ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

مباد که فریبت دهد عدد ، وقت تصویر هول‌انگیز جنایت ، درخاطر مبهمت

باز ایمیلی از یک دوست به دستم رسید، حاوی مطلبی بسیار خواندنی . متاسفانه منبعی نداشت، و باز برای این که این مطلب خواندنی، خواننده بیشتری داشته باشد، در وبلاگ قرار دادم، چون فکر میکنم حتما  به مراد نگارنده، کمک خواهد کرد، که همانا آگاهی است. حکایت عجیبی است این ای-میل های بی نام و نشان، در کشوری استبداد زده، چه بسیارند انسانهایی که زیباترین تراوشات ذهنی خود را از ترس مجازات، بی نام و نشان پخش مینمایند، تا شاید همدردان بیشتری، با این ماتم ها، به اوج بدبختی خود واقف شوند

نامه ای که همه ما می توانیم به فرزندانمان بنویسیم
فرانک عزیزم

نمی‌دانم کی این نامه را می‌خوانی و نمی‌دانم اصلا این نامه به تو خواهد رسید یا نه؛ حتی نمی‌دانم تو به دنیا خواهی آمد یا نه، اما سال‌هاست که می‌دانم باید برایت نامه‌ای بنویسم. باید برایت نامه‌ای بنویسم و برای تویی که ده‌ها سال بعد از دوران ما این نامه را خواهی خواند بگویم بر ما چه گذشت.
اسمت را فرانک گذاشته‌ام چون پدرم دوست داشت خواهری داشته باشیم به نام فرانک و فکرمی‌کنم تو دختری چون دلم می‌خواهد نوه‌ای داشته باشم با موهای بلند سیاه و چشم‌های سیاه ژرف با سال‌های دور از من.

فرانکم
در روزگاری این نامه برایت می‌نویسم که بادهای تغییر وزیدن گرفته‌اند وهمه می‌دانند که اتفاقی خواهد افتاد؛ اتفاقی که خونین خواهد بود. تا همین الان هم کم خون به زمین ریخته نشده و خون ماده‌ای مهیب و پرانرژی‌ست. خون نمی‌خوابد. اگر برای من و هم نسلانم این وعده است برای شماها تاریخ است. کافیست به گذشته نگاهی بیندازی.
اما من برایت از خون نمی‌نویسم. از کشته‌ها نمی‌نو‌یسم. می‌خواهم از خونی که به دل‌ها شده بنویسم.از دلِ مرده‌ام بنویسم. و همه هراس من از این است که این خون‌ها و کشته‌ها وقت شمردن آن کشته ها و خون بناحق ریخته‌اشان نادیده گرفته شود. من از نسل نادیده گرفته‌ها هستم. همین الان هم که این نامه را برایت می‌نویسم نادیده گرفته می‌شوم حتی از سوی همنسلان و همدردانم. سیاست و اقتصاد چشم بسیاری از ما را هم بر روی روح و روان خودمان بسته است.

فرانک‌جان
وقت تو، وقتیکه ما به خاطره پیوسته‌ایم، با چند ضرب و تقسیم ساده شمار کشته‌ها به دست می‌آید. عده‌ی مضروب‌ها و شکنجه شده‌ها و معلول‌ها هم با تقریبی مناسب معلوم است. آن وقت لابد شما فکر می‌کنید اگر آن اعداد را در کنار کشته‌ها و معلول‌های جنگ‌ها و انقلاب‌ها و نسل‌کشی‌های معروف تاریخ بگذارید، به این ترتیب می‌توانید بزرگی فاجعه را اندازه گیری کنید. لابد آن وقت شمار ما را کنار کشته‌گان هلوکاست و جنگ جهانی اول و انقلاب فرانسه خواهید گذاشت و اینطور نتیجه خواهید گرفت که مثلا ما ده درصد آن و 17درصد دیگری فاجعه و سختی از سرگذراندیم. این نامه به همین خاطر برایت می‌نویسم که چنین اشتباهی نکنی.
ظلم بزرگتری که برما رفت نه برتن ما که بر روح و روان ما رفت. ما نه فقط نسلی بودیم که از جنگ و تحریم و ظلم که همگی در هر جایی افسرده‌کننده است روحمان آزرد که در نادرترین شکنجه تاریخ معاصرروانمان به آتش کشیده شد. نادیده گرفتن و انکار این فاجعه بزرگ، گناهی کمتر از انکار هلوکاست نیست که سوختن تن آدمها بود.

