ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۲۰, شنبه

دین ستیزی به مثابه ایدئولوژی

چندی پیش، و پس از انتشار نامه دکتر سروش  با نام "  <<فقیهان کافرخوار>> و << کافران مسلمان خوار>> دو روی یک سکه اند" نظری با این عنوان که "جدا از هر نقدی که بر نامه سروش میتوان داشت، با کلیتش موافقم. برخی دین ستیزان تنها نفرت پراکنی میکنند" در یکی از شبکه های اجتماعی نگاشته بودم که خیلی از دوستان آشفته به نقدم نشستند که این نامه چه جای حمایت دارد! اساس و لب حرف های دوستان آن بود که مگر میشود به مبارزه استبداد رفت، به جز آن که ریشه ظرف چنین مظروفی را خشکاند؟!
پس از آن نیز چند نقد بر نامه سروش دیدم، اینجا، اینجا و اینجا. جدا از آن که بخواهم وارد جزییات این نقد ها شوم، سه نکته اساسی که این نقدها بر آن استوار شده اند، به اختصار چنین است:
1-                  آیا مرز آزادی بیان، رنجش دین مداران است؟آنان (حداقل مسند نشینانشان) که با هر نقدی برآشفته میشوند و حکم قتل و ارتداد میدهند!
2-                   آیا میتوان از خیل عظیم باورمندان به بی دینی، یا منقدین دینی انتظار داشت که جملگی همچون کنشگر عرصه سیاست، مصلحت را پیشه گزینند و هر کدام نقدی علمی بر دین بیاورند تا آنکه هر کس به فراخور درک و شعورش به نقد آن بنشیند!
3-                   آیا اصولا میتوان به جنگ استبداد رفت، بی آن که اساس باورهای مذهبی که استبداد پرور است را ویران نمود؟

