۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

Iranian Green bloggers letter to Syrian protesters


The human wave of people struggling against oppression, starting from Iran and passing by Tunisia, Egypt, Libya and Bahrain, has now reached the fortress of the Syrian authorities. It seems that this indomitable wave has no will to end its course and the flames of freedom, passing from hand to hand, is now within the grasp of you, courageous people of Syria. Your clenched fists, your strong will and your unimaginable struggle despite of the horrible bloodshed of that vicious government has awed Iranians and all the world.
Iranian freedom fighters, bearing their green flag, are also looking into the bright future and they have followed your movement since the first days. They all wish for your victory and feel a part of your sacred anger, excitement and hopes. Unfortunately, on the other side of the border, are seated those rulers whose frightened hearts do not understand the epic of the peoples presence and requests. They fear for the destruction of their palaces and the end of their despotism, therefore they ruthlessly use their weapons to quite the people, not knowing that this wave will swallow them.
For all people,  a day comes where they see their dignity and honor at stake and they have no other choice than to stand up. The Epic that you, courageous people of Syria have created, is oh so familiar for us Iranians. in any news that we receive despite the reinforced censorship, in any clip that we view from your fight and your struggle, we see our own story reenacted in your revolution. that sameness is what unites all freedom fighters of the region and puts the despots of our countries in the same front against their people. Today, the united rulers of these countries have the same benefits at stake and they compete with each other in the heinous crimes they commit against those people. One uses its media and diplomatic utilities to fight the combatants in order to justify their murder. They pretend that the freedom seekers are hooligans and that they deserve their atrocious fate, the other one sends its troops to fight defenseless civilians and yet the other, sends its squads to another country to help the despot contain the civil rights movements in Syria.  The height of this deception is shown when the person who pretends to be the leader of the Muslim world, uses the Friday prayer of Tehran to hypocritically shed tears on Palestinians and Egyptians and yet, ratifies the murder of the Syrians. This is nothing but the continuation of those paranoiac illusion that permits them to act like Gods and to ruthlessly judge and condemn whomever they find against their advantage; calling one a martyr and the other one an intriguant. That is why  today, their dark souls reflect in their faces and they can hide no more and their complicity with the murderers of the region cannot be denied anymore. 
The recent developments of the region had one great outcome: they can lure no one anymore, they cannot hide behind their defending the Palestinian people in their fight with Israel. The Palestinians' well-being cannot be used as a publicity for their dark ends in order to gain them some false legitimacy. How can they defend Palestinians and yet, murder viciously its own people? How can they justify the huge gap between the Human Rights and what is really going on in their own country without being trapped by the two scales, two measures concept? those treacherous tricks do not fool the people of this region anymore and they cannot misuse those publicity to gain any legitimacy whatsoever. 
Apart from the indefensible acts of the illegitimate government of Iran, the bloodshed of Syrian freedom fighters has a very  bitter effects on Iranians. We believe that with the peoples resistance, the kingdom of oppression cannot survive and the foundation of despotism is soon to be shaken and will disappear. The blood of many courageous Syrian fighters will pave the road to freedom. The way you Syrian people are carrying this fight, with so much pride and dignity, there is no doubt that you will soon succeed. You should be aware that the deepest prayers of the Green freedom fighters of Iran is with you in each of your steps.

A group of Green bloggers of Iran
   

1.      Adam Evolution blog
2.      Arash Bahmani blog
3.      Arman Sabz blog
4.      Azad blog
5.      Akarim blog
7.      Behrangi Blog
8.      Spinooza Blog
9.      Tohiroo Blog




۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۰, سه‌شنبه

نامه جمعی از وبلاگ نویسان سبز خطاب به مبارزان سوری


    موج برخاسته از  سرکشی مردمان از زیر یوغ بندگی ظالمان، با گذر از ایران و تونس و مصر و لیبی و یمن و بحرین،  امروز قدرتمندتر و عظیمتر،  به کاخ حاکمان سوریه رسیده است.  گویی که این موج سرکش سر ایستادن ندارد و مشعل آزادیخواهی دست به دست گشته و اینک بر فراز دستان شما مردمان سوریه قرار گرفته است. مشتان گره کرده و اراده با شکوهتان و پایداری سرسختانه تان  به رغم شدت سرکوبها و خونریزیهای دستگاه فاسد و سرکوبگر حاکمان سوری، تحسین ایرانیان و جهانیان را برانگیخته است.
 آزادیخواهان ایران نیز که خود ذیل لوای پرچم سبز مبارزه، به فردای آزادی چشم امید بسته اند، از روز نخست کنجکاوانه و مشتاقانه مبارزه شما مردم سوریه را دنبال می کنند و پیروزی تان را به آرزو نشسته اند و خود را در خشمها و هیجانها و امیدهایتان شریک می دانند. دریغ که آن سوی میدان، حاکمانی نشسته اند که قلب های مرعوبشان مانع از درک حماسه حضور مردم می شود و از هراس فرو ریختن بنای استبدادشان حکم به خونریزی می دهند و بر موج خروشان مردم شمشیر می کشند و نمی دانند که  موجهای بلندتر که از پی می آیند به مراتب ویرانگرترند.
  برای هر ملت، روزی فرا می رسد که شرافت و سربلندی خویش را در بوته آزمایش می بیند و برای پاسداری از آن ناگزیر به قیام می شود. حماسه ای که شما مردم سوریه به تصویر کشیده اید حماسه ای آشنا برای ما مردم ایران است. در هر خبری که از زیر شدیدترین فشارها و سانسورها به دست ما می رسد و در هر فیلمی که از آماج رگبار مسلسلهای نظامیان سوری به تصویر کشیده می شود، داستان مبارزه خود را می بینیم. همین همداستانی است که جنبش های آزادیخواهی منطقه را در کنار هم می نشاند و جباران و حاکمان سرکوبگر را در جبهه مشترک قرار می دهد. حاکمان همدست منطقه، امروز در سرکوب مردم  منافع  مشترک پیدا کرده اند و  در جنایت،  یکدیگر را همراهی می کنند. یکی دستگاه تبلیغ و دیپلماسی اش را مامور می کند که قتل شهروندان مبارز را مشروع جلوه دهد و آزادیخواهان را به عنوان فتنه گران و آشوبگران جلوه دهد و دیگری لشکر سرکوبش را به همراهی در جنایات  گسیل می دارد؛ یکی لشکر سرکوب به بحرین می فرستد و دیگری جوخه های امنیتی اش را به سوریه. اوج این نمایش های فریبکارانه آنجاست که  مدعیان رهبری مسلمین جهان از تریبون نماز جمعه تهران برای مردم مصر خطبه می خوانند و برای مردم فلسطین جامه می درند و در همان حال کشتار سوریان را مشروع اعلام می دارند. این ادامه همان توهم  مالیخولیایی است که اجازه می دهد بر مسند خداوندگاری تکیه زنند و بدین سان  بی محابا درباره جان افراد به قضاوت بنشیند و یکی را شهید بخوانند و دیگری را فتنه گر. از همین روست که امروز سیاهی چهره شان هویدا شده و تایید  جنایتهای شرکای سیاسی  و همدستی شان با ظالمان منطقه، طشت رسوایی شان را  بر زمین انداخته است. 
 تحولات اخیر منطقه حداقل حسنش این بوده که پرده از چهره نفاق آلود حکومت هایی که پشت دفاع از فلسطینیان و مخالفت با اسراییل پنهان شده اند و مسایل اعراب فلسطین را در هیاهوی تبلیغاتی وجه المصالح اهداف شوم خود کرده اند تا مشروعیتی کاذب برای خود و حکومت نامشروعشان ایجاد کنند برداشته است. مگر می توان همزمان هم مدعی دفاع از حقوق ملت فلسطین بود و هم به کشتار مردمان کشور خود دست زد؟ مگر می توان با موضوع حقوق بشر با استاندارد های دوگانه برخورد کرد و آدم کشی در فلسطین را محکوم کرد اما کشتار در کشور تحت حکومت خود و یا در کشورهای مشترک المنافع را جایز برشمرد؟ این ترفند دروغین حکومت های خودکامه کشورهای عربی از یک سو و هیاهوی تبلیغاتی حکومت مستبد ایران برای بهره برداری سیاسی از اوضاع آشفته فلسطینیان از سوی دیگر، قطعا از این پس نمی تواند موجبات فریب مردم منطقه را فراهم آورد. 
سوای عملکرد غیرقابل دفاع حکومت نامشروع و کودتایی ایران، ریخته شدن خون مبارزان سوری، براستی به جان آزادیخواهان ایرانی ناگوار آمده است.  ایمان داریم که  به مدد پایداری مردمان ، بیرق ظلم برچیده خواهد شد و کاخ لرزان استبداد در برابر شکوه حضور مردم فروخواهد ریخت.   خون آزادیخواهان سوری، فرش قرمزی خواهد شد برای قدوم مبارک آزادی . این سان که شما  ملت سوریه پرچم مبارزه را  با صلابت در دست  گرفته اید، و اینچنین پرغرور در اهتزازش پایمردی می کنید، دیر نباشد که بیرق  پیروزی را بر قله سعادت برافرازید. بدانید و آگاه باشید که در این راه آرزو و دعای خیر آزادیخواهان جنبش سبز  ایران، بدرقه راهتان خواهد بود.
جمعی از وبلاگ نویسان سبز

·         آخرین لیست وبلاگ های امضا کننده را از http://spinooza.blogspot.com/ دنبال نمایید.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه

سقوط احمدی نژاد، سقوط بسیج است



مناقشه بین احمدی نژاد و خامنه ای، وارد مراحل باریک خود شده است. بسیاری از نیروهای محافظه کار که به خوبی می دانند که خود به تنهایی رقیب احمدی نژاد نمی توانند بشوند، نه تنها به جبهه خامنه ای پیوسته اند، بلکه هر کدامشان، مسئولیتی در این عملیات متحدانه به عهده گرفته اند. اما چرا، چنین همسویی عجیب و خیره کننده ای در اردوگاه جناح راست علیه احمدی نژاد شکل گرفته است؟
لازمه پاسخ به سئوال فوق، مرور ریشه های شکل گیری جریان احمدی نژاد می باشد. انتخابات سال 84 را، بی گمان میتوان یکی از مهمترین دوره های دگردیسی در جمهوری اسلامی دانست. پس از ضربات کاری که اصلاح طلبان در سایه حضور مردم در انتخابات سال 76 و 80 و مهمتر از همه انتخابات 78 مجلس  به پیکره   استبداد و خامنه ای آورده بودند، به طور کلی جناح راست، حضور در ساخت نهادهای انتخابی را به رویا بیشتر شبیه می دانست. لذا آن ها تمام سعی شان این بود که در سایه کارشکنی هایی که با تکیه به قدرت ولی فقیه و نهادهای انتصابی وی صورت می گرفت، گرد یاس و ناامیدی را بین مردم بپراکنند. که این برنامه با عملکردهای برخا ضعیف اصلاح طلبان، به ویژه کندروی های تفریطی دولت خاتمی، به خوبی پیش رفت وتنها انتخابات کاملا آزاد در جمهوری اسلامی (انتخابات شورای شهر- دوره دوم)، به کام جناح راست شد.در سایه قهر مردم با اصلاح طلبان، فرصت مهیا شده بود که اقتدارگرایان که یک سازمان تشکیلاتی هوادار منسجم داشتند، بتوانند اولین ترک را دیوار مردمسالاری وارد نمایند. این فرصت برای آن ها، فرصتی پربها محسوب می شد، و تمام انرژی و سرمایه مادی و معنوی خود را به آن متمرکز کردند تا با گشاد کردن این ترک، هر چه بیشتر روزنه حیات برای خود بسازند. حمایت های بی پایان مادی از سرمایه کشور از شهرداری تهران آن سال ها، نمودش وام های ازدواجی بود که شهرداری بین مردم خیرات می کرد، تا بتواند در این پس زمینه قهر مردم با اصلاح طلبان، طبقه متوسط به پایین را بیشتر همراه خود سازد. آن فرصت طلایی شورای شهر، ممکن نبود جز در سایه وجود یک نیروی متشکل و منسجم که بخش اصلی آن را بسیج تشکیل می داد. با تکیه به این سرمایه و با بذل و بخشش از پول های بی حساب و کتاب بیت رهبری، آن ها توانسته بودند امیدهایی برای انتخابات ریاست جمهوری ایجاد کنند. در همین ایام بود که زعمای جناح راست به خوبی حساب کار دستشان آمد. آن ها پیام محکمی از آن نیروی متمرکز و متشکل دریافته بودند که مضمون پیام این بود، شما بدون ما، سهم تان از رای مردم، همان پنج میلیون ناطق نوری بود در انتخابات 76. پس حساب کار دست تان باشد و بیش از دایره نفوذ ناچیزتان، سهمی از قدرت نخواهید.  شورایی که دست راستی ها برای رسیدن به کاندیدای واحد انتخاب کرده بودند، نقطه مرگی بود بر قدرت سابق شان.
نیروهای جدید که با نام آبادگران سر برآورده بود، متکی بود بر یک سیستم حزبی شبه نظامی. اصولا به هیچ هنجار سنتی پایبند نبود. خامنه ای هم حساب کار زود دستش آمده بود و قدرت آنان را دریافته بود. خامنه ای در سودای آن بود که با باز گذاشتن دست آن ها، بیشتر بر آن ها متکی شود و عملا از یوغ تحت الحمایه بودن جناح راست خارج شود. نیرویی که نه تنها خامنه ای را از شر اصلاح طلبان راحت کرده بود، بلکه دست راستی ها را که هر کدامشان خود را کم از خامنه ای نمی پنداشتند، ادب کرده بود.  خامنه ای با اتکا بر آن ها و با استفاده از موقعیت رهبریش، توانست در انتخابات ریاست جمهوری 84، نه تنها اصلاح طلبان را به طوری کامل از عرصه قدرت خارج سازد، بلکه هاشمی را نیزکه در راه اندازی حزب کارگزاران و  خلق دوم خرداد 76 گناهکار می دانست، به سزای کارش برساند.
همان ایام، در گوشه و کنار، صحبت هایی از ترس پیدایش این نیروی متشکل حزبی - نظامی سخن گفته می شد. اما ماه عسل خامنه ای و این نیروی تازه متولد شده، نه  سالی دوام داشت. روز به روز بر دایره نفوذ و اثر این نیروها افزوده می شد. کودتای انتخاباتی سال 88، خامنه ای را آنچنان در مضیقه گذاشت که هیچ راهی جز حمایت بی پایان از آن ها نداشت. مسلما این نیروها، که احمدی نژاد تحفه شان محسوب می شد، خود می دانستند که از بسیاری از حریم ها عبور کرده اند و خود خطری برای خامنه ای شده اند. آن ها خوب به یاد می آوردند که خامنه ای به دست آن ها، هم اصلاح طلبان را حذف کرده است و هم جناح راست را گوش مالی اساسی داده است. روزی هم نوبت آن ها می رسید. آن ها چنان در سیاست سرکوب تندروی کرده بودند که چپ و راست و میانه، حاضر بودند علیرغم اختلافات اساسی با هم متحد شوند و این نیروی حزبی – نظامی را زمین بزنند. به قول معروف همه را علیه خود شورانده بودند و می دانستند که این اوضاع نمی تواند به دارازا بکشد. لاجرم  به فکر آینده خود بودند. یکی از راه های ادامه این اوضاع بحران آفرینی بیشتر بود. هر چه شرایط بحرانی تر می شد، برای آن ها مطلوب تر که خود زاییده بحران بودند و خود بهتر می دانستند که آن چه حاکم این سیستم ناپایدار را می توانند وادار به همراهی نمایند، وجود بحران است.
در این سال ها، تمام نیروهای سیاسی، منتظر یک رخداد هستند که دیر یا زود به وقوع خواهد پیوست و آن مرگ خامنه ای است. لذا همه تلاش دارند تا بیشتر در عرصه قدرت باشند تا بتوانند سهم بیشتری از قدرت را پس از خامنه ای کسب کنند. عدم وجود هیچ چهره مقبولی بین تمامیت نیروهای سیاسی نظام، جهت کسب این مقام، برای هر گروه فرصت و تهدید دارد و این نیروی تند رو شبه نظامی، خوب می دانند که اگر خامنه ای نباشد، کسی که کلید خزانه و فشنگ اسلحه در دستش باشد، شانس بیشتری برای جانشینی دارد. لذا آن ها به فکر فتح مجلسی هستند که در انتخابات دوره هشت، از دست شان در رفت و به دست اتحادیه مخالفان احمدی نژاد افتاد. این اتحادیه، اکنون به قدری بزرگ شده است که حتی بسیاری از علمای قم نیز پشتیبان آن هستند.
خامنه ای که خود از ذات این گروه که همچون سگان درنده از آن ها استفاده میکرد خوب خبر دارد، و خوب می داند که آن ها اگر بتوانند، و خامنه ای همراهی شان نکند، خامنه ای را نیز کله پا خواهند کرد. اما اتفاقاتی که در این چند ماهه رخ داده است ترس خامنه ای را بیش از پیش کرده است. خامنه ای دست هایی را در درون این دولت می بیند که برای فلج کردن نیروهای خامنه ای، رو به سوی همکاری با نیروهای خارجی آورده اند. و اصولا از یک درگیری منطقه ای استقبال می کنند، تا در سایه آن راحت تر دیگر ارکان قدرت را کسب کنند.
واقعیت آن است که خامنه ای از آن ها می ترسد، امروز از آن ها بیشتر از هر کس دیگر می ترسد و به بهای حمایت از آن ها، قاتل جوانان مردم شده و ننگ و نفرین خلق را برای خود کسب کرده و اینک می خواهد در یک فرآیند زمان دار و به تدریج آن ها را به جای اولشان برگرداند. اما این نیروی شبه نظامی، به خوبی می داند که اگر امروز نتواند پیش برود، فردا قربانی خواهد شد. آن ها از اول بازی مرگ و زندگی را شروع کرده بودند. تک تک رقیبانشان را نه تنها از عرصه قدرت حذف می کردند، بلکه او را تحقیر هم میکردند و اگر مجالش بود، تا آستانه ترور وی نیز پیش می رفتند. چرا این همه مخالفانشان، به آن ها رحم کنند؟
بازی  جریان احمدی نژاد از اول بازی صفر و یک بود، در تمامی سال هایی که متولد شدند، بزرگ شدند و کشتند؛ الان هم بازی آن ها همین بازی صفر و یک است و نمی تواند جز آن باشد. اما نکته مهم در این میان آن است که فردای حذف احمدی نژاد، تمام زخم خورده هایش، به سراغ ریشه این جریان خواهند رفت. همانی که آنان را به خاک ذلت نشانده بود. و این ریشه چیزی نیست جز بسیج. آن ها با پوست و استخوان خویش دیدند و چشیدند که این نیرو چه پتانسیل طغیان و سرکشی دارد. پر بیراه نخواهد بود اگر بگوییم با حذف احمدی نژاد، بسیج نیز خواهد مرد!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۶, جمعه