فرانک
من در سال 56 به دنیا آمدم. سال‌هایی که بیشترین میزان زاد و ولد در ایران بود. یک ساله بودم که انقلاب شد و دورترین خاطراتم که هر روز کمرنگ‌تر می‌شود به شورش‌های اوایل دهه 60 برمی‌گردد. چند شب را به خاطر دارم که در کوچه مان میان هواداران گروه‌های انقلابی تیراندازی شد. وقتی صدای گلوله می‌آمدمادرم چراغ‌ها را خاموش می‌کرد. بعد در حالی که هر روز اوضاع اقتصادی بدتر می‌شد به مدرسه رفتم. با این که پدرم آدم دست و دل‌بازی بود اما به خاطر ندارم برای من اسباب بازی خریده باشد. بیشتر از اسباب بازی برادرهای بزرگترم که کهنه شده بود استفاده می‌کردم. همین چند سال پیش وقتی که پدرم کارمند بود و اوضاع اقتصادی‌اش خوب و اجناس ارزان و فراوان، آنها را برایشان خریده بود. ازهمان زمان با حسرت بزرگ شدم. نه فقط حسرت وسایل آنها که هر سال حسرت پارسال. من و میلیون‌ها کودک مثل من هر سال حسرت لوازم و امکانات و شادی‌های پارسالشان را می‌خوردند و هیچ چیز بدتراز حسرت روح یک کودک را خراش نمی‌دهد.
و فقط این نبود. ما در حالی حسرت ساده‌ترین چیزها را می‌کشیدیم که خاطره بچه‌هایی که فقط پنچ شش سال از ما بزرگتر بودند پر بود از چیزهایی که دقیقا حکم رویا را برای ما داشت. باور کن هربار برادرم مهدی یا هادی برایم تعریف می‌کردند که توی مدرسه به آنها شیرو موز و پسته مجانی می‌داده‌اند من فقط دهانم آب نمی‌افتاد... دلم آتش می‌گرفت!
اما مشکل بزرگ ما فقط فقرفزاینده نبود. حتی کشته و معلول شدن هزار هزارِ آدم‌ها هم نبود که البته با هر خبر بدی غم بیشتر و بیشترمی‌شد. مشکل سیستماتیک ومقدس کردن غم و مبارزه‌ی علنی با هر نوع شادی‌ای‌ هم بود. در دوران جنگ که عده‌ای عملا شادی کردن را نوعی دهن‌کجی به رزمندگان و شهدا می‌دانستند و بارها دیده بودیم که چطور به مجالس شادمانی، حتی عروسی‌ها با همین مستمسک حمله می‌کردند. اما بعد از دوران جنگ هم این سیاست ادامه یافت و به موازات آنکه رفاه به طور نسبی بیشتر می‌شد شادی و نشاط حتی از دوران جنگ هم کمتر شد. تقریبا هیچ شد.

