همچنین خبرنگاران آزاد می تواند به ارائه گزارشات مستقل و نهایتا کاهش حجم خشونت نیروهای دولتی منجر شود.

3-     سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بازوی حکومت ایران در ترور فعالین سیاسی داخل و خارج کشور بوده و همچنین نقشی عمده در ایجاد ناامنی های بین المللی و علی الخصوص منطقه خاور میانه بر عهده دارد. بنابراین  سپاه پاسداران که خود یک نهاد تروریستی است نمی تواند مدعی مبارزه با فعالیت های تروریستی شود. از طرف دیگر بواسطه نقش برجسته سپاه پاسداران در سرکوب اعتراضات مسالمت آمیز مردم، این نهاد فاقد مشروعیت مردمی برای دفاع از مردم  ایران در مقابله با تهدیدات  داخلی و بین المللی  می باشد.

4-     روش های سرکوبگرانه هرگز راه حل مشکلات مناطق مرزی نیست و تنها به ابعاد نارضایتی ها افزوده است به گونه ای که ناآرامی های قومی یکی از اصلی ترین چالش های آینده کشور خواهد بود. متاسفانه سیاست مشت آهنین حکومت ایران در برخورد با مطالبات اقلیت های قومی و مذهبی، کشور را بصورت جدی در معرض چندپارگی قرار داده است. این موضوع، بار مسولیت نیروهای حاضر در جنبش سبز را سنگینتر می کند به نحوی که مساله اقوام باید به عنوان یکی از مهمترین سرفصلهای مطالبات جنبش، مد نظر قرار گیرد. یادآور می شویم که بر طبق منشور سبز:

·         ضروری است، برای رهایی مردم از هرگونه سلطة سیاسی (استبداد، یکه سالاری و انحصارطلبی)، سلطة اجتماعی (تبعیض و نابرابری های اجتماعی) و سلطة فرهنگی (وابستگی و انقیاد فکری) تلاش شود. بر همین اساس جنبش سبز بر حمایت از حقوق زنان، نفی هرگونه تبعیض جنسیتی و احترام به حقوق اقوام و مذاهب مختلف ایرانی تأکید ویژه دارد.
·         تلاش برای تحقق حقوق قانونی و احترام اخلاقی اقلیت های دینی و مذهبی و قومی از طریق زمینه سازی برای مشارکت فعال و نهادمند آنان در فرایندهای تصمیم گیری سیاسی در کشور، با تکیه بر هویت مشترک ایرانی و به رسمیت شناختن تنوع و تعدد فرهنگی، یکی از فعالیت های عمده جنبش سبز است.

5-     فعالین مدنی اقلیت های قومی و مذهبی به خوبی آگاهند که نه مساله استبداد حاکم بر ایران بدون کمک آنها حل خواهد شد و نه مساله تبعیض اقلیت ها بدون آگاهی و همراهی همه مردم ایران رفع خواهد شد. جدا نمودن مشکلات حوزه اقلیت ها از بقیه مسایل جاری ایران راهبرد موثری برای حل مشکلات این حوزه نیست و تنها به پراکنده شدن نیروی اجتماعی مخالف حکومت منجر می شود. ریشه مشکلات و تبعیض های موجود را نه در عدم استقلال از حکومت مرکزی، بلکه در خودکامگی و استبداد رای و عدم اعتقاد به قوانین حقوق بشری حکومت فعلی ایران باید جست که نه تنها برای اقلیت های قومی و مذهبی، بلکه برای تمامی ایرانیان، مصیبت آفرین بوده است. بی شک حکومتی که منطبق بر بنیان های دمکراتیک و اصول حقوق بشری بنا شده باشد، می تواند تضمین کننده حقوق شهروندی همه ایرانیان فارغ از هر زبان و فرهنگ و مذهب باشد.

6-     راه برون رفت از شرایط موجود، همکاری و همدلی فعالین مدنی اقوام و فعالین سبز بر اساس حقوق بشر و در راستای نهادینه کردن حقوق شهروندی برابر می باشد. لذا لازم است تا تک تک ایرانیان، با حقوق شهروندی خویش آشنا شوند، و با تکیه بر این آگاهی و همدلی، متحدانه برای رسیدن به ایران برای همه ایرانیان، کوشش نمایند.


1-  آخرین لیست وبلاگ های امضا کننده را از http://alireza222.blogspot.com  دنبال نمایید.

2-  در صورت تمایل به  امضا نمودن این نامه و اضافه شدن به این لیست، پس از انتشار این مطلب در وبلاگ خود، آدرس لینک مربوطه را به آدرس weblogersabz@gmail.com ایمیل نمایید.

۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه

راه سوم، راه عبور


مقدمه:
در دو نوشتار قبلي (اينجا و اينجا)، به نقد اصلاح طلبي به مثابه وسيله اي براي کسب قدرت و نقد انقلابي گري پرداخته شد. در نوشتار فعلي به تفضيل به راه عبور از فضاي فعلي  به سوي دموکراسي خواهيم پرداخت.
بحث را از پيرامون نگاه ها به اصلاحات شروع ميکنم، چرا که  در نوشتار اول اشاره به آن شده بود که راه عبور، از بطن تجارب و برداشت ها از استيلاي  حداقل 12 سال گفتمان اصلاح طلبي به مثابه کسب قدرت بر عرصه عمومي و بين نخبگان سياسي جامعه برآمده است
راه عبور، تغيير طلبي:
همانگونه که در نوشتار اول گفته شد، بدون دانستن حد و مرز اصلاح پذيري يک سيستم، نمي توان به اصلاح آن سيستم دست زد و انتظار نتيجه مناسب را داشت. تفاوت ها در نگاه به اصلاح طلبي در ايران، نه تنها زاييده شناخت ناصحيح از حد و مرز اصلاحات سيستم حاکم نيست، بلکه  حد و مرز اصلاح پذيري سيستم، جزو تنها موارد مورد توافق همگان است. حتي اگر اصلاح طلبان حکومتي، بنا به حفظ منافع شخصي و گروهي، از بحث پيرامون آن طفره روند، خود بهتر از ديگران ميدانند که بيشتر وعده ها براي فرداي پس از کسب قدرت، در بهترين حالت کلک تبليغاتي شان مي باشد. بنابراين تفاوت ها در برداشت از اصلاح طلبي، زاييده فاکتور مهم ديگري است. نگارنده اعتقاد دارد که اين اختلاف از اهداف سرچشمه ميگيرد. بطور ملموس تر، براي يک دسته، هدف  کسب قدرت سياسي- اقتصادي  است و با اين توجيه که بدون داشتن ابزار قدرت نمي توان اصلاحات کرد، به اقدام خود مشروعيت مي دهند. و براي دسته ديگر، هدف خود اصلاحات است. اما نه الزاما اصلاح سيستم حاکم، بلکه اصلاح شرايط حاکم. دسته بندي دوم، عدم اصلاح پذيري سيستم را مدت هاست تشخيص داده است، اما چون هدفش اصلاح شرايط است، لذا دنبال چاره جويي است که بتواند توازن قوا را از طريق حضور مدني مردم در عرصه عمومي، تغيير دهد. در اين رويکرد، مهم حضور مردم است، فارغ از مرزبندي هاي بين اجزا تشکيل دهنده اين مردم  و خط سياسي و فکري آن ها، از مطالبات مشترک به عنوان حلقه هاي اتصال کلوني هاي جمعيتي استفاده مي شود.  در حالي که دسته اول، حضور مردم را تنها به صورت کنترل شده و در راستاي منافع خود مي خواهد. اين دو تفاوت در نگاه به مردم، به تفاوت هاي اساسي در رويکرد حرکتي هر کدام از دسته ها منجر شده است. به همين دليل رويکرد دسته اول را بيشتر مي توان يک جبهه سياسي با منافع مشخص دانست، در حالي که دسته دوم، بيشتر به موج هايي در بطن جنبش اجتماعي مي ماند.
اين تفاوت با دقت در سخنان عباس عبدي در نقدش به جنبش سبز، به خوبي و روشني مي شود. وي در اين مصاحبه، نقدهايي به جنبش سبز وارد مي سازد، که همه از دريچه نگاه دسته بندي اول اصلاح طلبان به جنبش سبز است. او مي گويد: "جنبش سبز، عقلانيت سياسي براي کسب اهداف ( کسب قدرت) ندارد." اين که چه شده است که عباس عبدي که نامه اي تند و تيز، به خاتمي در سال 84 مي نويسد و نوع نگاه و رفتار وي را به نقد تند و تيز مي کشد، چنين تغيير جهت ملموس داده، مورد بحث اين نوشتار نيست. اما در مصاحبه اخير وي، تاکيد بيش از اندازه به عقلانيت سياسي و هدف سياست، به خوبي نمايانگر نوع نگاه اين دسته به کسب قدرت مي باشد.  همين نگاه سبب شده است که حضرات، جنبش سبز را همانند يک حزب سياسي بپندارند، که بايد داراي آن نظام سازماني باشد که هر وقت يکي گفت بنشينيد، همه بنشينند، و هر وقت گفت بلند شويد، همه برخيزند.
 جدا از آن که چنين نگاهي به يک امر سياسي، خود نادرست است، چرا که در عرصه سياست تنها هزينه و فايده کل، تعيين کننده نوع کنش مي باشد و نظم سازماني بدون منافع مشترک را تنها در پادگان ها مي توان جست نه در احزاب! اما طنز ماجرا آن جا مي باشد، که آقاي عبدي يک جنبش اجتماعي را به ظرف يک حزب سياسي، مظروف ميکند و در نقد جنبش سبز مي گويد: "مغالطه دوم نيز درباره هدف سياست است. برخي‌ها فكر مي‌كنند هدف مبارزه سياسي اجراي عدالت است. در حالي كه اين برداشت درست نيست. هدف از مبارزه سياسي كاهش آلام و درد و رنج و افزايش خشنودي و رضايت براي حداكثر جامعه است. اجراي عدالت وظيفه دادگاه‌هاست، اما سازش و صلح مقدم بر دادگاه است، و سياست در مقام سازش و صلح است. جنگ جهاني دوم محصول قرارداد خاتمه جنگ اول بود كه طرف پيروز و از موضع عادلانه بر طرف شكست خورده اعمال نمود. اتفاقي كه در پايان جنگ دوم از آن پرهيز شد، در حالي كه مسئوليت آلمان در شروع جنگ دوم بسيار بيشتر از اين مسئوليت در آغاز كردن جنگ اول بود. مقايسه وضعيت امروز آفريقاي جنوبي و زيمبابوه نيز گواه روشني بر اولويت صلح و سازش بر انتقام (بخوانيد عدالت) است."  
اولا جناب آقاي عبدي همچون ديگراني که در دسته اول جاي ميگيرند، بنا به نوع ديدگاه خود نميخواهند بپذيرند که جنبش سبز، يک جنبش اجتماعي است نه يک حرکت حزبي براي کسب منافع سياسي. پس هر گاه نتوانند اين جنبش اجتماعي را همچون يک حزب سياسي رام شده داشته باشند، شروع به تخريبش خواهند کرد. عامل اصلي حرکت جنبش هاي اجتماعي بر خلاف چيزي که آقاي عبدي در آن مصاحبه گفته است، دقيقا اجراي عدالت است. در هيچ کجاي تاريخ نميتوان يک جنبش اجتماعي را يافت که کنش گران و حاميان آن جنبش اجتماعي، به قصد اهداف سياسي دور هم جمع شده باشند. تاريخ سرشار از داستان هاي فراوان از نهضت ها و جنبش هاي اجتماعي است که همگي در مبنا بخاطر مبارزه با ظلم و تبعيض و اقامه قسط و عدالت بوجود آمدند.
اين مثال به تنهايي باز گو کننده برخي از تفاوت نگاه بين دو رويکرد به مقوله اصلاحات، بود.  به جا خواهد بود که براي نشان دادن اين تفاوت، از این پس براي نشان دادن اين تفاوت، واژه تغيير طلبان را براي دسته دوم بکار ببريم. در همين راستا، به اختصار تفاوت هاي اطلاح طلب و تغيير طلب را خواهم گفت، تا پس از آن، به ارايه دلايل کارآمدي بيشتر تغيير طلبي براي عبور به سوي دموکراسي در قياس با اطلاح طلبي  بپردازم.
يک اصلاح طلب، هدفش کسب قدرت سياسي است که پس از کسب آن بتواند اصلاحات ممکن در چهارچوب تنگ نظام را پيش ببرد، در حاليکه براي يک تغيير طلب، هدف اساسي، تغيير اوضاع مي باشد و اصلاحات يک سيستم در نگاه کلي، بدون محدوديت و چهارچوب پيگيري مي شود.
يک اصلاح طلب، به اصلاحات، با ديد پروژه اي نگاه مي کند. پروژه انتخابات مجلس، پروژه انتخابات رياست جمهوري، پروژه لايحه اختيارات رياست جمهوري و غيره، که اين پروژه ها حتي گاهي مي توانند ابزاري براي حذف خود آن ها نيز باشد. در حاليکه يک تغيير طلب، اصلاحات را يک پروسه و فرآيند مي بيند که بايد در طي زمان، با تغيير و تحولاتي اساسي در جامعه همراه شود. به بيان ساده تر، يک اصلاح طلب، همواره ترجيح مي دهد که در يک زمين خاص با تغيير در آرايش بازيکنان و تعويض نيروها بازي کند، در حاليکه يک تغيير طلب، همواره در صدد خلق فضاهاي جديد و تغيير قوانين بازي است که اعتقاد دارد به پيشرفت اين فرآيند کمک خواهند کرد. از ديد وي اصلاحات تنها در سايه حضور در عرصه عمومي و افزايش دايره کنش گري مردم در بسترهاي گوناگون صورت مي پزيد.
يک اصلاح طلب از دريچه منافع شخصي و گروهي به فرصت ها و تهديد ها مينگرد، لذا حضور مردم تنها بايد در راستاي کسب اين منافع خطي و گروهي دنبال شود، همانند حضور در پاي صندوق هاي راي، در حاليکه يک تغيير طلب، از دريچه منافع ملي به فرصت ها و تهديدها نگاه کرده، و حضور مردم را در هر شرايطي، و با هر ديدگاهي، قوام پايه خود مي داند.
يک اصلاح طلب، حتما يک فعال سياسي است، يک تغيير طلب، حتما يک کنش گر اجتماعي است، هر چند مي تواند فعال سياسي هم باشد.
يک اصلاح طلب، نگاه تشکيلاتي به هوادارن خود دارد و انتظار تبعيت  سازماني از آن هارا دارد. يک تغيير طلب، بواسطه مطالبات مشترک، انتظار حضور ديگران براي احقاق حق مشترک را دارد، هر چند اگر الگوي حرکتي و کنشي آن ها يکسان نباشد.
يک اصلاح طلب، طبق چارت تشکيلاتي، به وجود يک رهبر سازماني که صادر کننده دستورها باشد، نياز دارد، يک تغيير طلب، چنين نيازي براي صورت گرفتن يک کنش مشترک نمي بيند، بلکه بيشتر به فکر برآيند خرد جمعي است.
حال ميخواهم فراتر بروم  و بگويم که چرا فکر ميکنم تغيير طلبي، راه عبور از فضاي فعلي حاکم بر کشور به سوي دموکراسي است. همانطور که در نوشتار اول، به ضعف هاي اساسي اصلاح طلبي در چهارچوب نظام، پرداخته شد، بايد اکنون دنبال اين سئوال بود که تغيير طلبي نيز با چنين ضعف هايي روبرو خواهد بود؟
در نوشتار پيشين گفته شده بود که اصلاحات در سيستم حکومتي مثل ايران - که تمام قدرت سياسي، مالي و نظامي  در دست يک نهاد و فرد خاص است-  بدون رضايت وي ممکن نخواهد شد. لذا اصلاح طلبي بدون رضايت خامنه اي، راه به جايي نخواهد برد. اما تغيير طلبي مي تواند خارج از شرايطي که حاکميت مطرح مي کند، بازي کند و از بازي حاکميت نيز مشروعيت بستاند. مهمترين استراتژي براي يک تغيير طلب آن است که همواره حاکميت را در موضع بي مشروعيتي قرار دهد، چرا که مشروعيت يک شرط لازم و نه کافي براي استمرار هر سلطه اي مي باشد.  اگر چه در کوتاه مدت، نتايج ملموس که ماحصل اين استراتژي باشد، کمتر خواهد بود، اما در دراز مدت، تمام اجزاي حاکميت را از هم متلاشي خواهد کرد. و اين تاخير زماني، فرصتي استثنايي براي يک تغيير طلب ايجاد خواهد کرد که بتواند نهادهاي جامعه مدني که جانشين نظام استبدادي خواهند بود را پرورده و به باروري برساند. لذا نقدهايي که در بحث انقلاب مطرح شد و نگراني هايي که از نبود حکومت مرکزي مقتدر ابراز گرديد، در اين نوع مبارزه، کمرنگ تر خواهد بود.
لذا، يک تغيير طلب به جاي آن که دنبال آن باشد تا از کورسوهاي اميد از تن زمخت قانون اساسي استبدادي و  معاملات سياسي، سهمي بسيار اندک از قدرت کسب نمايد، چهارچوب حاکمه را مشروع نداسته و به دنبال آن است که با پيوند زدن افراد جامعه، تمامي پايگاه اجتماعي حاکميت را از دستان وي بگيرد. حکومتي بماند که صاحب زور و پول است ولي پايگاه اجتماعي ندارد. بديهي است که از اين طريق، بدنبال آن خواهد بود که موازنه قدرت را تغيير دهد. هرچند دشواري هاي زيادي نيز بر سر راه خواهد داشت، اما با تاکيد به مبارزه غير خشونت آميز، تا حد بسياري، ابزار قدرت خشن حاکميت در مواجه با خود را ناکارآمد خواهد ساخت. تغيير طلبان، به دنبال انقلاب نيستند که از خشونت استقبال نمايند، تا سبب برخوردهاي قهري حاکميت گردند، و زمينه حذف فيزيکي خود را مهيا سازند، بلکه به عکس، با يک اقدام آينده نگر، خود مبارزه مسالمت آميز را سبب افزايش آگاهي، افزابش پايگاه اجتماعي و نهادينه کردن گفتمان خود در بافت جامعه مي يابند.