به تو حتی بگم بگم هم نمیگویند، بلکه یکراست حیثیتت را به حراج میگذارند

امرووز که خبرها را می خواندم، خبر اظهار نظر امام جمعه موقت تهران، کاظم صدیقی، نظرم را جلب کرد. نه از آن جهت که خبر مهمی را گفته باشد، چرا که اصولا اخبار و کدهای مهم را بیت رهبری از طرف ایمه جمعه دیگری ابراز می کنند. بلکه از آن جهت نظرم را جلب کرد که یاد آن مناظره تاریخی میرحسین - احمدی نژاد را زنده کرد، آن زمانی که احمدی نژاد عکس خانم رهنورد را در دست گرفته بود، و مدام می گفت، بگم، بگم ...

آن روزها احمدی نژاد به مدد سید علی خامنه ای، بسیج و سپاه، یکه تاز میدان بود، و در میدان مناظره، کمبودهایش را با جنگ روانی جبران میکرد، اما مرکب قدرت، وفا ندارد، و امروز ذلیل ترین امام جمعه تهران، همان سناریو حیثیتی - روانی را برایش اجرا کرد. با این تفاوت که حریم خصوصی وی را نیز، به چوب حراح گذاشت، و آب از آب تکان  نخورد و نخواهد خورد، اما آن تیکه های بگم بگم احمدی نژاد در آن مناظره، زلزله ای ایجاد کرد، که تکانه هایش این چنین ترک هایی در کاخ قدرت انداخته.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳, سه‌شنبه