در این مجال، نه میخوام به این نقدها پاسخ دهم، که حتی برخی از آنان را صحیح میدانم، و نه آن که به حمایت از نامه دکتر سروش برخیزیم. تنها به ذکر چند نکته بسنده خواهم کرد، و قضاوت را به خوانندگان واگذار.
نخست آن که باید بگویم اگر نامه دکتر سروش به جواب آهنگ شاهین نجفی نوشته شده باشد، که وای بر دکتر سروش! که فرق انتقاد اجتماعی بر تکیه بر واقعیت های جاری در مملکت را با مانیفست دین ستیزی اشتباه گرفته. مگر آن که فضای کنونی را مناسب دیده باشد که نگاهش به برخی تحرکات دین ستیزان بیان کند. 
دوم این که چرا روی سخن من در این مطلب  به قشر دین گریز، منتقد دین و یا دین ستیز است؟ خوب میدانم که آن که توانسته از مسخ شدگی توسط مذهب بگریزد، حداقلی از عقلانیت را داراست که توانسته تار و پود یک ایدئولوژی تمامیت خواه را پاره کند . پس احتمال گفتگوی عقلانی با وی بیشتر. حتی خودم را هم جزو این دسته از آدم ها میدانم تا جزو دسته به اصطلاح روشنفکران دینی! پس طبیعی است که به آنان که نزدیک ترم، شفیق تر باشم. حتی با انتقاداتی تلخ.
سوم  آنکه  یک نکته اساسی چه در نامه سروش و چه در نقدها بر آن  ندیدم، و اشاره به آن که ما مردم ایران زمین، به غایت، مطلق نگر و مطلق گرا هستیم، حتی در دین باوری و دین ستیزی مان. چندی پیش مطلبی از دکتر سریع القلم میخواندم که به نقل از آیزا برلین گفته بود که " دو ملت در دنیا فوقالعاده ایدهآلیست هستند و ایدهآلیسم به آنها خیلی لطمه زده است؛ یکی ایرانیان و دیگری روسها . " اگر چه بسیار دنبال مرجع چنین گفته ای در کتاب ها و نامه های آیزا برلین گشتم، ولی نیافتم. به هر ترتیب، جدا از آن که چنین گفته ای به صحیح به برلین منسوب باشد و یا ناصحیح، من این گفته را بنا به تجربیات شخصیم درباره جامعه ایرانی در قیاس با بسیاری از جوامع دیگر، قبول میکنم. ریشه های این مطلق انگاری و  ایده آلیسم را شاید باید در اقلیم خشک و بیابانی این نواحی جست. اقلیمی که سبب شده ذهن انسان ایرانی، بصورت تاریخی به سمت خلق ایده ها، آرمان شهرها، رویاها و خیال ها در ذهنش باشد نه در عالم واقع(کتاب "ما چگونه ما شدیم" از زیبا کلام را در این مورد توصیه میکنم). شاید بی دلیل نیست که بیش از هر ملتی، شاعر داشته ایم، چرا که خلق شعر به اذهانی نیاز دارد که بیش از تحلیل واقعیت ها، به دنبال پردازش رویاها و آرمان ها میرود. این نوع ایده آلیسم به طور محسوسی انسان ایرانی را به سمت مطلق نگری سوق داده است. هر آنچه که گرفته ایم، از دین و مذهب و ملی گرایی و سکولاریسم، در همه مطلق اندیشیده ایم. یکی راه نجات را در اسلام ناب محمدی دانسته، دیگری در بازگشت به روح آریایی. یکی در دانشگاه را بسته، دیگری به قدرت نرسیده، وعده ملا کشی و عرب ستیزی میدهد. درد ما، دردی است تاریخی. درد ما، ناشی از این دید مطلق انگاری است. مسلمان تر از محمد شده ایم، کمونیست تر از مارکس و کاتولیک تر از پاپ.
 کمونیست های ما از ماتریالیسم، آن چنان ایدئولوژی پر و پا قرص ساخته بودند و به کام این ملت داده بودند، که حتی امثال خمینی  برای نشاندن درخت حکومت مذهبیش، مجبور بود ادبیات آن ها را به عاریه بگیرد و سمت و سوی مبارزه با استکبار به خود بگیرد. اگر تحقیقی مبسوط پیرامون چرایی ریشه گرفتن افکار کمونیستی و اقبال فراوان جامعه مذهبی ایران به آن انجام یابد، شاید به چنین نتایجی برسد که ذهن ایرانی، آماده تسلیم شدن به انگاره های مطلق نگر هست، چه مذهبی، چه غیر مذهبی!
ربط این مطالبی که گفتم به اصل مبحث هم در همین است که بخشی از جامعه ما، که به درستی ریشه بسیاری از مشکلات را در دین میبیند و میداند، حالا برای خود گزاره هایی خلل ناپذیر ساخته و دین گریزیش را بصورت نوعی ایدئولوژی دین ستیزانه درآورده. او میخواهد نه تنها حکومت را از دین بزداید، بلکه میخواهد ریشه هر نوع باور مذهبی از اذهان ایرانی جماعت را بزداید. نوعی مطلق بینی بر روی مبارزه با استبداد دینی میبافد که دیر یا زود خود به یک ایدئولوژی فربه مبدل خواهد شد! ایدئولوژی از جنس آن که یا با مایی، یا بر ما!
حال و روز سوپر لیبرال های وطنی هم بی ارتباط با حال و روز آنان که برای آوردن دموکراسی بر این کشور دست به دین ستیزی زده اند، نیست. وقتی به کنش های این دسته از سوپر لیبرال ها مینگری، میبینی که مظاهر لیبرالیسم برای آنان همسان ایدئولوژی گردیده. حال آن که اساس لیبرالیسم را کنار گذاشته اند.  لیبرالیسم برای آن ها شده، حمایت بی چون چرا از تمامی اقدامات آمریکا، و حتی نادیده انگاشتن بسیاری از فجایع صورت گرفته توسط اسراییل! اساسا برخی شان، کل لیبرالیسم را از محتوی خالی کرده اند، و از آن تنها پوششی برای یک محفل حزبی ساخته اند.
 اما طنز ماجرا آنجاست که همه به نام دموکراسی خواهی صورت میگیرد!  در این که اساسا هدف اصلی از مبارزات دموکراسی خواهانه، یک حکومت نه تنها غیر مذهبی، بلکه حکومتی فارغ از هر نوع ایدئولوژی میباشد، شکی نیست و در این که اولویت نخست در این مبارزه برای جامعه ایرانی، بردن حوزه اقتدار مذهب از حیطه عمومی و حاکمیتی به حیطه شخصی است نیز باز شکی نیست! اما سئوال اینجاست که آیا قرار است با مبارزه با باورهای مذهبی مردم دست دین را از حکومت کوتاه کنیم؟ یا با ایجاد اجماعی بر سر این اصل که " به هر چه باور داری، داشته باش! اما حق نداری این باور را مایه تجاوز به حقوق دیگران بنمایی" ؟ آیا قبول نداریم که آزادی جز به رسمیت شناختن حقوق دیگران و حتی اقلیت ها، به دست نمی آید؟ فردا روزی که حکومت به دست سکولارها افتاد، آیا مجاز خواهیم بود با مذهبیون هر رفتاری داشته باشیم؟ و به قول یکی از منتقدین نامه سروش، خواهیم گفت که نمیتوان عامه مردم را آنچنان با سواد ساخت که رفتاری مدنی در انتقاد از دین و در برخورد با مذهبیون داشته باشد؟ آیا الان فقط حکومت بر بهاییان جفا میکند، یا مردم مذهبی نیز چنین رویه ای دارند؟ از کجا معلوم فردا، طرفداران عامه سکولاریزم همین جفاها را بر حق آن که میخواهد پوشش مذهبی داشته باشد یا بر سبک و سیاق مومنانه خویش باشند، روا ندارد؟
ترس من از آن است که این دین ستیزی که روز به روز در نزد برخی این چنین فربه تر میشود، چنان اذهان برخی را مسخ نماید، که رضا خان دیگری، به زور چماق بخواهد مظاهر مدرنیه را بر همگان اجبار نماید، نه آن که آزادی حق انتخاب ره آور چنین مبارزه ای شود. چنانچه این امر تا سال ها در ترکیه بود، و به چماق ارتش، کشور مدرن میشد، اما از آزادی خبری نبود!
بسیاری چه از مذهبیون و چه از دین ستیزان به جای بیان اندیشه و نظرشان و سعی در متقاعد کردن دیگری، به جز حذف تفکر دیگری رضایت نمیدهند. و ترس من از آن است که چنین حذفی فردای پیروزی سکولارها، از سوی برخی افراطیون رنگ واقعیت را بگیرد. همانی خواهد شد که الان است و گروهی با توسل به افکار مطلق اندیش مذهبیشان، بیمی از کشتن هزاران نفر ندارد.
برخی اوقات که ادبیات تند برخی از این دین ستیزان را میبینم،  مو بر تنم سیخ میشود! میدانم که وقتی پای قدرت به میان آید، جریانی که بخواهد فکری را حتی از اذهان بزداید، به دارنده جانش نیز رحم نخواهد کرد.
جریان سکولاریسم ایرانی، نیاز به مراقبت دارد، مباد که چنین جریان فرخنده ای که از عمق تاریخ ما و بر اساس تجربیات تلخ و سیاه نسل ها، گذشته و به ما رسیده، به وادی خشونت و حذف بگراید! و در جواب یکی از نقدها به دکتر سروش میخواهم بگویم، که اگر خودمان به نقد خودمان نپردازیم، کلید در عقل نقاد خود بنیاد را دربست به دست فحاشان ضد مذهبی سپرده ایم! که از امروز وعده دار زدن هر آخوندی با عمامه اش را می دهند. نگویید که نشنیده اید از این گفتارها! اندکی در شبکه های اجتماعی گشت و گذار کنید، پیدایشان میکنید.






ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۱۴, یکشنبه

چو رفتی رفتی!

باورت نمیشود، در پوست خود نمیگنجی، چند بار پوستت را ویشگن میگیری تا مطمئن شوی خواب نیستی. به خود میگویی که نه این بار دیگر خواب نیست. تعجب میکنی چرا فقط یک کوله برداشته ای؟ به خود میگویی حواست کجا بوده هنگام بار و بندیل بستن! سفر به این مهمی و این چنین بی خیال راه افتادن؟!! در این خیالی که ناگهان ادرارت میگیرد پا میشوی که بروی دسشویی، میبینی همه اش خواب بوده !

نمی دانم حکایتش چیست، اما از وقتی یادم می آید، هر وقتی که به مهمترین قسمت خوابی رسیده ام، از خواب پریده ام. چه وقتی که بچه بودم و خواب پفک میدیدم، چه وقتی که به یار در خواب میرسیدم و یا هزاران داستان دیگری که سوژه خوابم بوده. حسرت به دل ماندم که یک بار به قسمت حساس داستانی که خوابش را میبینم برسم!
می دانم که عین حماقت است که در دنیای فانی، از خوابش انتظاری جز پوچی داشته باشم - اما این دل صاحب مرده که از دنیا بریده، باورش نمیشود که خواب هم عین بیداری جز به پوچی راهی ندارد!

از خواب که برخواستم، تفعلی به رباعیات خیام زدم، و این رباعی را پیدا کردم. که وصف حالم هست:

ای آنکه نتیجه‌ی چهار و هفتی
وز هفت و چهار دایم اندر تفتی
می خور که هزار بار بیشت گفتم
باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی