ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

چرا 22 خرداد؟


بیش از سه ماه از حصر رهبران جنبش می گذرد. این سه ماه حصر آنان، آبستن انشقاقاتی در هرم قدرت حاکمه بود و آرایش نسبت تازه ای از نیروهای سیاسی نسبت به دو سال گذشته شکل گرفته است. هرچند، این اختلافات، چندان مرکز ثقل قدرت را تغییر نداده است، اما سبب تغییر آرایش نیروهای سیاسی کشور شده که در بطن خود خطرات و فرصت هایی را برای جنبش سبز ایجاد کرده است. شرط تداوم جنبش سبز، به عنوان یک جنبش اجتماعی – سیاسی، آن است که همواره شرایط لحظه ای را رصد کرده، و با توجه به اولویت هایش، گزینه مناسب را انتخاب نماید.  در این نوشته، سعی خواهم کرد با اتکا به این آرایش جدید، لزوم پاسداشت بیست و دو خرداد، سالروز بلوغ جنبش بیداری ایرانیان را متذکر شوم
در این مدت که شعله های اختلاف بین تیم احمدی نژاد و خامنه ای بالا گرفته است، مقالات معدودی در تحلیل شرایط از زاویه منافع جنبش دیده ام. اما یکی از آن ها، به صراحت توصیه به نزدیکی جنبش به تیم خامنه ای داشت. به نظر میرسد که این استراتژی همانست که برخی از اصلاح طلبان حکومتی نیز در سر دارند. اما آیا واقعیت امر نیز چنین است و نزیکی جنبش سبز به تیم خامنه ای در مناقشات امروز بین حاکمیت و دولت به نفع جنبش سبز است؟
نباید از چشم دور داشت که دلیل اصلی تمامیت خواهی و اقتدار طلبی در سیستم فعلی، وجود حلقه بسته و متمرکز قدرت خارج از هر نوع نظارت و پاسخ گویی است. کودتای خونین پس از انتخابات 22 خرداد، حتی اگر فرض بر مدیریت آن خارج از فرمان خامنه ای گرفته شود، باز مهر تایید خامنه ای در پای آن دیده می شود. در حالی که خود این فرض که چنین کودتایی بدون اطلاع و یا همراهی وی صورت گرفته، از اساس اشتباه است و شواهد و دلایل بسیاری مبنی بر صدور فرمان سرکوب و همراهی وی با این نقشه از روزهای اولیه عملیاتی شدنش وجود دارد. اما بحث آن است که جنبش سبز که یک جنبش اجتماعی با مطالبات گسترده در دایره امور سیاسی، اجتماعی و فرهنگی است، خود در اعتراض به کلیت سیستم حاکمی که در آن رای و خواسته شهروندان، اهمیتی ندارد بپاخواست نه شخص احمدی نژاد و همراهان وی. اگر چه وجود یک نیروی سیاسی با مشخصات جریان احمدی نژاد خطر واقعی برای منافع ملی است و ره آوردی جز فقر، فساد و خطراتی برای امنیت ملی  نداشته است، اما اساس فساد آن سیستم حکومتی است که چنین جریانی را برای خارج ساختن رقیبان از حلقه قدرت ساخته و پرداخته می کند. احمدی نژاد تبلور عملکرد سیاست های امنیتی – سیاسی خامنه ای می باشد که آن چنان اشتباه و پرغلط بوده است که حتی امروز منافع خود خامنه ای را به خطر انداخته است. با این دید، حتی اگر خطر احمدی نژاد بواسطه اخراجش از قدرت و یا تحت کنترل درآوردنش توسط حامیان خامنه ای رفع گردد، اساس مشکل هنوز باقی است. جایگاهی که خود را مافوق قانون می داند، خود زاینده چنین جریانی بوده است و تمامی کاراکترهای احمدی نژاد میراثی است از چنین حلقه ای که برای خود قدرت فراقانونی قایل است. به فرض اگر احمدی نژاد از حاکمیت اخراج گردد، آیا آن مرکز قدرت فراقانونی، عزمی بر شکستن قدرت مافیایی اش دارد؟
مراکز قدرت در صحنه سیاسی اجتماعی ایران در حال حاضر را می توان به رئوس مربعی تشبیه نمود که چهار راس آن عبارتند از : سید علی خامنه ای، محمود احمدی نژاد، ائتلاف محافظه کاران سنتی به سرکردگی هاشمی و همراهی مراجع قم با اصلاح طلبان حکومتی به سرکردگی محمد خاتمی و راس چهارم این مربع، جنبش سبز است که نماد قدرت اجتماعی  و حضور مردم در این منازعات است. فارغ از اخلاقی نبودن همراهی جنبش با یکی از دو تیم خامنه ای و یا تیم احمدی نژاد، دلایل منطقی بر ناصحیح بودن این همراهی با یکی از این دو راس قدرت را ذکر خواهم کرد.
چنانچه جنبش سبز به همراهی با احمدی نژاد در منازعه با خامنه ای بپردازد، علاوه بر شکل گیری اختلافات اساسی در پیکره جنبش سبز، عملا جنبش سبز، حیاتش را به وجود جریانی پیوند خواهد زد که تجربه کوتاه تولد و حضورش در عرصه سیاسی، نشان از یک جریان افراطی قدرت طلبی دارد که نه تنها سنخیتی با دموکراسی ندارد، که خود به مثابه یک نیروی فاشیستی، دشمن آزادی های فردی و سیاسی بوده و در اولین فرصت ممکن، یک نظام شبه هیتلری را بر سر کار خواهد آورد. اما نکته مهم آن است که در نبرد قدرت بین خامنه ای و احمدی نژاد، احمدی نژاد شانسی برای موفقیت ندارد. هر چند احتمال می رود که دست به اقداماتی بزند که هزینه خروجش را برای حاکمیت بسیار گران نماید.
چنانچه جنبش سبز به همراهی با خامنه ای بپردازد، نه تنها پا بر تمام اصول خود در زمینه سازی دموکراسی برای ایران می نهد، بلکه قدرت متمرکز و نامحدود خامنه ای را مشروعیت خواهد داد. مشکل جریان دموکراسی خواه با حاکمیت جمهوری اسلامی، داستان امروز و دیروز نیست و از دوران ریاست خاتمی بر دولت اصلاحات و مجلس ششم، این درگیری علنی شده بود. چنانچه خامنه ای پیروز میدان شود و بخشی از جنبش سبز نیزبه نفع خامنه ای وارد ماجرا شود، همه چیز به 2 تیر 84 بازخواهد گشت و حتی خود سازش کاران نیز، بهره ای از قدرت را تصاحب نخواهند کرد، چون عملا خامنه ای دیگر نیازی به آنان نخواهد داشت.