خامنه ای سازمان اطلاعات می خواهد، احمدی نژاد وزارت اطلاعات

پس از قبضه کردن وزارت اطلاعات توسط سپاه پاسداران، گرا هایی به خارج کشور داده شده است و نیروهای سپاهی که مشغول جاسوسی و خراب کاری بوده ند، دستگیر شده اند. دستگیری جاسوس های سپاه در کویت، بحرین، یافتن تجهیزات جنگی در کشتی باری در مالزی و هواپیمایی که ترکیه محموله آن را ضبط کرد، جزو این جنگ و گریز ها می توان دانست که تیم خامنه ای اعتقاد دارد دست برخی از مهره های وزارت اطلاعات نزدیک به تیم احمدی نژاد در کار است. در اصل، خامنه ای هیچ اعتمادی به احمدی نژاد و تیم وی ندارد، و تمام سعی و تلاشش بر آن است که کلیت وزارت اطلاعات را با نیروهای سپاه که اعتماد بیشتری به آن ها دارد، پر کند. این روند چندی است شروع شده و هنوز هم در جریان است.
شنود از دفتر مشایی که توسط سپاه صورت می گرفت، قبلا لو رفته بود و موجب درگیری برخی از نیروهای وزارت اطلاعات نزدیک به احمدی نژاد و نیروهای سپاه شده بود، اما این بار گویا شنودی توسط نیروهایاطلاعاتی از دفتر وی صورت گرفته است، که با لو رفتن قضیه، مشخص شده است که وزارت اطلاعات دیگر حرف شنوی از احمدی نژاد ندارد.
این درگیری ها چندی است که در جریان است و بازدید خامنه ای از وزارت اطلاعات، عملا پیغامی بود به احمدی نژاد، که اینجا حیطه ولایت من است نه وزارت خانه تو، ولی احمدی نژاد گوشش بدهکار به این قضیه نبوده و نمیتوانذ تحمل کند که وزارت اطلاعات، هیچ حرف شنوی از وی که نداشته باشد، تازه جاسوسی او را نیز بکند
بهانه تیم احمدی نژاد آن است که چون سپاهی ها سررشته ای در کارهای اطلاعات ندارند، لو رفتن ها توسط ندانم کاری نیروهای سپاهی بوده است - و تیم مقابل هم فکر میکند تیم احمدی نژاد گراها را داده است.
این قضیه را باید در کنار نیروهای محافظه کار و سنتی راست دید، که به خوبی می دانند که در شرایط کنونی، امیدی به پیروزی در انتخابات مجلس نخواهند داشت. لذا از این فرصت دعوای خامنه ای و احمدی نژاد استفاده کرده، و نقشی در این جنگ علیه احمدی نژاد را به عهده گرفته اند، تا بتوانند در غنایم پیروزی بر احمدی نژاد سهمی از قدرت، از سفره خامنه ای نصیب آنان گردد. افشاگری های سایت الف وابسته به احمدی توکلی را باید از این جنس دانست.
نگارنده اعتقاد دارد که تمامی این جنگ به داخل مرزها و آرایش نیروهای سیاسی داخلی محدود نمی شود، و تحولات خاورمیانه، نقشی مهم و تعیین کننده در ادامه این درگیری ها و سمت و سوی دو طرف درگیر خواهد داشت.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲, جمعه

نامه جمعی از وبلاگ نویسان سبز به شورای هماهنگی راه سبز امید

اعضای محترم شورای هماهنگی راه سبز امید
جنبش سبز اگر چه در لحظاتی سخت و دشوار به سر می برد اما به واقع تجربیات ارزشمندی که از خلال رویدادهای ایام پس از کودتای انتخاباتی 88  بدست آمد و روابط و ساز و کارهای رسمی و غیر رسمی نهادینه شده در لایه های مختلف اجتماعی و سیاسی، جنبش را مجهز به توانمندی هایی نموده که گذر از این ایام عسرت به روشنای آزادی از همیشه هموارتر به نظر می رسد. جنبشی که در ابتدای شکل گیری با شعارهایی مبهم، پراکندگی مطالبات، چشم اندازهایی ناروشن، ساختارهایی شکل نگرفته و بعضاً درون فرساینده مواجه بود، امروز به مدد خون هایی که داده شد، عمرهایی که در زندانها سپری شد، بحث و نقدهایی که در مجامع سبز شکل گرفت و روشنگریهایی که صورت پذیرفت، از آن دوران به سلامت گذار نمود. امروز می توان مدعی شد که جنبش به شناختی هر چند کلی از حیث اهداف، چشم اندازها، موانع و آسیب ها دست یافته است. در این روند نقش راهبری خردمندانه و پایمردانه آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی اهمیتی به سزا داشته است. این دو همراه بزرگوار علیرغم محدودیت ها و با علم به هزینه ها، در سخت ترین لحظات از میان دشوارهای موجود راهی می گشودند و امید را به جنبش و بدنه ی جوان آن تزریق می کردند. اگر چه موسوی و کروبی خود هیچگاه مدعی رهبری جنبش نبودند، اما همین تاکید آنها بر وجود «راه» در «به ظاهر بن بست های موجود» و همچنین ثبات قدم و نفس همراهی بی تکلف شان با مردم سبب گردید که رهروان جنبش سبز  آنها را به رهبری برگزینند. از جمله نقش های محوری که این رهبران برگزیده ایفا کردند تلاش بی وقفه شان در گسترش مرزهای جنبش با رویکردی تکثرگرایانه و پرهیز از مرزبندی های تصنعی بود. تلاشی که می تواند و باید چراغ راه آینده جنبش باشد.
حرکت جنبش سبز به سمت ساختار یافتگی از یک سو و قدرت راهبری و انسجام بخشی موسوی و کروبی از سوی دیگر، سبب گردید که حاکمیت کودتایی نگران از قدرت رو به گسترش جنبش سبز، به حبس و حصر ایشان و همسرانشان اقدام کند. پس از این بود که شکل گیری شورایی به نام شورای هماهنگی راه سبز بیم و امیدهایی را در بدنه ی جنبش ایجاد نمود. در این میان گروهی که پیش از دستگیری موسوی و کروبی به صورت سازمان یافته به تخریب و تضعیف آنها می پرداختند و به اسم آزدیخواهی کمر همت به خدمت کودتاگران بسته بودند، همانطور که پیش بینی می شد،  امروز که این رهبران در حبس رژیم به سر می بردند، با تغییر سوژه به تخریب نهادهای برآمده از راه سبز امیدی که موسوی و کروبی گشودند می پردازند. علیرغم وجود چنین جریانی، نمی توان منشأ همه ی نقدهای وارد بر عملکرد جنبش را از این دسته دانست. جنبش و نهادهایی که در راهبری جنبش نقش دارند ناگزیرند که گوشی شنوا برای نقدهای داخلی داشته باشند، آنچنان که موسوی و کروبی نیز چنین کردند و همواره پذیرا و پاسخگوی نقدهای وارده بودند. چنین نقدهایی، راه را بر کج روی ها، کند رویها و تندروی ها خواهد بست.
امروز که قریب به دو ماه از شکل گیری شورای هماهنگی می گذرد، امضا کنندگان این نامه نه در قالب یک تشکل سیاسی یکپارچه و در راستای اهداف سیاسی و منافع گروهی بلکه از موضع منتقدین دلسوز جنبش و از روی احساس وظیفه و مسئولیت به نقد عملکرد و کارنامه ی «شورای هماهنگی راه سبز امید» می پردازند. اگر واقع بینانه به عملکرد این شورا نگاه شود، انفعال و بی تحرکی مجموعه مذکور چنان بوده که کارنامه کارکردش اصولا خالی تر از آن است که قابل نقد باشد. نقدهایی که درباره ماهیت، ساختار و شفافیت مکانیزم ها در این شورا مطرح شده و می شود، اگر چه در جای خود قابل طرح و بررسی است، اما با درک حساسیت ها و شرایط موجود، می توان از این نقدها موقتا عبور کرد و تنها از منظر عملکرد شورا در مدیریت اعتراضات و حوادث پیش روی جنبش سبز به بررسی و نقد شورا و تحرک اعضایش پرداخت. اما متاسفانه در این سوی داستان نیز چیز چندان قابل عرضی وجود ندارد و بیم آن می رود که چنانچه این سکوت و انفعال ادامه پیدا کند، نه تنها نقش این شورا در سایه تردید قرار گیرد، بلکه خلا رهبری جنبش  باعث از هم پاشیدگی و فروپاشی جنبش شود.
میراثی که اکنون در برابر دیدگان ما قرار گرفته ماحصل سالها مبارزه در راه آزادی است که اینک در جنبش سبز تبلور یافته است. راهبری چنین مجموعه ای آن هم در شرایطی چنین خطیر مسئولیت سنگینی است که موسوی و کروبی به خوبی از عهده ی آن برآمدند. این همراهان سبز به خوبی با ریشه ها و علل شکل گیری جنبش سبز آشنا بودند و دقیقا از همین منظر بود که توانستند با درایت کافی راه دراز گذشته را به وضعیت کنونی جنبش سبز پیوند زنند و فارغ از تنگ نظری ها و مرزبندیها، مصلحت مردم ایران و جنبش سبز را در نظر بگیرند و سرلوحه تصمیم گیریهایشان قرار دهند. به عبارت دیگر آنچه باعث جلب اعتماد بدنه جنبش سبز به این همراهان بزرگ شد صداقت و پایمردی آنان بود. مردم به عینه می دیدند که این همراهان سبز بر خلاف  بسیاری از گذشتگان، به جای  آنکه به مصالح حکومتی خودکامه بیندیشند، به مصالح ملی مردمی می اندیشند که سالهاست برای رسیدن به آزادی در تکاپو هستند. شورای هماهنگی نیز تنها زمانی خواهد توانست نقشی در مدیریت راهبردی اعتراضات جنبش داشته باشد که پرامید و ثابت قدم در همان مسیر گام بردارد. آنچه برای این شورا و جایگاهش وجاهت می آورد نه انتساب به آقابان موسوی و کروبی، که نحوه عملکرد این شوراست. موسوی و کروبی خود نیز جایگاه کنونی شان را به تدریج و در خلال ایام و پس از اثبات همراهی شان به دست آوردند. شورای هماهنگی نیز از این قاعده مستثنی نیست و می بایست با شفافیت بیشتر و عملکرد موثرتر و فعالانه تر اعتماد چشم های نگران بدنه جنبش را بدست آورد.
انتظار بر این نیست که این شورا در دام تندرویها بیفتد اما راه گریز از تندرویها، انفعال نیست. واقعیتی که امروز شاهد آن هستیم این است که به واسطه سکوت و انفعال شورا، فاصله آن با بدنه جنبش سبز، که روزی مطالبت و اعتراضات خود را از زبان موسوی و کروبی می شنید، هر روز بیش از دیروز می شود. چنین سکوتی از یک طرف باعث یاس و سرخوردگی بدنه جنبش می شود و از طرف دیگر، راه را برای ایجاد چندپارگی در جنبش و فرصت طلبی گروههایی که در زمان حضور موسوی و کروبی در سایه قرار گرفته بودند باز می گشاید. حبس و حصر راهبران برای جنبشی که چندان هم متکی به رهبران خود نبوده است می تواند یک فرصت تلقی شود. تبدیل این تهدید به فرصت و ادامه ی راه  نیاز به مدیریت و تحرک  و هماهنگی بیشتری دارد و فلسفه ی تشکیل شورای هماهمنگی نیز همین بوده است. نجواهای گاه به گاه ، پراکنده و مبهم شورای هماهنگی متناسب با نقش و جایگاه متصور شده به این شورا نیست. ادامه ی این سکوت و تردید در حرکت و سردرگمی در یافتن نقشه ی راه، گرد ناامیدی و یخ زدگی را بر فضای جنبش پاشیده، صف آزادیخواهان سبز را پراکنده و به جای هماهنگی، ناهماهنگی به ارمغان خواهد آورد.  
لذا ما امضا کنندگان این نامه خواستار آن هستیم که شورای هماهنگی ضمن خروج از انفعال موجود، نقشی فعال تر در عرصه تحولات پیش رو بر عهده بگیرد و در عین حال رویکرد تکثرگرایانه ی موسوی و کروبی را همچنان در کالبد راهبری جنبش حفظ نماید تا در سایه ی چنین مدیریتی انسجام جنبش کماکان حفظ گشته و پیوندهای درونی آن گسسته نگردد. راه سبز امید و آزادی به خوبی توسط موسوی و کروبی و سایر همراهان سبز ترسیم شده است. پایمردی در اهداف و همراهی با مردم شیوه کارآمدی است که موسوی و کروبی بدان پایبند بودند. رجای واثق داریم که ادامه چنین روندی، ما  را به منزلگاه آزادی رهنمون خواهد ساخت.
جمعی از وبلاگ نویسان سبز
·         آخرین لیست وبلاگ های امضا کننده را از http://akarim8808.blogspot.com دنبال نمایید.
·         در صورت تمایل به  امضا نمودن این نامه و اضافه شدن به این لیست، پس از انتشار این مطلب در وبلاگ خود، آدرس لینک مربوطه را به آدرس ahmadsaidi8808@gmail.com   ایمیل نمایید.