فرانک‌جان
احساس می‌کنم نامه‌ام لحنی ابلهانه به خود گرفته است. فضای دلمردگی و سرخوردگی و یاسی که در آنها سال‌ها نسل ما را ویران کرد هرگز این کلمات و جملاتِ گزارشی نمی‌توانند شرح بدهند. سوختگی نسلی که ازموسیقی محروم بود، فیلم ندید، مهمانی نرفت، گردش نرفت، نرقصید، هلهله نکرد، اردو نرفت.... و به جای همه اینها همیشه تهدید شد، مجبور به دورنگی شد، به زور به راهپیمایی رفت، دستگیر شد یا ازترس دستگیر شدن از خوشی‌های کوچکش چشم پوشید، نسلی که حتی یک عروسی بدون هراس از "آنها" نتوانست به پا کند و کم‌کم معنای هر گونه مراسم و جشنی در ذهنش تبدیل به جایی برای خوردن غذا شد، نسلی که همیشه جوابگوی "ایشون چه نسبتی باشما دارن؟" بود، نسلی که نتوانست آنطورکه می‌خواهد حتی در مهمانی‌های خصوصی بپوشد، نسلی که فرق دانشگاه و دبیرستان را نفهمید، حتی هویت ملی‌اش از سوی هم‌وطنان خودش تحقیر شد... سوختگی این نسل را چگونه می‌توان با این کلمات تصویر کرد؟

دختر جان
حالا سالهاست که من و بسیاری از هم‌نسلانم مرده‌ایم و همدردی تو دردی ازما دوا نمی کند اما شاید اگر تو و هم‌نسلانت شمارش مرده‌ها را رها کنید و به جای آن سعی کنید گوشه‌ای از ظلم مهیبی که بر روان ما رفت را درک کنید روح زخم خورده ما که سال‌هاست در بی‌وزنی مرگ ضجه می‌کشد شاید اندکی آرام گیرد. ما همه کار کردیم که شما به چنین وضعی دچار نشوید و کمترین وظیفه شما تلاش برای درک فلاکت ماست. شما باید بفهمید یهودیان لهستانی که از سوی نازی‌های آلمانی تحقیرشدند بسیار خوشبخت‌تر از کسانی بودند که سوی هم‌کیشان و هموطنان خودشان شاهد تحقیر هویت ملی خود بودند. باید بدانید آدمی که در فاصله یکسال ازمجلس رقص و شادخواری به اردوگاه مرگ می‌رود زندگی شیرین‌تری داشته از کسی که از اول عمرش تا میان‌سالی یک مهمانی شاد کوچک بی‌ترس را تجربه نکرد. باید بدانید آن کارگر روس که بعد از یک روز سگدو زدن در کارخانه تراکتور سازی نظام توتالیتر شوروی، وقتی شب تمام اندوخته‌اش‌ را با نامزدش در خنکای ساحل خزر نوشید و آواز خواند هزار برابر خوشبخت‌تر ازپدربزرگهای شما بود که نمی‌دانست تعطیلاتش را در کدام جهنم دره‌ای در شمال سرسبزایران بگذراند که سرشار از سرخر و زباله نباشد. باید بدانید مادربزرگ‌های شما چطور حسرت مادربزرگ‌های خودشان را می‌کشیدند که لااقل آنطور که دوست داشتند لباس می‌پوشیدند. باید بدانید در هیچ کجای دنیا جز اینجا و اکنونی که ما در آن بودیم هویت ملی یک ملت بزرگ توسط بخش کوچکی ازهمان ملت بزرگ تحقیر نشد و باید بدانید در کتاب‌های تاریخ ما، تاریخ نه به نفع افتخارات باستانی ملی که در جهت تحقیر آن و بدست آدم‌هایی ازهمین مرزو بوم تحریف می‌شد!
و تو باید بدانی که اولین شبی که من در هشت سالگی‌ام ویدئو دیدم تا چند شب خواب آن فیلم‌ها و شوهای شاد و رنگی را می‌دیدم و تا سال‌ها آه می‌کشیدم از آن همه سرگرمی و سروری که می‌توانست از تلویزیون به جای اینهمه ناله و ضجه سرازیر شود.. و باید بدانی هر وقت با هم‌سن و سالهایم از هر طبقه و قومیتی که بودند وقتی یاد دوران بچگی‌مان افتادیم بغض گلویمان را گرفت.