زمزمه هایی شنیده می شود که اکنون که این دو بازوی کودتا، به جنگ با یکدیگر مشغول هستند، جنبش سبز، باید با سکوت خویش، مانع از اتحاد این دو بازو در برابر جنبش شود. و هر گونه اعلام موجودیت دوباره جنبش سبز، سبب اتحاد این دو نیرو خواهد شد. باید بگویم که این تحلیل از اساس اشتباه است. چون به باور شخصی بنده، نبردی که در جریان است، نبرد صفر و یکی است و اساسا دیگر به هیچ وجه نمیتوانند این دو بازو با یکدیگر مصالحه کنند، چرا که اساس بازی بر حذف دیگری است. احمدی نژاد با علم به آن که در صورت اجازه به ماندن، پایان ریاست جمهوریش، پایان حیات سیاسیش خواهد بود، در حال مبارزه است. چنانچه نتواند ترکیب مجلس نهم را به نفع خود بچیند، تمام داشته هایش را خواهد باخت. طرف دیگر نیز، از خطر افتادن مجلس به دست احمدی نژاد به خوبی آگاه است. شاید دلیلی همچون پیش بینی مرگ خامنه ای در آینده نزدیک، آنان را از دولت و مجلس احمدی نژادی،به وحشت می اندازد. مضاف بر این که احمدی نژاد هیچ تعاملی در این چند ساله با رقبایش نداشته است و نوع بازی وی همیشه، صفر و یک و حذف تمام عیار رقیب بوده است. این جنس بازی، چیزی نیست که به مسامحه بکشد، چون مسامحه یعنی مرگ این جریان. اصلا به خاطر تکیه بر این ویژگی بوده است که این جریان چنین توانسته است که از پلکان قدرت بالا رود.
نگرانی دیگری که نیروهای عمدتا نزدیک به راس سوم قدرت، یعنی هاشمی و خاتمی از اعلام تداوم اعتراض های جنبش سبز دارد، آن است که این اعتراضات به نفع احمدی نژاد تمام خواهد شد. که البته این برداشت صحیح است.
با توجه به موارد ذکر شده، راه صحیح برای جنبش کدام است؟ سکوت؟ همراهی با خامنه ای؟ و یا ادامه اعتراضات؟
جواب به این پرسش متکی بر سبک و سنگین کردن هزینه و فایده هر حالت محتمل خواهد بود. وقتی دو راس این مربع قدرت به جان یکدیگر افتاده اند، سکوت جنبش تنها به حذف احمدی نژاد کمک خواهد کرد. اما آیا پیروزی خامنه ای به نفع جنبش است؟ آیا اصولا یک قدرت غالب، حاضر به گردن نهادن به پیش شرط های اصلاح طلبان خواهد شد؟ اگر چنین بود چرا خامنه ای همواره گزینه حذف اصلاح طلبان را پی گرفته است؟ نگارنده اعتقاد دارد که گردن نهادن خامنه ای به کف مطالبات مطروحه، تنها در شرایطی رخ خواهد داد که توازن قوای فعلی برقرار نباشد، یعنی خامنه ای احساس خطر عمیق از شرایط بکند و حاضر به دادن برخی از امتیازها، که این شرایط مسلما پس از پیروزی خامنه ای بر احمدی نژاد عینیتی نخواهد داشت.
اما چنانچه اعتراضات مردم از سر گرفته شود، خامنه ای مجبور خواهد بود که همزمان در دو جبهه نبرد کند. پیروزی خامنه ای بر احمدی نژاد در هر حالتی قطعی است، اماوقتی جنبش سبز در شرایطی که این دو بازی کودتا به رقابت حذفی با یکدیگر مشغول هستند، اعتراضات را از سر بگیرد، آن گاه توازن قوا تا حد بسیار زیادی تغییر خواهد کرد. در چنین شرایطی می توان به گرفتن امتیاز از حاکمیت امیدوار بود.
تنها دلیل نگارنده بر لزوم برنامه ریزی برای اعتراضات 22 خرداد، تنها به مزایای این تغییر توازن قوا نیست. نگاهی به شرایط  بحرانی اقتصادی و معیشتی مردم، از آن خبر می دهد که دیر یا زود سلسله ای از نارضایتی های عمومی رخ خواهد داد. چنانچه جنبش سبز ظرفیت آن را ایجاد نکند که مطالبات اقتصادی مردم را مطرح کند و این نارضایتی ها را به درون خود راه داده و کانالیزه کند، این اعتراضات به شورش های بدل خواهد شد که سرکوب خونینی را به دنبال خواهد داشت. مردم تا ابد منتظر تصمیم گیران جنبش سبز نخواهند نشست و وقتی کارد به استخوانشان رسید، تنها شورش های عمومی را راه تغییر خواهند یافت. لازم به ذکر نیست که چنین شورش هایی نه تنها به پیشبرد فضای دموکراتیک کمکی نخواهد کرد، بلکه حتی آن فضا می تواند به عنوان سمی برای جنبش عمل نماید. پس لازم است که جنبش سبز، بتواند از هم اکنون نارضایتی های اقتصادی را در درون خود بپذیرد و عملا به استقبال حضور قشر کم درآمد و کارگر در جنبش برود. 22 خرداد، می تواند فرصتی باشد برای زمینه سازی چنین اتحادی.
از سوی دیگر باید به وضعیت نگران کننده و وخیم زندانیان سیاسی نگاه کرد. این تکلیف ماست که از اعتراضات و اعتصاب غذای آن ها با صدای هر چه بلندتر حمایت کنیم. اگر جامعه در برابر چنین وضعیت وخیمی سکوت کند، احتمال وقوع بسیاری از مصیبت ها بر همراهان در بندمان چندان دور از واقعیت نخواهد بود. حصر موسوی و کروبی نیز، باید در نظر گرفته شود. جنبشی که به چنین اقدام غیرقانونی چشم ببندد، کم کم همه چیز را فراموش خواهد کرد. باید به حاکمیت نشان داد که این زخم تا آزادی این همراهان سبز التیام یافتنی نیست.
باور دارم که 22 خرداد 90، روزی بسیار مهم برای جنبش است. دلایلی که ذکر شد، همه دلایل نبود، اما در شمار مهمترین ها بود. اگر 25 بهمن به خلاقیت رهبران سبز، روزی شد که  ریا و دورویی حاکمیت در حمایت از جنبش های مردمی خاورمیانه را به جهانیان نشان داد، 22 خرداد هم باید روزی باشد که نشان دهد این جنبش تا تحقق مطالباتش زنده است. 22 خرداد پتانسیل آن را دارد که شروعی باشد بر تغییر توازن قوای فعلی به نفع جنبش، از آن غافل نشویم



ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

در نقد براندازی


در نوشتار قبلی سعی شد که به اختصار با ارایه پرسش هایی به نقد اصلاح طلبی پرداخته شود. متاسفانه پس از انتشار آن نوشتار، نه تنها توجه کافی و مبذولی به آن نشده بود، بلکه در میان تک نقدهایی که برخی از دوستان در شبکه های اجتماعی دیگر به آن متن وارد کرده بودند که نقدهایی خارج از دایره آن متن می باشند . برخی سعی کردند از دریچه عملی نبودن براندازی و یا خطرات براندازی، اصلاح طلبی را توجیه نمایند. غافل از آن که این استدلال تنها در ذهنیت دو قطبی اصلاح- انقلاب معنا می یابد. به بیان دیگر، از نگاه آن ها که نگاه اغلب اصلاح طلبان نزدیک به خط سید محمد خاتمی است، تنها دو گزینه برای مردم وجود دارد؛ یا اصلاحات و یا انقلاب. حتی اصلاحات نیز خارج از اسلوب و منش آن ها، پنهان شدن در پشت شعارهای عدالت طلبانه و با نیست خشونت طلبی و براندازی نگریسته می شود. به همین دلیل پس از پرداختن به بحث نقد براندازی در نوشتار فعلی، در نوشتار بعدی که  راه سوم نام نهاده ام، به نقد برخی از سرفصل های سخنان عباس عبدی به عنوان فصل مشترک مدافعین تز اصلاح طلبی  خواهم پرداخت. دو نوشتار "نقد اصلاح طلبی" و " نقد براندازی" در حقیقت مقدمه ای برای طرح نوشتار سوم می باشند. به همین دلیل این نوشتار هم، همچون نوشتار اول، مختصر بوده و تنها به نقدهای اساسی وارد بر استراتژی براندازی از نگاه نگارنده خواهد پرداخت.
در نقد براندازی:
در نوشتار پیشین از معنای لغوی انقلاب گفته شد و سعی بر آن شد که بصورتی ملموس تفاوت آن با اصلاحات و یا ترمیم یک سیستم سیاسی اجتماعی، تبیین شود. اما توجه به این نکته ضروری است که طیف وسیعی از فعالین و کنشگران عرصه سیاسی کشور در داخل و خارج خواستار تغییر حکومت می باشند. اما آیا همه آن ها را باید برانداز بدانیم؟ محدوده کاربرد لغت برانداز تا به کجاست؟ آیا کسی که برای تغییر کلیت نظام دست به سلاح می برد، در براندازی هم تراز با یک کنش گر سیاسی اجتماعی است که تنها از ایده تغییر حکومت حمایت می کند ولی مخالف سرسخت استفاده از خشونت است؟ به دلیل شناسنامه دار نبودن بسیاری از جریانات و حرکت های سیاسی، متاسفانه هیچ گاه ضرورت این مرز بندی مورد توجه قرار نگرفته است. لذا طبق قرارداد نگارنده و برای کلاسه بندی طیف های مختلف، واژه براندازی را برای گروه های سیاسی بکار خواهم برد که با کاربرد خشونت در پاسخ به خشونت حاکمیت مشکلی ندارند و اولویت اول برای او، به زیر کشیدن حکومت فعلی است. این عکس العمل تدافعی آمیخته به خشونت را نیز تنها منحصر به خشونت نیروهای داخلی نخواهم کرد، و بلکه گروه هایی که مدافع  دخالت نیروهای نظامی بیگانه به نفع جریان براندازی را نیز هم کلاس با مدافعان تز کاربرد روش های تدافعی خشونت آمیز خواهم دانست. پس طبق این قرارداد، هنگامی که صحبت از براندازی و یا براندازان می کنم، یعنی روش مبارزاتی و یا مبارزانی که به کاربرد خشونت در پاسخ به خشونت اعتقاد دارند و اولویت اول از دید آن ها تنها به زیر کشیدن حاکمیت فعلی است. بدیهی است که طبق این قرارداد، بسیاری از کنشگران سیاسی و اجتماعی که خواستار تغییر کلیت نظام هستند ولی به استفاده از ابزار آمیخته به خشونت هیچ اعتقادی ندارند و یا اولویت اول برای آن ها به زیر کشیدن حاکمان فعلی نیست، جای نخواهند گرفت.
در نقد این روش و منش مبارزاتی، دو وجهه کلی را باید در نظر گرفت و از دو دریچه وارد بحث شد. یکی جایگاه اخلاقی این روش مبارزاتی است و دیگری بحث کارکردی  آن.
الف) نقد اخلاقی
از دید اخلاقی، مهمترین نقدی که به این سبک و سیاق مبارزه می توان وارد دانست، آن خواهد بود که به چه حقی جریانات و گروه های مدافع این تز، خود را صاحب جان دیگران می دانند؟ بدیهی است که براندازان که یک سر آن ها از مجاهدین خلق بیرون می زند، یک سر دیگرشان، از برخی از هوادارن تندرو سلطنت طلب، و برخی دیگرشان، گروه های چریکی منظقه ای و نسخه های جدید تر آن ها را می توان در حامیان حمله نظامی دول غربی به ایران دانست، همگی به یک میزان این اصل اخلاقی را نقض می کنند که هیچ کسی صاحب جان دیگران نیست. به بهانه پیش برد مقاصد مبارزاتی استفاده از سلاح زندگی انسان ها توجیه اخلاقی ندارد. مضاف بر آن که تاریخ نشان می دهد که تغییری که با خشونت همراه باشد، خود زاینده خشونت های دیگری خواهد شد. سیکل تکرار خشونت، نه راه به سوی جامعه ای بهتر است و نه اصولا شرایط را تغییر می دهد. شاه می رود، و خمینی می آید. مجاهدین و گروه های چریکی مدافع انقلاب، گروه های تروریستی پس از انقلاب می شوند. ترور و بمب گذاری با قتل عام بی گناهان در زندان ها پاسخ داده میشود. حتی به فرض دخالت نیروی خارجی در فرآیند تغییر نیز، نه تنها از میزان خشونت ها کاسته نمی شود، بلکه بصورت غیر قابل مقایسه ای میزان کشته ها و زخمی ها افزایش خواهد یافت.