تغيير طلبان، بر خلاف اصلاح طلبان، تعهدي به عدم فعاليت براي تغيير حکومت در هر شرايطي ندارند، و چنانچه مجبور شوند، تغيير حکومت هم يک گزينه پيش روي آن ها خواهد بود. اما اين تغيير فرم حکومت براي آن ها هدف نيست، هدف آن است که بتوان قواي سه گانه مستقل از هم داشت، حريم خصوصي افراد، به هيچ بهانه اي مورد تعرض قرار نگيرد، حتي تعارض با خواست اکثريت، بازوهاي نظارتي مردم بر قواي سه گانه، شفاف و پرقدرت باشند. و آزادي بيان و عقيده براي همه به رسميت شناخته شود. لذا اگر هيچ گزينه اي جز تغيير حکومت برايشان نبود، از راه جنگ خونين اين تغيير حکومت به دست نخواهد آمد، بلکه از زمين گير کردن حاکميت فعلي از ادامه سلطه از طريق ابزارهاي بسيار متعددي که در دست مردم است، چنين انقلابي رخ خواهد داد. بديهي است که چنين سيستم اجتماعي که متکي بر بسيج عمومي افراد است، از ضربات چکشي مي تواند تا حد زيادي در امان باقي بماند.
تولد، ظهور و بروز جنبش سبز،  درسي عبرت آميز با خود دارد. خرده جنبش هاي اجتماعي که از سال 80 به بعد، از چهارچوب اصلاح طلبي فاصله گرفته بودند، و آن ها را بيشتر در پي حفظ قدرت يافته بودند، در طي 8 سال، در لايه هاي دروني جامعه رشد کرده بودند. در حالي که در اين همان هشت سال، تقريبا اصلاح طلبان حتي به مدد در دست داشتن برخي اهرم هاي قدرت در آن سال ها، نتوانسته بودند که جلوي افول قدرت خود را  بگيرند. لذا پيش از انتخابات 88، هر دو کانديد منتسب به جناح اصلاح طلبان، مجبور به تغيير در رويه سنتي اصلاح طلبانه شدند و بسياري از مطالبات اين خرده جنبش ها را به رسميت شناخته و خواستار ايفاي آن ها شدند. و جنبش سبز، زماني تولد يافت که همه جريان هاي تغيير طلب و اصلاح طلب به مخرج مشترکي از مطالبات خود دست يافتند
بديهي است که چنين حرکت مطالبه محوري، خالي از هزينه نيست، اما مهم آن است که هزينه پرداخت شده، دود هوا نمي شود و خرج رشد و پرورش يک جامعه  مدني مي شود که بايد بتواند به روز مبادا، قدرت انتقال يافته از استبداد را مديريت نمايد. از سال 76 تا 88 جامعه ايران، هزينه هاي بسياري در راستاي پيشبرد دموکراسي پرداخت، اما اين هزينه ها تقريبا هيچ گاه منجر به تغييرات اساسي در سطح جامعه نگرديد. در حالي که در طي اين دو سال، عليرغم هزينه هاي بسيار، اما صدها سايت خبري و اجتماعي بدون هيچ گونه برنامه ريزي قبلي تولد يافت. يک شبکه تلويزيوني تاسيس گرديد. هزاران هزار نفر از مردم عادي، بصورت خودجوش به شبکه هاي آگاهي رساني ملحق شدند و خود نقش شهروندخبرنگار را ايفا کردند. امروز به مدد اين شبکه هاي اجتماعي و سايت هاي خبري، سطح آگاهي و تحليل هاي مردم از بازي هاي قدرت جناح حاکم، بسيار پخته تر از چند سال پيش است و فرآيند مشروعيت ستاني از نظام استبدادي با سرعتي باور نکردني در بين افراد جامعه به پيش مي رود. لذا مي توان گفت که از دريچه سود و هزينه، هزينه هاي پرداخت شده، خود سبب سرمايه گذاري جديد ميشوند، چيزي که در طي 12 سال استيلاي گفتمان اصلاح طلبي، نمونه عيني آن چناني نداشت.
اما سئوال مهم، آن است که براي آينده چه بايد کرد؟ اگر با نگارنده هم عقيده شده باشيد، و راه تغيير طلبي را به عنوان تنها راه عبور به سوي جامعه اي دموکرات قبول کرده باشيد،  اکنون بايد دغدغه اين باشد که چگونه مي توان اين فرآيند را تسريع کرد، و بازدهي کنش ها را افزايش داد؟ نگارنده اعتقاد دارد که شرايط کنوني کشور به گونه اي است که يک پيروزي بزرگ براي تغيير طلبان، به سرعت نظام و سازمان نيروهاي استبدادي را هم دچار اصطکاکات شديد داخلي، و هم مشکلات عديده خارجي شده اند،  به هم خواهد ريخت، آنگاه است که مي توان افق هاي جديدي در پيش چشم جنبش سبز ديد. چنين پيروزي مي تواند از دل يک فرصت به نام تحريم انتخابات فرمايشي زاييده شود. چنانچه جنبش سبز بتواند در راستاي استفياي مطالبه مهم خود -انتخابات آزاد- زنجيره از افراد جامعه را کنار هم قرار دهد، به جرات مي توان گفت که شاکله حاکميت را به هم خواهد ريخت. هيچ نظامي نميتواند در طي کمتر از دو سال، دو جراحي بزرگ داشته باشد و باز بتواند در مقابل يک اراده ملي مقاومت کند. تحريم انتخابات فرمايشي، پس از آن که خواست مشترک همه فعالين تغيير طلب شد، بايد براي تک تک افراد جامعه توجيه گردد و همگان بدانند که شرکت نکردنشان چه سودي خواهد داشت. مشروعيت زدايي از حاکميت زور، زماني ديگر جاي انکار از سوي حاکميت نخواهد داشت که در روز انتخابات، چند ميليون شهروند معترض به آن، با آرامش تمام تظاهرات کنند. اگر حاکميت اجازه نمي دهد که رفراندوم برگزار گردد، فرصت انتخابات پيش رو، يک رفراندوم بالقوه مي تواند باشد.
نتيجه:
راه عبور به سوي دموکراسي – تغيير طلبي –پروار کردن جامعه مدني و توانايي استفاده از ابزار مقاومت مدني در طي يک مبارزه مسالمت آميز است. در اين راه عبور، به جاي آن که هدف، کسب قدرت براي اصلاح باشد، هدف افزايش هزينه پرداختي توسط حکومت استبدادي مي باشد و در صورت مقاومت در مطالبات برابر مردم، اين هزينه ها به قدري بايد افزايش يابد که امر حکومت به خودي خود، معنا و مفهومي نداشته باشد. تحريم انتخابات فرمايشي پيش رو، مي تواند سکوي پرشي براي اين جنبش اجتماعي باشد.