فرانک
شاد نبودن و تفریح نکردن نه برای یک سال و دو سال، بلکه برای تمام عمر فاجعه هولناکی‌ست اما از آن هولناک‌تر آن است که تو ببینی عده‌ای از مردمان خودت از امکانات تو استفاده کنند و مهمترین وظیفه‌شان کشتن شادی و تمام مظاهر آن باشد، بی هیچ منطق و سود مشخصی.
یهودیانی که به اتاق‌های گازنازی‌ها می‌رفتند البته دلیل نفرت نازی‌ها از خودشان را نمی‌فهمیدند اما درک می‌کردند که به خاطر آنکه آنها گمان می‌کنند یهودی‌ها مسبب مشکلات آلمان‌ها هستند از سوی کسانی که کاملا از کیش آنها متمایزند سوزانده می‌شوند؛ اما ما نه فقط دلیل نفرت این عده را نفهمیدیم بلکه حتی نفهمیدیم به کدامین گمان روح ما، روان ما، شادی ما در آتش ابدی نفرت آنها سوزانده شد و این کار چه سودی برای آنها داشت.

فرانک جان
در اواسط دهه 80 یکبار خانوادگی رفتیم استانبول. آخرین شبی که آنجا بودیم من و مادربزرگت و پدرم و یکی از برادرها نیمه شب رفتیم کنار ساحل. کمی هوا خوردیم، حرف زدیم و بعد از چند دستفروش ماهی کبابی خریدیم و خوردیم. یکی از بهترین شب‌های زندگی‌مان بود. هیچ کدام از آن کارها با هیچ‌کدام از قوانین اسلام و جمهوری اسلامی منافاتی نداشت اما همگی می‌دانستیم هیچوقت در ایران چنان شبی نخواهیم داشت. به همان دلیلی که درهیچ کجای ساحل خزر جای تمیزی نمانده بود، به همان خاطرکه هیچ نهادی نخواست به قدر چند کیلومتر را برای ما پاک کند، به همان خاطر که جلوی هر شرکت خصوصی‌‌ای که خواست برای سود خودش هم که شده چنین کاری کند گرفته شد، به همان خاطرکه چنان با به آب انداختن قایق‌های سفری کوچک در خزر مخالفت شد که گویی پرچم کفر است، به همان خاطر که هیچ جا بی گشت و بازرسی نبود، به همان خاطر که همه جا بلندگو شعار کار گذاشته شد تا دمی بی خراشیدن گوش وچشم نگذرد، به همان خاطر که عده‌ای مهمترین وظیفه خودشان را آزار ما و کشتن شادی‌ها می‌دانستند حتی در خصوصی‌ترین و بی‌آزارترین محافل و مجال‌های بودن ما.
مایی که درهلوکاست دل‌ها سوزانده شدیم.


مباد که فریبت دهد
                      عدد    
                      وقت تصویر هول‌انگیز جنایت
                                                   درخاطر مبهمت

کشته گان را مشمار
           وبا ضرب وتقسیم‌های بی‌حاصل
مخواه که نسبت جنایت را بدست آوری

حجم خنده‌های فروخورده
و گیسوان بربادنداده
و رقص‌های از یاد رفته را
                                کدام عدد اندازه خواهد گرفت؟

ما را مسنج
نه با یهودیانی که سوختند
نه با سربازانی که با مرگ آویختند
و نه با هیچ کسی که
وقت مردن
آوازی بر لب داشت
            قصه‌ای می‌دانست
                     رقصی به خاطرداشت
                                بوسه‌ای...
و خنده را فراموش نکرده بود

ما را مسنج
جز با سیاه‌چاله‌ای عظیم
             تاریک و ساکت
                   بی‌رقص، بی آواز
                    بی‌خنده، بی‌صدا
                         بی‌شعله
                        وقت تصویر هول‌انگیز جنایت
 درخاطر مبهمت