ب) نقد کارکردی
اولین نقد جدی به لحاظ کارکرد به این روش و منش مبارزه آن است که حرکتی که پشتوانه مردمی نداشته باشد، نه تنها شکست خواهد خورد، بلکه عاملی خواهد بود برای سواستفاده حاکمیت. این که مردم ایران، هیچ گاه روی خوش به مبارزات مسلحانه و یا مبارزات خشونت آمیز نشان نداده اند، بسیار واضح و مبرهن است. حتی مجاهدین خلقی که روزی دارای پشتوانه مردمی بود، بلافاصله پس از لشکر کشی به ایران، تمامی پایگاه های اجتماعی خود را از دست داد. مدافعین تز براندازی، بر اساسی قرار داد این مقاله، خود خوب می دانند که هیچ گاه مردم را نخواهند توانست همراه خود سازند، و گرنه در طی این سی سال، باید یک پایگاه اجتماعی ثابت ایجاد کرده بودند که نمود خارجی آن برای هر ناظری قابل مشاهده باشد. در حالیکه چنین پایگاه اجتماعی در بطن جامعه ایران برای این گروه های برانداز، اصولا وجود خارجی ندارد.
پرسش دیگر آن است که به فرض محال این روش توانست که منجر به تغییر حاکمیت گردد. آیا میتوان انتظار استقرار یک نظام مردم سالار را از دل مبارزات خشونت آمیز داشت؟ بدیهی است که دموکراسی پایدار، بر اساس تعادل طبیعی قوای اجتماعی جامعه شکل میگیرد. نیاز به توضیح نیست که در فرآیند یک مبارزه مبتنی بر خشونت، تمام نهادهای مدنی، کارکرد خود را از دست خواهند داد. پس می توان پرسید که فردای تغییر حاکمیت، حضور مردم در عرصه سیاست ورزی، از چه طریقی صورت خواهد گرفت؟ از طریق نهادهایی که دیگر نیست؟!!  آیا چنین جامعه ای آبستن آن نخواهد بود که هر دسته و گروهی که منافع خود را در خطر دید، با همان رویکرد انقلابی، به دنبال حذف دیگران باشد؟ همان گونه که در ابتدای انقلاب 57 رخ داد.
نقد مهم دیگری که می توان مطرح کرد، از دریچه هزینه و فایده است.  طرفداران این تز باید پاسخ گو باشند که در فرایند چنین مبارزه ای که بسیاری از سرمایه های کشور نابود خواهد شد، چه بدست خواهیم آورد؟ شرایط بحرانی ایران آن چنان است که چنان که حاکمیت مرکزی در دوره ای میان مدت ضعیف باشد، پتانسیل افتادن کشور در سراشیبی آشوب، خودمختاری و تجزیه بسیار بالا خواهد بود. بدیهی است که یک انقلاب، برای آن که پیروز شود، باید ماهیت بسیاری از ساختارهای موجود را تماما تغییر دهد و در حین حال پیوستگی اجتماعی، جغرافیایی و سیاسی آن محدوده سرزمینی دچار مشکل نگردد. طراحی و اجرای یک مدل بومی موفق نیز چیزی نیست که یک شبه از آسمان نازل شود و به تمرین و ممارست نیاز دارد. مدت زمانی که صرف خواهد شد تا کشور به شرایط ثبات پس از انقلاب برگردد، آبستن بسیاری از مصیبت ها برای کشور خواهد بود. همان گونه که در روزهای پس از انقلاب، شاهد بسیاری از حرکات استقلال طلبانه و یا خودمختار طلبانه در گوشه و کنار کشور بودیم. که در یک ساختار بی شکل و نهاد انقلابی، مسلما پاسخی جز خشونت از سوی حاکمیت نیز دریافت نکرد.  آیا عقل سلیم می پذیرد که به بهای تغییر تمامیت یک نظام، چنین ریسک هایی را بپذیرفت؟
یکی از شروط لازم برای وقوع انقلاب، آن است که تمامی گروه های برانداز، زیر پرچم یک گروه مرجع گرد هم آیند. آیا تمام براندازان جامعه ایرانی، می توانند زیر یک سقف جمع شوند؟ و خواسته مشترکی داشته باشند؟ بدیهی است که اپوزیسیون های برانداز، که خواستار تغییر حاکمیت به هر قیمتی می باشند، خود در سی سال پس از گذشت انقلاب، حتی نتوانسته اند کوچکترین گفتکویی با یکدیگر داشته باشند، پس چگونه خواهند توانست گفتمانی مشخص را تولید کنند؟ آیا شرط حضور مردم در یک حرکت انقلابی آن نیست که بدانند بدیل گزینه ممکن چه خواهد بود؟ آیا اصولا هدف غایی این گروه ها، تناسبی با یکدیگر دارد؟
پینوشت: این نوشتار تنها به این دلیل مطرح گردید که در نوشتار سوم، به مدد این نقدها، راه سوم را بهتر شناخت و گرنه پتانسیل براندازی خشونت آمیز، در واقعیت عرصه سیاسی اجتماعی کشور، محلی از اعراب ندارد.
.


ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۷, سه‌شنبه

در نقد اصلاح طلبی


 
مقدمه:
در این سلسه از نوشتارها، سعی خواهم کرد که با نقد و بررسی گزینه های موجود بر سر راه مردم ایران، در حد توان و بضاعت خود، در پی یافتن راهی برای عبور و رسیدن به شرایط مطلوب برای جامعه ایرانی باشم. به همین منظور، سه متن تهیه میگردد که با بررسی شرایط به یک جمع بندی عقلانی بتوان رسید. به همین منظور، سه مطلب با عناوین: 1- نقد اصلاح طلبی، 2- نقد براندازی، 3- راه عبور، به محضر خوانندگان تقدیم خواهد شد.
لازم به ذکر است که منظور از جمع بندی عقلانی، اتکا بر اصل کمترین هزینه و بیشترین فایده در انتخاب روش های موجود می باشد.