۱۳۹۰ تیر ۴, شنبه

در باب سید محمد خاتمی

این روزها، روزهای تلخلی است، نگرانی از وضع جسمانی زندانیان اعتصاب غذا کرده یک طرف و انفعال جامعه از سوی دیگر، به تنهایی کافی است که دلیلی باشد برای غم و غصه خوردن. یک هفته از اعتصاب غذای زندانیان سیاسی می گذرد. با چند تن از دوستان در حال مشورت بودیم که باید اقدام علمی در حمایت از این اقدام زندانیان سیاسی صورت بگیرد. اعتقاد داشته و دارم که خطاب این آزادگان بیشتر از آن که حکومتی باشد که نشان داده است جان انسان ها برایش پشیزی ارزش ندارد، عموم مردم می باشد. کمپین هایی در حمایت از این اعتصاب غذا صورت گرفت، که هر کدام کاری شایسته بودند. اما به شخصه اعتقاد دارم که باید یک اقدام عملی جدی تری و در داخل کشور رخ دهد. به همین دلیل، تصمیم گرفتیم که یک نامه به برخی از شخصیت های نام آشنا بدهیم و از آن ها درخواست اقدام  عملی عاجل در حمایت از زندانیان سیاسی نماییم. هر چند به شخصه دوست داشتم که خطاب آن نامه سید محمد خاتمی باشد، چرا که اعتقاد داشتم ایشان پتانسیل بالاتری برای اجماع چنین اقدامی دارد، اما تصمیم جمعی بر آن شد که از مراجع اصلاح طلب این درخواست صورت بگیرد. پس از انتشار آن نامه، در فکر آن بودم که یک نامه خطاب به آقای خاتمی بنویسم و از ایشان هم چنین اقدامی را طلب کنم. برخی از دوستان پیشنهاد داده بودند که این نامه به جای آن که از طرف جمعی از وبلاگ نویسان باشد،  از طرف فعالین سیاسی با ذکر نام صادر شود. در همین فکر بودم که چند ساعت پیش متوجه شدم جناب آقای خاتمی پیامی خطاب به این زندانیان سیاسی صادر کرده است. پیام را که خواندم، بدنم سست شد. همه ماهیچه هایم یخ کرده بود.
چند ساعتی با خود درگیر بودم که آیا باز باید آن نامه به خاتمی را بنویسیم یا نه، به این نتیجه رسیدم که از ابتدا اشتباه میکردم که انتظار اقدام عملی از طرف ایشان را داشتم. این دو سال اشتباه میکردم که خاتمی را همراه موسوی و کروبی می دانستم.
به اعتقاد بنده، امثال آقای خاتمی تنها توجیه کننده انفعال در برابر ظلم هستند. عجیب است که این اقدام غیر اخلاقی را که خود سبب ترویج ظلم بیشتر از طرف ظالم می شود را در لباسی از اخلاق می پوشانند. و از آن دردآور تر آن که جمعی او را مرد اخلاق می دانند. امروز مطمئنم که از دید آقای خاتمی حقانیت تنها با قدرت است. یعنی آن که قدرت دارد، مجاز است که هر کاری بکند، چون قدرت در ید دستان اوست.  این نگاه تخیلی خاتمی به اوضاع کشور، را تنها با دقت در سطور نگاشته شده در آن متن می توان دید. آن جا که  از مسئولان میخواهد :" از طریق مذاکره با معترضان به حل مسائل بپردازند."  یعنی با زندانیان مذاکره کنند و بگویند که این حق ما بود که هدی صابر را ضرب و شتم کردیم. این حق ما بود که هاله سحابی را کشتیم و این حق ماست که شما را از حقوق انسانی تان محروم کرده ایم.
اعتقاد داشتم  که یکی از دلایل اصلی فلاکتی که وبال گردن کشور شده است، بی عرضگی شخص خاتمی بود. اما امروز اعتقاد دارم که دلیل دیگرش آن است که امثال من هنوز به وی امید داشتیم.
از امروز، خاتمی برای من یک بزدل است که بیش از هر کس دیگر، به قوام ظلم در این کشور کمک کرده است. او نتنها خود نمی خواهد مقابل ظلم و ستم بایستد، بلکه مروج انفعال و مسخ زدگی است. کسی که دیدش به قدرت آن است که لطف کند و ما را نکشد، نمی تواند آزادی خواه باشد، تنها می تواند تدارکاتچی به نسبت مهربان تری از سایر تدارکاتچی ها برای دستگاه ظلم و جور باشد. خاتمی همانند تریاکی می ماند که کارکردش تسکین موقتی درد است. و آن کسی که به امثال خاتمی برای تغییر اوضاع امید بسته است، مثالش به کسی می ماند که در شوره زار نهال کاشته و به آن چشم دوخته است، تا بال و پر بگیرد و به آسمان برسد.


۱۳۹۰ تیر ۱, چهارشنبه

درخواست جمعی از وبلاگ نویسان سبز از مراجع برای حمایت عملی از اعتصاب غذای زندانیان سیاسی

علمای عظام، حضرات آیات یوسف صانعی، بیات زنجانی،  سید علی محمّد دستغیب، و موسوی اردبیلی

 