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

توضیحات نیک آهنگ و معذرت خواهی که من به گردانندگان خودنویس بدهکار هستم


 دیروز مطلبی نوشتم در نقد عملکرد سایت راه سبز، که در طی آن به سایت خودنویس هم اشاره ضمنی کرده بودم و از انتشار مطلبی علیه بالاترین انتقاد کرده بودم. خوشبختانه طی این یک روز، دوستان بسیار با بنده تماس گرفتند و نقطه نظرات خود را انتقادی و حمایتی  از مطلب من طرح کردند. جدا از همه نکات، اشاره برخی بر این بود که حساب خودنویس را از جرس جدا کنم. بنده هم در کش و قوس این انتقادات بودم، که دیدم نیک آهنگ، مطلبی در مدح بالاترین نوشته و به خوبی به کارکرد تخصصی خودنویس اشاره کرده. مطلب نیک آهنگ، گویا و حرفه ای بود. امیدوارم این منطق در ادامه کارکرد خودنویس هم ادامه یابد. به هر حال لازم دیدم بابت اشاره تلویحی به خودنویس در مطلب قبلی و اتهام به همکاری سایت مذکور با جرس و سناریو کلید خورده، در حذف رسانه مستقل بالاترین، بطور رسمی از گردانندگان سایت خودنویس عذر خواهی کنم. امیدوارم که این دید حرفه ای در سایت جرس هم دیده شود و کدورت های پیش آمده بین برخی از اعضای جنبش سبز و گردانندگان این سایت برطرف گردد. 



ملا نصرالدین و سهام عدالت


امروز ایمیلی از یک دوست به دستم رسید، حاوی مطلبی بسیار خواندنی و آموزنده. متاسفانه منبعی نداشت، و من برای این که این مطلب خواندنی، خواننده بیشتری داشته باشد، در وبلاگ قرار دادم، چون فکر میکنم حتما  به مراد نگارنده، کمک خواهد کرد، که همانا آگاهی است
ملا نصرالدين هميشه اشتباه مي‌كرد
ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي، حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند، ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند، سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست، اما اگر سكه طلا را بردارم، ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام.

شرح حكايت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)
ملا نصرالدين با بهره‌گيري از استراتژي تركيبي بازاريابي، قيمت كم‌تر و ترويج، كسب و كار «گدايي» خود را رونق مي‌بخشد. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل مي‌كند و از طرف ديگر مردم را تشويق مي‌كند كه به او پول بدهند.
«اگر كاري كه مي كني، هوشمندانه باشد، هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.»
 
شرح حکایت 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی)
ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.
«اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد.»

شرح حکایت 3 (دیدگاه حکومت ماکیاولی)
ملا نصرالدین درک درستی از نادانی های  مردم داشته است. او به خوبی می دانسته هنگامی که از دو سکه طلا و نقره مردم ، شما نقره را بر می دارید آنها احساس میکنند که طلا را به آنها بخشیده اید! و مدتی طول خواهد کشید تا بفهمند که سکه طلا هم از اول مال خودشان بوده است .و این زمان به اندازه آگاهی و درک مردم میتواند کوتاه شود. هرچه مردم نا آگاهتر بمانند زمان درک این نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانیتر خواهد بود. در واقع ملانصرالدین با درک میزان جهل مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.
«اگر بتوانی ضعفهای مردم را بفهمی میتوانی سر آنها کلاه بگذاری ! و آنها هم مدتی لذت خواهند برد!»
 
مثال : شما به تعدادی از مردم 100هزار تومان (100 دلار )بابت سهام عدالت! یا هر چیز دیگر بده(حداکثر معادل4میلیارد دلار) ، آنوقت میتوانی برای مدتی 400 میلیارد دلار درامد نفت را هر جور  خواستی خرج کنی!! البته مدت آن به میزان ناآگاهی مردم بستگی دارد

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

من، اسپینوزای بالاترینی، از امروز، سایت جرس و دیگر سایت های سازش کاران را تحریم میکنم