      1-     نقد اصلاح طلبی
برای شروع بحث لازم است که نگاهی به معنای تحت الفظی کلمه اصلاح طلبی داشته باشیم. اصلاحات بیشتر به معنا و منظور بهبود شرایط موجود و رفع نقص ها از یک سیستم بکار گرفته می شود. اصلاحات را می توان به عنوان يك هدف و هم  به عنوان يك روش رسيدن به هدف دانست.  اصلاحات در واقع، هم، نوعي غايت يعني مدرن شدن و هم نوعي روش براي رسيدن به هدف به معناي حركت تدريجي و غيرانقلابي و نوعي مهندسي اجتماعي است. آنچه مرز اصلاح طلبی در پدیده های اجتماعی را مشخص میکند، انقلاب است.  انقلاب در لغت به معناي درآمدن از صورتي به صورت ديگر و دگرگون شدن است و در اصطلاح به دگرگوني بنيادي درنظام اجتماعي، سياسي،فرهنگي و اقتصادي در يك جامعه اطلاق مي شود. به بیانی ساده تر، اصلاحات را می توان با معادل بهینه سازی یک سیستم یکسان دانست، در حالی که در یک انقلاب، کل شاخصه های بنیادی یک سیستم تغییر می یابد، در یک حرکت اصلاحی، یک آیتم مشخص و معین، تعیین شده، و سعی در تغییر آن آیتم می شود.
برای روشن تر شدن این معنا، مثالی ساده آن خواهد بود که فرض کنیم که یک ماشین که سیستم ترمز آن با مشکل روبروست، به تعمیرگاه فرستاده می شود تا تعمیر شود. این همان مصداق اصلاحات خواهد بود. حال ممکن است که تایر ماشین هم همزمان مشکل داشته باشد، یا موتور ماشین نیز اشکالاتی داشته باشد. در این حالت حیطه اصلاحات آن سیستم (ماشین) نسبت به حالت قبل که فقط سیستم ترمز آن اشکال داشت، وسیع تر شده است. ما هنوز در دایره اصلاحات آن سیستم می گنجد. اما یک بار شما می خواهید که ماشین تان، بیش از سرعت ممکن توان حرکت داشته باشد، یا موتور ماشین تان، تعداد سیلندرهای بیشتری داشته باشد. پس بهترین راه برای شما آن خواهد بود که ماشین فعلی تان را بفروشید، و به دنبال یک ماشین با استانداردها و معیارهای جدیدتان باشید تا بخرید، و این همان انقلاب است.
اما نکته مهم در این میان، آن است که آیا اصلاحات، حد و مرزی دارد، یا نه؟ یعنی اگر شما موتور ماشین تان را از خودروی دیگر پیش رفته تری انتخاب کنید، سیستم ترمز ABS را جایگزین، سیستم ترمز روغنی نمایید، شاسی ماشین مدل دیگری را کلا جایگزین شاسی خودرو خودتان نمایید، آیا این عمل شما را می توان ترمیم خودرو دانست، یا کلا صاحب ماشین دیگری شده اید؟ و سئوال مهم تر آن که آیا این خودرو پس از این تغییرات بنیادی، مثلا تعویض موتور ژیان با موتور یک مرسدس بنز، کارآیی خواهد داشت؟
این مثال را از آن جهت زدم تا بدانیم که اصولا اصلاح یک سیستم، حتما مقید به یک مرزهایی خواهد بود، و چنانچه اقدامات اصلاحی بخواهد از آن مرز فراتر رود، سبب از هم پاشیدگی کل سیستم خواهد شد.
حال باید به دنبال حد و مرز اصلاحات را در یک سیستم  سیاسی مثل حکومت جمهوری اسلامی باشیم. دایره اصلاحات تا چه میزان است؟ شناخت این حد و مرز، بدون دانستن روابط بین اجزای این سیستم، تقریب صحیحی به ما نخواهد داد. باید ابتدا بدانیم که اجزا این سیستم، بر اساس چه ساز و کاری  کار میکند و نقش هر کدام در این سازه چیست. مثلا چنانچه بخواهیم در یک سازه ساختمانی با اسکلت چوبی، اسکلت فلزی جایگزین نماییم، اگر بنای تخریب ساختار را نداشته باشیم، به زیر آوار خواهیم رفت.
در سیستم جمهوری اسلامی که در قانون اساسی ترسیم شده است، و با سیستم جمهوری اسلامی در عمل تفاوت های بنیادین دارد، ساز و کار قدرت چنین است که رهبر نظام، قدرت بسیار بیشتری از اجزای دیگر دارد. هر چند که خود رهبری نظام منتخب خبرگان ملت است، اما خود اشراف بر شورای نگهبانی دارد که صلاحیت کاندیداهای این مجلس و صحت انتخابات آن را در دست دارد. یعنی یک رهبر در صورت انتخاب، و طبق اصول نگارش یافته قانون اساسی توان آن را خواهد داشت که یک شورای نگهبان مجری منویات خویش را منتصب نماید، تا این شورای نگهبان وظیفه دست چین کردن مهره های مجلس خبرگان را داشته باشد. بدیهی است که پس از انتخاب رهبر، یک سیکل بسته قدرت شکل خواهد گرفت که ابتدا و انتهای آن خود مقام رهبری است.  پس عزل یا انتقاد از رهبری در چنین سیستمی تقریبا محال خواهد بود.
در قدرت و دایره قوای سه گانه هم همین بس که رییس قوه قضاییه را خود رهبری تعیین می کند. رییس قوه مجریه، را رهبری باید تفویض نماید و قدرت کنار زدن آن را دارد، که یک بار به وقوع پیوسته و یکبار دیگه در آستانه وقوع می باشد. کاندیداهای مجلس هم باید از تیغ نظارت شورای نگهبان منتصب رهبر بگذرند و در صورت عبور نیز، تیغ تیز شورای نگهبان بر روی مصوبات آن باقی خواهد ماند. و در صورت اختلاف نیز، شورای مصلحت نظامی باقی می ماند که خود منتصب مستقیم و بلاواسطه مقام رهبری است. دیگر نهاد های کلیدی نیز دراختیار ید قدرت مقام رهبری است. از صدا و سیما گرفته تا ارتش و سپاه. حتی بسیاری از وزارت خانه ها نیز ملک مشاع رهبری تلقی میگردد.
شمایی که ترسیم شد، تنها بر اساس قانون اساسی کشور بود، و در این که خود این قانون اساسی نیز توسط صاحبان قدرت نقض می شود، شکی نیست. مثال ساده آن، حکم حکومتی است که هیچ جایگاهی در قانون اساسی ندارد اما رهبر فعلی، به کرات در مواقع بحرانی از آن به نفع خود استفاده کرده است. که آخرین آن ها ابقای وزیر مستعفی دولت کودتا بود.
حال باید دید که سیستمی با چنین بنای قدرتی تا کجا توان اصلاح و ترمیم پذیری دارد؟ بدیهی است که در این سیستم، سر رشته تمام امور به دست مقام رهبری است و شما هر کجای پازل این بنا را بخواهید تغییر دهید، به حیطه قدرت رهبر تجاوز کرده اید. اصولا هر تغییری در این سیستم بهم پیوسته، بصورت آنی، تاثیری در دیگر بخش ها خواهد داشت. امری که در یک نظام با قوای مستقل تقریبا عینیت نخواهد یافت. پس منطقی خواهد بود که شما سر رشته هر بندی از این کلاف در هم پیچیده را بگیرید و بخواهید تغییری در آن آیتم بدهید، سر و کله رهبر در انتهای آن رشته پیدا خواهد شد. بدیهی است که اصلاحات در چنین سیستمی، بدون رضایت رهبری، به نقاشی بر آب رونده می ماند.
بحثی که گفته شد، تماما منطبق بر واقعیت بوده و مثال ها و شواهد فراوانی بر آن می توان آورد. تجربه ناکام هشت سال دولت اصلاحات پیش روی ماست و نتیجه ندادن های آن. برخی ممکن است بگویند که مشکل از ایده اصلاح نبود، بلکه مشکل از مجریان اصلاحات بود. مشکل آن جا بود که خاتمی بر سر مواضع اصولی هیچ ایستادگی نداشت. اما این حرف، چه سهمی از حقیقت دارد؟
اصولا ما انسان های اسیر در بعد زمان و مکان، تنها ابزاری که برای بررسی میزان و سهم حقیقت داشتن و نداشتن یک ایده و تفکر و یک گفتمان داریم، بررسی کارنامه عملکرد آن ایده در گذر زمان خواهد بود. برخی از مدافعین کمونیسم نیز، همچون این دوستان مدافع تز اصلاحات که میگویند ایده مشکلی نداشت بلکه مشکل از خود خاتمی بود،  نظراتی در مورد کمونیسم ارایه می دهند. به نظر آنان رهبران شوروی، نمایندگانی صالح، برای ایدئولوژی کمونیسم نبودند و گرنه حال و روز کمونیسم آن نبود که تنها در کتب تاریخی، به دنبال آن باشیم. در رد این نظریه، به ابزاری متوسل می شوم که دکتر سروش در کتاب، رازدانی، روشن فکری و دین داری در رد این نظر بکار گرفت. اصولا سیستم فکری که بهره بالایی از حقیقت داشته باشد، در طول زمان ماندگار تر از همتایان خود خواهد بود که بهره کمتری از حقیقت دارد. این ایده متکی بر این انگاره است که هیچ ایده بشری، نمی تواند حقیقت محض باشد، بلکه ما با دریایی از ایده ها و نظریات روبرو هستیم، که به صرف وجود، اتکا به سهمی از حقیقت دارند، چرا که خود وجود، حقیقت محض است. بدیهی است که در این سیستم، برخی از ایده ها سهم بیش تری از حقیقت خواهند داشت و برخی دیگر برخوردار از سهم کم تر. اصولا سیستم فکری که بهره بالایی از حقیقت داشته باشد، در طول زمان ماندگار تر از همتای خود خواهد بود که بهره کمتری از حقیقت دارد. چرا که با واقعیت ها، هم سان تر است. به همین دلیل لیبرالیسم همچنان ماند و کمونیسم را امروز بیشتر در کتاب های تاریخی باید جست، زیرا لیبرالیسم، بیشتر بر حقایق فطری انسان و طبیعت همسان بود، و مهم تر آن که راه نقد و انعطاف را بر خود نبسته بود.
 اگر فرض بر صحت گفته دوستانی که مدافع تز، اصلاح طلبی هستند و نواقص را به مجریان نسبت می دهند، بگیریم. باید دنبال این سئوال باشیم که چرا این جریان فکری، نتوانست نقد درونی داشته باشد، ونقاط ضعف خود را بیابد، و آن را مرتفع نماید؟ در نوشتار سوم (راهی دیگر)، البته به این اشاره خواهد شد که جریانی از درون همین نگاه اصلاح طلبی، با اتکا به عقل نقاد خود بنیاد، راه نقد و انعطاف را برگزید و به رهیافت دیگری رسید.
صحبت کردن از اصلاح طلبی، بدون مشخص کردن برنامه و راهکار، بیشتر به روضه خوانی و امتیاز گیری می ماند. اصلاح طلبان مدافع ادامه همان سبک و سیاق گذشته، باید پاسخگو باشند که چرا راه و روش آن ها با بن بست روبرو شده است؟ چنانچه به جستجوی علت آن نروند، دیر یا زود، در تاریخ منجمد خواهند شد. همان طور که بسیاری از جریانات سیاسی اجتماعی، پس از یک دوره شکوفایی، در بستر تاریخ ماندند و نتوانستند با گردش ایام جریان یابند. سرگذشت سازمان مجاهدین، عبرت آموز است. آن ها با تکیه به انگاره های مطلق اندیش خود، در فضای سال های 60 ماندند و فریز شدند، و تمام اشتباهات بعدی شان، بدلیل همان یخ زدگی در سال 60 بود.