همانطور که خود بهتر از ما مستحضرید 12 نفر از شایسته ترین فرزندان این سرزمین، در اعتراض به وضعیت اسفناک زندان ها و احقاق حقوق حقه و قانونی خود و همچنین رسیدگی به پرونده شهادت هاله سحابی و هدی صابر، دست به اعتصاب غذا زده اند. در زمانی که جناب آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی به  دلیل ایستادگی بر استیفای حقوق مردم  در زندان خانگی به سر می برند،  انتظار از حضرات عالی،  به عنوان شخصیت هایی که مورد وثوق بخش هایی از جامعه هستید، آن بود که از تمام پتانسیل و توان خود برای شکست این فضا استفاده نمایید.
در دو سال گذشته علیرغم هشدار ناصحان نسبت به ظلم های کثیر و مشهود حاکمان، دیدید و دیدیم که سخن با کنایه گفتن با این حکومت موثر نمی افتد. کار از اعوذ و لاحول گذشته است و ظلم امروز، تدبیری صریح تر می طلبد. تمثیل های تاریخی فرعون و یزید را این حکومت نمی فهمد. توقع آن است که صریح تر سخن بگویید اگر واقعا عزمی بر سخن گفتن وجود دارد! پیشگامی علما و مراجع صدر مشروطه و راه کار عملی و راهگشای آن ها دراعلام تحصن و بست نشینی و اعتراض به حاکمیت مستبد وقت در حافظه تاریخی ملت در حال فراموشی هست. نه تنها آن خاطرات رنگ افسانه به خود گرفته است، بلکه این موضوع که که بخش عمده تقصیرات چه در شکل گیری نطفه این حکومت ناخلف و چه در تداوم حیات مریضش، بر عهده علمای حوزه و نهادهای مذهبی- سیاسی کشور است، توقع بیشتری را نسبت به مسئولیت پذیری و تلاش و جهاد علما در رفع این مظالم ایجاد نموده است.   خفقان و مظالمی که امروز با استظهار به دین اسلام و همراهی و تایید تعدادی از علما و مراجع بر مردم روا می رود، اگر مشروعیتش ستانده نشود، تصویری به غایت ناخوشایند در خاطرات امروز و فردای مردم ایران باقی خواهد گذاشت و اندک ارج و قربی که برای معدود علمای مستقل  از جمله حضرات عالی  باقی مانده است نیز در این بیدادگاه تاریخ رنگ خواهد باخت.
لذا نگارندگان این نامه از شما می خواهند که در صورت تغییر نیافتن اوضاع و ادامه اعتصاب غذای زندانیان سیاسی، با اعلام اعتصاب غذای عمومی و تحصن در اماکن متبرکه، عموم مردم را به حمایت از خواسته های به حق زندانیان سیاسی دعوت نمایید. این انتظاری بود که در همان  هنگام دستگیری آقایان موسوی و کروبی  نیز از شما می رفت ولی به هر حال تا امروز محقق نشده است. اگر قائل به تکلیف در اعتراض  برابر جنایت های ضد انسانی به نام دین هستید، امروز وقت آن است که از مقام کلام و عتاب فراتر رفته و از همه پتانسیل موجود برای اقدامی عملی در این راستا استفاده نمایید و انتظاری که در جامعه از شما بوجود آمده است را پاسخ بگویید. آیندگان رفتار ما و شما و ایشان را به قضاوت خواهند نشست. آنان خواهند پرسید اگر ادعای آن را دارید که اسلام دین حریت و آزادی است، پس چرا در آن بزنگه تاریخی، هیچ اقدام عملی از مراجع و علمای مستقل سرنزد! امیدواریم که ما و شما در پیشگاه تاریخ و در برابر پرونده عملکرد خویش روسپید باشیم.

۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

این متن عنوان ندارد

گاهی دلت آنچنان می گیرد، که می خواهی بزنی به زیر همه چیز. ای کاش می توانستی تو هم بمیری، ای کاش تو هم می توانستی در لب طاقچه عادت از یاد ببری. سهراب می گفت کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم. اما گویی ذات تو با مسخ شدن در تناقض است حتی شناور شدن در افسون زیبایی برای همین حتی میخواهی با طبیعت بجنگی. حکایتت شده حکایت سیزیف که محکوم شده است آن سنگ گرد لعنتی را به قله کوه برساند. اما زیاد که مقاومت کنی، خسته می شوی. پارو زدن در مسیر خلاف آب، حتما برآیند سرعتت را مثبت نمی کند. گاهی تنها با سرعت کمتر عقب می روی. بیشتر پارو میزنی، بیشتر خسته می شوی. رمقی برایت نمی ماند. باز به این نکته می رسی که جنس فرصت از طلاست. آه که در سرزمین من، مس خریدار بیشتر دارد تا طلا. 
دلت میخواهد که خود را به آب بسپاری و آب ببردت به هر آنجا که دلش خواست. این تقاص آنانی است که متاع خود را نجسته اند. روزها خواهند آمد و خواهند گذشت، در کتاب ها از رشادت ها خواهند نوشت و از بی عرضگی ها. اما کسی از خود نخواهد پرسید که من در کدام ردیف قرار می گرفتم. این رسم زندگی است. زندگی جاری است. یک بار به این سو و یک بار به آن سو، یا باید بخت یاریت کند و یا باید به فکر توشه راه باشی. هیچ کدام که نباشی، شاید آخرش از روند بازی استعفا بدهی تا در گاه دیگری به میدان آیی. آیا باز سیزیف خواهی ماند و یا ....
چه کسی گفته است که هر متنی باید سر و ته داشته باشد. سر و ته برای کسی است که وضعیتش سر و ته دارد نه رها شده در باد. کارکرد برخی نوشته ها فقط این است که سر و ته نداشتن را عرضه کنی. البته خیلی ها خواهند گفت متن فلانی سر و ته ندارد.  اما سر و ته نداشتن، به معنی  میان نداشتن نیست. حتی می تواند نشانی باشد که میانش آن چنان پر است که اصلا سر و تهی ندارد. سر و ته ارزانی آنان باد که به طاقچه عادت چسبیده اند.


۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

ما متهمیم


باز هم اولین خبر روزانه ای که خواندم رفتن یکی بود. گویی دیگر عادتم شده که هر روزم را با خبر بدی شروع کنم
حس و حال نوشتن ندارم. حس و حال هیچ کار دیگری را ندارم. تنها فکر میکنم و خیره به صفحه مانیتور نگاه میکنم. یاد خاطره بسیار کوتاهم با آقای صابر را چند بار در ذهن مرور میکنم. افسوس که آن روز عظمت وجود و ارده اش را درک نکرده بودم.
  اگر چه عامل اصلی در شهادت این عزیزان حکومت جور و ظلم ولایت فقیه است. اگر چه او جانشن را در اعتراض به ظلم و ستم فدا کرد. اما آیا این همه ماجراست؟ نه به نظر من تمام ماجرا نیست. صابر کاری فراتر از این ها کرد. او جور بی خیالی و مسخ زدگی هفتاد میلیون ایرانی در پاسداشت انسانیت را به تنهایی کشید.
به این فکر میکنم که هر کدام از ما چه سهمی از شهادت هدا صابر داریم؟ سهم هر کدام از ما فجایع احتمالی آینده بر زندانیان سیاسی چقدر است؟ جواب تنها یک چیز است. سهم ما دنیایی است به سنگینی سکوت.
ما متهمیم، حتی اگر امروز سوگوارش باشیم!

۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

چرا 22 خرداد؟


بیش از سه ماه از حصر رهبران جنبش می گذرد. این سه ماه حصر آنان، آبستن انشقاقاتی در هرم قدرت حاکمه بود و آرایش نسبت تازه ای از نیروهای سیاسی نسبت به دو سال گذشته شکل گرفته است. هرچند، این اختلافات، چندان مرکز ثقل قدرت را تغییر نداده است، اما سبب تغییر آرایش نیروهای سیاسی کشور شده که در بطن خود خطرات و فرصت هایی را برای جنبش سبز ایجاد کرده است. شرط تداوم جنبش سبز، به عنوان یک جنبش اجتماعی – سیاسی، آن است که همواره شرایط لحظه ای را رصد کرده، و با توجه به اولویت هایش، گزینه مناسب را انتخاب نماید.  در این نوشته، سعی خواهم کرد با اتکا به این آرایش جدید، لزوم پاسداشت بیست و دو خرداد، سالروز بلوغ جنبش بیداری ایرانیان را متذکر شوم
در این مدت که شعله های اختلاف بین تیم احمدی نژاد و خامنه ای بالا گرفته است، مقالات معدودی در تحلیل شرایط از زاویه منافع جنبش دیده ام. اما یکی از آن ها، به صراحت توصیه به نزدیکی جنبش به تیم خامنه ای داشت. به نظر میرسد که این استراتژی همانست که برخی از اصلاح طلبان حکومتی نیز در سر دارند. اما آیا واقعیت امر نیز چنین است و نزیکی جنبش سبز به تیم خامنه ای در مناقشات امروز بین حاکمیت و دولت به نفع جنبش سبز است؟
نباید از چشم دور داشت که دلیل اصلی تمامیت خواهی و اقتدار طلبی در سیستم فعلی، وجود حلقه بسته و متمرکز قدرت خارج از هر نوع نظارت و پاسخ گویی است. کودتای خونین پس از انتخابات 22 خرداد، حتی اگر فرض بر مدیریت آن خارج از فرمان خامنه ای گرفته شود، باز مهر تایید خامنه ای در پای آن دیده می شود. در حالی که خود این فرض که چنین کودتایی بدون اطلاع و یا همراهی وی صورت گرفته، از اساس اشتباه است و شواهد و دلایل بسیاری مبنی بر صدور فرمان سرکوب و همراهی وی با این نقشه از روزهای اولیه عملیاتی شدنش وجود دارد. اما بحث آن است که جنبش سبز که یک جنبش اجتماعی با مطالبات گسترده در دایره امور سیاسی، اجتماعی و فرهنگی است، خود در اعتراض به کلیت سیستم حاکمی که در آن رای و خواسته شهروندان، اهمیتی ندارد بپاخواست نه شخص احمدی نژاد و همراهان وی. اگر چه وجود یک نیروی سیاسی با مشخصات جریان احمدی نژاد خطر واقعی برای منافع ملی است و ره آوردی جز فقر، فساد و خطراتی برای امنیت ملی  نداشته است، اما اساس فساد آن سیستم حکومتی است که چنین جریانی را برای خارج ساختن رقیبان از حلقه قدرت ساخته و پرداخته می کند. احمدی نژاد تبلور عملکرد سیاست های امنیتی – سیاسی خامنه ای می باشد که آن چنان اشتباه و پرغلط بوده است که حتی امروز منافع خود خامنه ای را به خطر انداخته است. با این دید، حتی اگر خطر احمدی نژاد بواسطه اخراجش از قدرت و یا تحت کنترل درآوردنش توسط حامیان خامنه ای رفع گردد، اساس مشکل هنوز باقی است. جایگاهی که خود را مافوق قانون می داند، خود زاینده چنین جریانی بوده است و تمامی کاراکترهای احمدی نژاد میراثی است از چنین حلقه ای که برای خود قدرت فراقانونی قایل است. به فرض اگر احمدی نژاد از حاکمیت اخراج گردد، آیا آن مرکز قدرت فراقانونی، عزمی بر شکستن قدرت مافیایی اش دارد؟
مراکز قدرت در صحنه سیاسی اجتماعی ایران در حال حاضر را می توان به رئوس مربعی تشبیه نمود که چهار راس آن عبارتند از : سید علی خامنه ای، محمود احمدی نژاد، ائتلاف محافظه کاران سنتی به سرکردگی هاشمی و همراهی مراجع قم با اصلاح طلبان حکومتی به سرکردگی محمد خاتمی و راس چهارم این مربع، جنبش سبز است که نماد قدرت اجتماعی  و حضور مردم در این منازعات است. فارغ از اخلاقی نبودن همراهی جنبش با یکی از دو تیم خامنه ای و یا تیم احمدی نژاد، دلایل منطقی بر ناصحیح بودن این همراهی با یکی از این دو راس قدرت را ذکر خواهم کرد.
چنانچه جنبش سبز به همراهی با احمدی نژاد در منازعه با خامنه ای بپردازد، علاوه بر شکل گیری اختلافات اساسی در پیکره جنبش سبز، عملا جنبش سبز، حیاتش را به وجود جریانی پیوند خواهد زد که تجربه کوتاه تولد و حضورش در عرصه سیاسی، نشان از یک جریان افراطی قدرت طلبی دارد که نه تنها سنخیتی با دموکراسی ندارد، که خود به مثابه یک نیروی فاشیستی، دشمن آزادی های فردی و سیاسی بوده و در اولین فرصت ممکن، یک نظام شبه هیتلری را بر سر کار خواهد آورد. اما نکته مهم آن است که در نبرد قدرت بین خامنه ای و احمدی نژاد، احمدی نژاد شانسی برای موفقیت ندارد. هر چند احتمال می رود که دست به اقداماتی بزند که هزینه خروجش را برای حاکمیت بسیار گران نماید.
چنانچه جنبش سبز به همراهی با خامنه ای بپردازد، نه تنها پا بر تمام اصول خود در زمینه سازی دموکراسی برای ایران می نهد، بلکه قدرت متمرکز و نامحدود خامنه ای را مشروعیت خواهد داد. مشکل جریان دموکراسی خواه با حاکمیت جمهوری اسلامی، داستان امروز و دیروز نیست و از دوران ریاست خاتمی بر دولت اصلاحات و مجلس ششم، این درگیری علنی شده بود. چنانچه خامنه ای پیروز میدان شود و بخشی از جنبش سبز نیزبه نفع خامنه ای وارد ماجرا شود، همه چیز به 2 تیر 84 بازخواهد گشت و حتی خود سازش کاران نیز، بهره ای از قدرت را تصاحب نخواهند کرد، چون عملا خامنه ای دیگر نیازی به آنان نخواهد داشت.