۱۳۹۰ فروردین ۱۹, جمعه

روز کارگر در پیش است، آن را دریابیم

بیش از دو ماه از بازداشت و محصور شدن همراهان جنبش می گذرد. در این دو ماه، نکته قابل توجه شروع به کار شورای هماهنگی راه سبز امید بود. با شروع به کار این شورا، که با استقبال شدیدی از جانب مردم روبرو گردید، امید آن می رفت که خلا رهبری جنبش تا زمان آزادی موسوی و کروبی، حس نگردد و حتی به دلیل خارج از کشور بودن برخی از اعضای این شورا، و دسترسی به امکانات بیشتر، شاهد رهبری سازمان یافته تری نسبت به قبل باشیم. اما عملکرد قابل قبول این شورا، بیش از دو هفته عمری نداشت. و اولین نشانه های وجود اختلاف بین دو چهره منتسب به آن مشخص گردید. این در حالی بود که صحبت های پرحاشیه عطاالله مهاجرانی پیرامون منشور جنبش سبز عملا شروعی بود بر توقف جریانات اعتراضی به بازداشت موسوی و کروبی. از آن سو نیز، جریان نزدیک به مجتبی واحدی، در یک اقدام یک طرفه، برنامه سه شنبه های اعتراضی را به راه انداخته بودند که مشخص بود بدون هماهنگی شورای راه سبز امید، این کارکلید خورده است. با توجه به استقبال مردم از این طرح سه شنبه های اعتراض در فضای احساسی روزهای اسفندماه، شورای راه سبز امید نیز، مجبور به تایید ضمنی این برنامه شد. هر چند پس از تظاهرات 10 اسفند، به طور معناداری از ادامه حمایت از این برنامه خودداری کرد و حتی در آستانه چهارشنبه سوری نیز، می شد تحرکات حاشیه ای گروه و اشخاص نزدیک به هسته اصلاح طلبان این شورا را دید. یکی از گمانه زنی ها برای این استراتژی را می توان ترس این دسته از خشونت های ذاتی چهارشنبه سوری و استفاده حکومت از این خشونت دانست. هرچند این نگرانی به حق بود، و جنبش سبز باید به طور مشخص مرز خود را با خشونت مشخص می کرد و آن هم در فضایی که حاکمیت تلاش ویژه ای برای به خشونت کشاندن اعتراضات داشت، اما به طرز مدیریت این جریانات از سوی افراد نزدیک به این شورا انتقادات جدی مطرح است. اگر چه به دلیل نامشخص بودن ترکیب اعضای این شورا، نمی توان تمامی برداشت ها را به حساب تمام اعضای آن نوشت ؛ اما به قطعیت می توان گفت که مدیریت ناصحیح در خوشبینانه ترین حالت، جنبش سبز را به کما برد. هر چند بخشی از این کما، به دلیل تعطیلات عید نوروز بود، اما بخشی از کما جنبش را نیز می توان در حس یاس و ناامیدی بسیاری از فعالین جنبش دید که برداشت شان از این تغییر رویه شورای هماهنگی آن بود که بخشی از اصلاح طلبان، درصدد تعدیل مواضع جنبش هستند. و حتی تحلیل هایی می شد که این تغییر مواضع را به سخنان خاتمی ارتباط می دادند که گفته بود باید جنبش اصلاحات، اصلاحاتی داشته باشد. این گمانه زنی وقتی تقویت می شود که برخی از بیانیه های شورا را اولین بار یک ارگان حزبی منتشر میکرد.
پس از سال نو نیز، خبری از این شورا نیست، گویا هنوز اعضای آن از تعطیلات نوروزی برنگشته اند. حتی به فرض فعالیت های اساسی در خفا، که نگارنده بهره ای از حقیقت را در این فرضیه نمی بیند، باز باید به اساس این نوع مدیریت ایراد گرفت. مدیریت سیستم های اجتماعی، بر پایه اعتماد می باشد. به گذاف نخواهد بود اگر بگوییم که سرمایه یک جنبش اجتماعی، اعتماد عمومی به رهبران و فعالین آن می باشد. اعتمادی که موسوی و کروبی، حتی تحت بیشترین فشارها و تدابیر امنیتی، و با کمترین روزنه های ارتباطی با مردم، توانسته بودند آن را به خوبی حفظ نمایند. اما این شورای هماهنگی یا به اهمیت این سرمایه آگاه نبود، یا اصولا اعضای آن توان مدیریتی برای چنین جایگاهی نداشتند و یا به دلیل اختلافات داخلی و برخی خواست های عامدانه، لازم می دیدند که سرعت اعتراضات را کم کنند. در صورت صحیح بودن گزاره آخر، باید ذکر کرد که به قدری ناشیانه این عمل را انجام داده اند که بیشترین صدمه را به جنبش وارد کرده اند. بدیهی است که در مواقعی لازم باشد از سرعت حرکت گروه های تندرو تر جنبش کاست تا وحدت و یکپارچگی کلیت جنبش آسیب نبیند و یا از برخی از گردنه های باریک به سلامت قافله جنبش را عبور داد، اما چنین امری بدون توجیه افکار عمومی و توجه به خواست آنان تنها به ریزش منجر می شود.
به هر حال، بر عکس مدیریت غیر مستقیم و موفق موسوی و کروبی، عملکرد این شورا بسیار بد بوده است. این واقعیتی است در برابر بسیاری از فعالین جنبش سبز که حتی به دوری گزینی برخی نیز منجر شده است. اما تکلیف چیست؟ آیا باید منتظر ماند تا شورای مذکور از تعطیلات نوروزی و دیگر تعطیلات برگردد و یک نقشه راه در برابر مان بگشوید؟ اصلا شورایی که نیازی به روراستی با مردمی که مستقیما هزینه ها را می پردازند، نمی بیند، چرا باید دیگران از نقشه راه هایی که احتمالا ارایه خواهد کرد، استقبال کنند؟ این ها سئوالات مهمی است که فقط می خواهد بغرنج بودن شرایط را نشان دهد.
اما چاره کار چیست؟ نگارنده راه مشخصی را نه در آستین دارد که بگوید و نه اصولا چنین راه مشخصی وجود دارد. تنها باید به این نکته توجه کرد که در بسیاری از مواقع این خواست عمومی است که احزاب و گروه های متشکل تر را به دنبال خویش می کشد. مصر و تونس و مصر و یمن، این مردم بودند که در میدان بودند نه احزاب. اصولا تغییر با خواست و حضور مردم فعلیت می یابد. باید در این فضای تعلیق، از به کما رفتن کل جنبش، جلوگیری کرد. باید سرمایه های این جنبش را حفظ کرد. حتی اگر شورای هماهنگی به این روند سکوتش ادامه دهد، نباید دست روی دست گذاشت. انتظار و سکون، مرگ جنبش است. اما باید دانست که به همان قدری که یک رفتار تفریطی به جنبش ضربه می زند، یک رفتار افراطی نیز ضربه زننده است. باید همواره جانب اعتدال را گرفت. در این شرایط ارایه برنامه هایی که مشارکت بسیار وسیع مردم را می طلبد، تنها نشان دادن سنگ بزرگ است و عملکرد روانی منفی بر جنبش دارد. به عکس باید کارهای کوچک ممکن را کرد ولی همان ها را از طریق کانال های موجود به اطلاع دیگران نیز رساند. شعار نویسی و اسکناس نویسی نشان داده اند که تاثیر روانی خوبی بر جامعه دارند بویژه وقتی تصاویر آن ها را به اشتراک با دیگران نیز می گذاریم. باید بدانیم که هدف اصلی ما در این شرایط، گسترش مطالبات جنبش به اقشاری است که تا کنون جنبش ناتوان از ایجاد بستر گفتگو با آنان بوده است. اگر می خواهیم که جنبش ما فراگیر شود، باید بتوانیم با کارگران، با معلمین با اقلیت ها و ساکنین شهرستان ها وارد گفتگو شویم. باید با زبان هر گروه و دسته به آن ها بگوییم که شرایط موجود به چه اندازه بغرنج است، و این که خواست جنبش چیست و چرا مطالبات و خواست های جنبش، می تواند خواست ها و پوشش های آن ها را پوشش دهد.
روز کارگر نیز در پیش است. به جای آن که به آن فکر کنیم که مردم بیایند خیابان و یک تظاهرات اعتراضی داشته باشیم که در این شرایط به احتمال زیاد حاکمیت اجازه آن را نخواهد داد، باید به برنامه های دیگری فکر کرد. یکی از برنامه های جایگزین، اعتصابات کارگری است. اما فراموش نکنیم که این من و شما نیستیم که چنین اعتصابی می کنیم، این کارگران کارخانه ها و کارگاه ها هستند که باید چنین کاری بکنند. پس لازم و ضروری است که بتوانیم با کارگران صحبت کنیم. اگر می توانیم برای شان نشریه درست کنیم. از تعداد بیشمار اعتصابات پراکنده سال گذشته کارگران برایشان بگوییم و این که اگر همه آن ها با هم متحد بودند، چه اعتصاب بزرگی شکل می گرفت. از فامیل و آشنا و همسایه شروع کنیم. هر کدام از ما، حتما چند نفر در اطرافمان داریم که جزو این قشر زحمت کش باشند. با آن ها صحبت کنیم. شعارنویسی و پخش شب نامه و نشریات مخصوص کارگران در محیط های نزدیک به محل کار یا زندگی آنان، تاثیر بیشتری دارد. فراموش نکنیم که اگر می خواهیم جنبش به پیش برود، به جای آن که منتظر شویم که شورای هماهنگی یک بیانیه فرمالیته بدهد، ما فضای اعتصاب را بسازیم. مصر و تونس نشان دادند که مردم مهم هستند، حضورشان مهم است، خواست شان مهم است. باید قدر سرمایه های جنبش را بدانیم. سرمایه های ما در کارخانجات، کارگاه ها، مدارس و دانشگاه ها هستند. این بار نوبت کارگران و معملین است. آن ها را دریابیم