اما در نقد اصلاح طلبی می توان ایرادات دیگری نیز وارد کرد. که مهمترین شان، آن است که چرا اربابان قدرت، که برای توسعه ید اختیار خود، چنین جنایت های مهیبی کرده اند، باید حاضر شوند، در عملکرد خود تجدید نظر کنند و دایره حکمرانی خود را با دیگری تقسیم نمایند؟ در منطق قدرت، قدرت تمایل به تمرکز دارد، با چه ابزاری، و با چه پشتوانه ای، مدعیان راه اصلاحات خواهند توانست، اربابان قدرت را وادار به دادن امتیاز بکنند؟ سئوالی که تا زمانی که پاسخی به آن ندهند، کل راه و روش شان، به خیال خامی بیش نخواهد ماند. آن ها که مدعی اجرای بدون تنازل قانون اساسی، هستند، جدا از آن که خود قانون اساسی مشکل اصلی را بوجود آورده یا نه، باید پاسخ گو باشند، که با چه ابزاری و با اتکا به چه پشتوانه ای، این طرح را عملی خواهند کرد؟ آیا اصلا اجرای بدون تنازل قانون اساسی،  بدون قدرت نمایی در برابر صاحب تمام سر رشته امور، امکان پذیر است. اگر این قدرت نمایی - که اصولا باید پشتوانه مردمی داشته باشد، چون منشا قدرت دیگری به دست اصلاح طلبان نیست-  صورت بگیرد، از مرز اصلاحاتی که آن ها در پی آن هستند، خارج نشده اند؟
طنز ماجرا آن جاست که حتی مدعیان اصلاحات، تمام راه و کارهای اصلاح طلبی را قبول ندارند. از منظر آن ها، تحریم انتخابات، اقدامی است تند. سئوال اینجاست که این ایده ناکارآمد، که حتی تمامی ابزار کار خود را نیز قبول ندارد، پس به دنبال چیست؟ آیا جز آن است که اصلاح طلبی را سازش طلبی به هر قیمتی بدانیم؟
نقد دیگر و اساسی تر، به اصلاح طلبی را از دریچه هزینه و فایده وارد می نمایم. در تبلیغ اصلاح طلبی (حکومتی)، وانمود می شود که روش های دیگر، هزینه زیاد جانی و مالی دارد و این روش متکی بر کمترین هزینه و فایده است. در حالی که به اعتقاد نگارنده، هزینه ای که در این دوازده ساله پرداخته شده به هیچ وجه کمتر از هزینه یک انقلاب همچون انقلاب 57 نبوده است. تنها، هزینه ها به صورت تدریجی پرداخت شده و به همین دلیل هزینه کل که بسیار هم گزاف می باشد، به چشم نمی آید. و نکته مهمتر آن که با پرداخت این هزینه کل و  پس از دوازده سال، یک عقب گرد بزرگ داشته ایم. یعنی این همه هزینه داده ایم، و نه تنها به جایی نرسیده ایم، بلکه بسیاری از فرصت های طلایی را نیز از دست داده ایم. آیا این خود به تنهایی نشان گر آن نیست که در اساس این روش منطقی نیست؟ در نوشتار سوم که قیاسی خواهم داشت بر روش اصلاح طلبی و راه سوم، به تفضیل این موضوع خواهم پرداخت
در نوشتار بعدی (دوم) به نقد براندازی خواهم پرداخت و نشان خواهم داد که براندازان نیز دچار همان خطاهای استراتژیک اصلاح طلبان حکومتی ( سازش طلبان) هستند.



ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

Iranian Green bloggers letter to Syrian protesters


The human wave of people struggling against oppression, starting from Iran and passing by Tunisia, Egypt, Libya and Bahrain, has now reached the fortress of the Syrian authorities. It seems that this indomitable wave has no will to end its course and the flames of freedom, passing from hand to hand, is now within the grasp of you, courageous people of Syria. Your clenched fists, your strong will and your unimaginable struggle despite of the horrible bloodshed of that vicious government has awed Iranians and all the world.
Iranian freedom fighters, bearing their green flag, are also looking into the bright future and they have followed your movement since the first days. They all wish for your victory and feel a part of your sacred anger, excitement and hopes. Unfortunately, on the other side of the border, are seated those rulers whose frightened hearts do not understand the epic of the peoples presence and requests. They fear for the destruction of their palaces and the end of their despotism, therefore they ruthlessly use their weapons to quite the people, not knowing that this wave will swallow them.
For all people,  a day comes where they see their dignity and honor at stake and they have no other choice than to stand up. The Epic that you, courageous people of Syria have created, is oh so familiar for us Iranians. in any news that we receive despite the reinforced censorship, in any clip that we view from your fight and your struggle, we see our own story reenacted in your revolution. that sameness is what unites all freedom fighters of the region and puts the despots of our countries in the same front against their people. Today, the united rulers of these countries have the same benefits at stake and they compete with each other in the heinous crimes they commit against those people. One uses its media and diplomatic utilities to fight the combatants in order to justify their murder. They pretend that the freedom seekers are hooligans and that they deserve their atrocious fate, the other one sends its troops to fight defenseless civilians and yet the other, sends its squads to another country to help the despot contain the civil rights movements in Syria.  The height of this deception is shown when the person who pretends to be the leader of the Muslim world, uses the Friday prayer of Tehran to hypocritically shed tears on Palestinians and Egyptians and yet, ratifies the murder of the Syrians. This is nothing but the continuation of those paranoiac illusion that permits them to act like Gods and to ruthlessly judge and condemn whomever they find against their advantage; calling one a martyr and the other one an intriguant. That is why  today, their dark souls reflect in their faces and they can hide no more and their complicity with the murderers of the region cannot be denied anymore. 
The recent developments of the region had one great outcome: they can lure no one anymore, they cannot hide behind their defending the Palestinian people in their fight with Israel. The Palestinians' well-being cannot be used as a publicity for their dark ends in order to gain them some false legitimacy. How can they defend Palestinians and yet, murder viciously its own people? How can they justify the huge gap between the Human Rights and what is really going on in their own country without being trapped by the two scales, two measures concept? those treacherous tricks do not fool the people of this region anymore and they cannot misuse those publicity to gain any legitimacy whatsoever. 
Apart from the indefensible acts of the illegitimate government of Iran, the bloodshed of Syrian freedom fighters has a very  bitter effects on Iranians. We believe that with the peoples resistance, the kingdom of oppression cannot survive and the foundation of despotism is soon to be shaken and will disappear. The blood of many courageous Syrian fighters will pave the road to freedom. The way you Syrian people are carrying this fight, with so much pride and dignity, there is no doubt that you will soon succeed. You should be aware that the deepest prayers of the Green freedom fighters of Iran is with you in each of your steps.

A group of Green bloggers of Iran
   

1.      Adam Evolution blog
2.      Arash Bahmani blog
3.      Arman Sabz blog
4.      Azad blog
5.      Akarim blog
7.      Behrangi Blog
8.      Spinooza Blog
9.      Tohiroo Blog




ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۰, سه‌شنبه

نامه جمعی از وبلاگ نویسان سبز خطاب به مبارزان سوری


    موج برخاسته از  سرکشی مردمان از زیر یوغ بندگی ظالمان، با گذر از ایران و تونس و مصر و لیبی و یمن و بحرین،  امروز قدرتمندتر و عظیمتر،  به کاخ حاکمان سوریه رسیده است.  گویی که این موج سرکش سر ایستادن ندارد و مشعل آزادیخواهی دست به دست گشته و اینک بر فراز دستان شما مردمان سوریه قرار گرفته است. مشتان گره کرده و اراده با شکوهتان و پایداری سرسختانه تان  به رغم شدت سرکوبها و خونریزیهای دستگاه فاسد و سرکوبگر حاکمان سوری، تحسین ایرانیان و جهانیان را برانگیخته است.
 آزادیخواهان ایران نیز که خود ذیل لوای پرچم سبز مبارزه، به فردای آزادی چشم امید بسته اند، از روز نخست کنجکاوانه و مشتاقانه مبارزه شما مردم سوریه را دنبال می کنند و پیروزی تان را به آرزو نشسته اند و خود را در خشمها و هیجانها و امیدهایتان شریک می دانند. دریغ که آن سوی میدان، حاکمانی نشسته اند که قلب های مرعوبشان مانع از درک حماسه حضور مردم می شود و از هراس فرو ریختن بنای استبدادشان حکم به خونریزی می دهند و بر موج خروشان مردم شمشیر می کشند و نمی دانند که  موجهای بلندتر که از پی می آیند به مراتب ویرانگرترند.
  برای هر ملت، روزی فرا می رسد که شرافت و سربلندی خویش را در بوته آزمایش می بیند و برای پاسداری از آن ناگزیر به قیام می شود. حماسه ای که شما مردم سوریه به تصویر کشیده اید حماسه ای آشنا برای ما مردم ایران است. در هر خبری که از زیر شدیدترین فشارها و سانسورها به دست ما می رسد و در هر فیلمی که از آماج رگبار مسلسلهای نظامیان سوری به تصویر کشیده می شود، داستان مبارزه خود را می بینیم. همین همداستانی است که جنبش های آزادیخواهی منطقه را در کنار هم می نشاند و جباران و حاکمان سرکوبگر را در جبهه مشترک قرار می دهد. حاکمان همدست منطقه، امروز در سرکوب مردم  منافع  مشترک پیدا کرده اند و  در جنایت،  یکدیگر را همراهی می کنند. یکی دستگاه تبلیغ و دیپلماسی اش را مامور می کند که قتل شهروندان مبارز را مشروع جلوه دهد و آزادیخواهان را به عنوان فتنه گران و آشوبگران جلوه دهد و دیگری لشکر سرکوبش را به همراهی در جنایات  گسیل می دارد؛ یکی لشکر سرکوب به بحرین می فرستد و دیگری جوخه های امنیتی اش را به سوریه. اوج این نمایش های فریبکارانه آنجاست که  مدعیان رهبری مسلمین جهان از تریبون نماز جمعه تهران برای مردم مصر خطبه می خوانند و برای مردم فلسطین جامه می درند و در همان حال کشتار سوریان را مشروع اعلام می دارند. این ادامه همان توهم  مالیخولیایی است که اجازه می دهد بر مسند خداوندگاری تکیه زنند و بدین سان  بی محابا درباره جان افراد به قضاوت بنشیند و یکی را شهید بخوانند و دیگری را فتنه گر. از همین روست که امروز سیاهی چهره شان هویدا شده و تایید  جنایتهای شرکای سیاسی  و همدستی شان با ظالمان منطقه، طشت رسوایی شان را  بر زمین انداخته است. 
 تحولات اخیر منطقه حداقل حسنش این بوده که پرده از چهره نفاق آلود حکومت هایی که پشت دفاع از فلسطینیان و مخالفت با اسراییل پنهان شده اند و مسایل اعراب فلسطین را در هیاهوی تبلیغاتی وجه المصالح اهداف شوم خود کرده اند تا مشروعیتی کاذب برای خود و حکومت نامشروعشان ایجاد کنند برداشته است. مگر می توان همزمان هم مدعی دفاع از حقوق ملت فلسطین بود و هم به کشتار مردمان کشور خود دست زد؟ مگر می توان با موضوع حقوق بشر با استاندارد های دوگانه برخورد کرد و آدم کشی در فلسطین را محکوم کرد اما کشتار در کشور تحت حکومت خود و یا در کشورهای مشترک المنافع را جایز برشمرد؟ این ترفند دروغین حکومت های خودکامه کشورهای عربی از یک سو و هیاهوی تبلیغاتی حکومت مستبد ایران برای بهره برداری سیاسی از اوضاع آشفته فلسطینیان از سوی دیگر، قطعا از این پس نمی تواند موجبات فریب مردم منطقه را فراهم آورد. 
سوای عملکرد غیرقابل دفاع حکومت نامشروع و کودتایی ایران، ریخته شدن خون مبارزان سوری، براستی به جان آزادیخواهان ایرانی ناگوار آمده است.  ایمان داریم که  به مدد پایداری مردمان ، بیرق ظلم برچیده خواهد شد و کاخ لرزان استبداد در برابر شکوه حضور مردم فروخواهد ریخت.   خون آزادیخواهان سوری، فرش قرمزی خواهد شد برای قدوم مبارک آزادی . این سان که شما  ملت سوریه پرچم مبارزه را  با صلابت در دست  گرفته اید، و اینچنین پرغرور در اهتزازش پایمردی می کنید، دیر نباشد که بیرق  پیروزی را بر قله سعادت برافرازید. بدانید و آگاه باشید که در این راه آرزو و دعای خیر آزادیخواهان جنبش سبز  ایران، بدرقه راهتان خواهد بود.
جمعی از وبلاگ نویسان سبز

·         آخرین لیست وبلاگ های امضا کننده را از http://spinooza.blogspot.com/ دنبال نمایید.