زمزمه هایی شنیده می شود که اکنون که این دو بازوی کودتا، به جنگ با یکدیگر مشغول هستند، جنبش سبز، باید با سکوت خویش، مانع از اتحاد این دو بازو در برابر جنبش شود. و هر گونه اعلام موجودیت دوباره جنبش سبز، سبب اتحاد این دو نیرو خواهد شد. باید بگویم که این تحلیل از اساس اشتباه است. چون به باور شخصی بنده، نبردی که در جریان است، نبرد صفر و یکی است و اساسا دیگر به هیچ وجه نمیتوانند این دو بازو با یکدیگر مصالحه کنند، چرا که اساس بازی بر حذف دیگری است. احمدی نژاد با علم به آن که در صورت اجازه به ماندن، پایان ریاست جمهوریش، پایان حیات سیاسیش خواهد بود، در حال مبارزه است. چنانچه نتواند ترکیب مجلس نهم را به نفع خود بچیند، تمام داشته هایش را خواهد باخت. طرف دیگر نیز، از خطر افتادن مجلس به دست احمدی نژاد به خوبی آگاه است. شاید دلیلی همچون پیش بینی مرگ خامنه ای در آینده نزدیک، آنان را از دولت و مجلس احمدی نژادی،به وحشت می اندازد. مضاف بر این که احمدی نژاد هیچ تعاملی در این چند ساله با رقبایش نداشته است و نوع بازی وی همیشه، صفر و یک و حذف تمام عیار رقیب بوده است. این جنس بازی، چیزی نیست که به مسامحه بکشد، چون مسامحه یعنی مرگ این جریان. اصلا به خاطر تکیه بر این ویژگی بوده است که این جریان چنین توانسته است که از پلکان قدرت بالا رود.
نگرانی دیگری که نیروهای عمدتا نزدیک به راس سوم قدرت، یعنی هاشمی و خاتمی از اعلام تداوم اعتراض های جنبش سبز دارد، آن است که این اعتراضات به نفع احمدی نژاد تمام خواهد شد. که البته این برداشت صحیح است.
با توجه به موارد ذکر شده، راه صحیح برای جنبش کدام است؟ سکوت؟ همراهی با خامنه ای؟ و یا ادامه اعتراضات؟
جواب به این پرسش متکی بر سبک و سنگین کردن هزینه و فایده هر حالت محتمل خواهد بود. وقتی دو راس این مربع قدرت به جان یکدیگر افتاده اند، سکوت جنبش تنها به حذف احمدی نژاد کمک خواهد کرد. اما آیا پیروزی خامنه ای به نفع جنبش است؟ آیا اصولا یک قدرت غالب، حاضر به گردن نهادن به پیش شرط های اصلاح طلبان خواهد شد؟ اگر چنین بود چرا خامنه ای همواره گزینه حذف اصلاح طلبان را پی گرفته است؟ نگارنده اعتقاد دارد که گردن نهادن خامنه ای به کف مطالبات مطروحه، تنها در شرایطی رخ خواهد داد که توازن قوای فعلی برقرار نباشد، یعنی خامنه ای احساس خطر عمیق از شرایط بکند و حاضر به دادن برخی از امتیازها، که این شرایط مسلما پس از پیروزی خامنه ای بر احمدی نژاد عینیتی نخواهد داشت.
اما چنانچه اعتراضات مردم از سر گرفته شود، خامنه ای مجبور خواهد بود که همزمان در دو جبهه نبرد کند. پیروزی خامنه ای بر احمدی نژاد در هر حالتی قطعی است، اماوقتی جنبش سبز در شرایطی که این دو بازی کودتا به رقابت حذفی با یکدیگر مشغول هستند، اعتراضات را از سر بگیرد، آن گاه توازن قوا تا حد بسیار زیادی تغییر خواهد کرد. در چنین شرایطی می توان به گرفتن امتیاز از حاکمیت امیدوار بود.
تنها دلیل نگارنده بر لزوم برنامه ریزی برای اعتراضات 22 خرداد، تنها به مزایای این تغییر توازن قوا نیست. نگاهی به شرایط  بحرانی اقتصادی و معیشتی مردم، از آن خبر می دهد که دیر یا زود سلسله ای از نارضایتی های عمومی رخ خواهد داد. چنانچه جنبش سبز ظرفیت آن را ایجاد نکند که مطالبات اقتصادی مردم را مطرح کند و این نارضایتی ها را به درون خود راه داده و کانالیزه کند، این اعتراضات به شورش های بدل خواهد شد که سرکوب خونینی را به دنبال خواهد داشت. مردم تا ابد منتظر تصمیم گیران جنبش سبز نخواهند نشست و وقتی کارد به استخوانشان رسید، تنها شورش های عمومی را راه تغییر خواهند یافت. لازم به ذکر نیست که چنین شورش هایی نه تنها به پیشبرد فضای دموکراتیک کمکی نخواهد کرد، بلکه حتی آن فضا می تواند به عنوان سمی برای جنبش عمل نماید. پس لازم است که جنبش سبز، بتواند از هم اکنون نارضایتی های اقتصادی را در درون خود بپذیرد و عملا به استقبال حضور قشر کم درآمد و کارگر در جنبش برود. 22 خرداد، می تواند فرصتی باشد برای زمینه سازی چنین اتحادی.
از سوی دیگر باید به وضعیت نگران کننده و وخیم زندانیان سیاسی نگاه کرد. این تکلیف ماست که از اعتراضات و اعتصاب غذای آن ها با صدای هر چه بلندتر حمایت کنیم. اگر جامعه در برابر چنین وضعیت وخیمی سکوت کند، احتمال وقوع بسیاری از مصیبت ها بر همراهان در بندمان چندان دور از واقعیت نخواهد بود. حصر موسوی و کروبی نیز، باید در نظر گرفته شود. جنبشی که به چنین اقدام غیرقانونی چشم ببندد، کم کم همه چیز را فراموش خواهد کرد. باید به حاکمیت نشان داد که این زخم تا آزادی این همراهان سبز التیام یافتنی نیست.
باور دارم که 22 خرداد 90، روزی بسیار مهم برای جنبش است. دلایلی که ذکر شد، همه دلایل نبود، اما در شمار مهمترین ها بود. اگر 25 بهمن به خلاقیت رهبران سبز، روزی شد که  ریا و دورویی حاکمیت در حمایت از جنبش های مردمی خاورمیانه را به جهانیان نشان داد، 22 خرداد هم باید روزی باشد که نشان دهد این جنبش تا تحقق مطالباتش زنده است. 22 خرداد پتانسیل آن را دارد که شروعی باشد بر تغییر توازن قوای فعلی به نفع جنبش، از آن غافل نشویم