    سه هفته پیش، وقتی سوتی عجیب سایت های اصلاح طلب در نحوه پوشش اخبار ترور دکتر علیمحمدی را دیدم، بسیار تعجب کردم، و قضیه انتساب این ترور به انجمن موهوم پادشاهی و تایید این خبر را یا از روی ساده دلی مدیران این سایت ها میدانستم، که درگیر بازی سپاه شده اند، و یا شروع یک استراتژی از سوی این سایت ها که به تبع تصمیم حلقه های بالاتر اصلاح طلبان حکومتی میدانستم، قضایا گذشت تا چند روز بعد، مصاحبه سایت راه سبز(جرس) را با کدیور خواندم، و نکته ی آزار دهنده این مصاحبه آن بود که مصاحبه کننده، سایت جرس، به خود اجازه داده بود که به همراهان سکولار سبز، به شدت توهین کند، حالم به شدت از این دلالی و سفره پهن کنی آقایان گرفته بود تا شاهکار جدیدشان را در سانسور نامه پسر آیت الله خلج به خامنه ای دیدم. این بار شکم به یقین تبدیل شد که آقایان دارند صفشان را از مردم جدا میکنند تا بتوانند سر موعد، سفره های پهن کرده خود را پر کنند.
چند روزی حالم به شدت گرفته بود و با خود کلنجار میرفتم که آیا نامه سرگشاده به برادرانی که از جنبش فقط بهره گرفتند تا سهم خود را بیشتر کنند، نامه ای بنویسم یا نه. در این میانه، یکی از دوستان که بسیار صبورتر از من بود و همواره دفاع از آقایان اصلاح طلب را برخود واجب میدانست، نامه ای برایم فرستاد که در آن  گله ای جانانه از آقایان کرده بود، و جالب آن بود که از بنده خواسته بود که حتما نامه را در وبلاگم قرار دهم. مشخص بود که بوی گند کاری آقایان، صدای اصلاح طلبان دیروز را هم درآورده. باز برخود نهیب زدم که نوشتن نامه به آقایان در این شرایط دادن امتیاز به کودتاچیان و غضنفرهای کمونیست کارگری و امثالشان است. باز خون دل خوردم و مهر سکوت بر لبانم زدم.
اما گویا، در مقابل آقایان هرچه نجابت به خرج دهی، پرده دریده تر چهره منفعت طلبانه و حذف گرایانه خود را عریان میکنند.  تنها چیزی که در این مدت انگیزه بنده بود بر خاموشی، نجابت مهندس موسوی، ایستادگی خانم رهنورد و شجاعت شیخ اصلاحات بود و گرنه از دست شیخ عبا شکلاتی سال ها پیش کشیده بودیم و میدانستم که او مرد این کار نیست. و یاران دیروز این سید، به جز راه او نخواهند رقت.
قضایا ادامه داشت که امروز سایت جرس مرحله جدیدی از سناریو خود را کلید زد و آن حمله ناشیانه به بالاترین بود. بالاترین تنها رسانه مستقل فارسی زبان بوده که  تقریبا به عنوان خالص ترین رسانه جنبش اخبار جنبش را در سریع ترین زمان ممکن و صحیح ترین شکل ممکن انعکاس داده است. مسلما  این رسانه موی دماغ آقایانی بود که به بساط سفره پهن شده خود فکر میکردند. و کم کم باید بساط این رسانه مستقل را پایین بکشند تا بتوانند بدون چشمانی ناظر و زبان هایی گویا، هر آنچه خود صلاح میبینند را به نمایندگی از جنبش سبز بکنند. این سناریو وقتی رنگ و بوی واقعی تری میگیرد که سایت خواهر خوانده جرس، خودنویس، هم در اقدامی هماهنگ با جرس به بالاترین تاخته است.
به عنوان یک بالاترینی، شرمندگی خود را از تک تک کاربران بالاترین و اعضای جنبش سبز، اعلام میکنم که اعتبار حساب کاربری خود و بالاترین را گاها صرف دادن لینک از این سایت ها کرده ام تا این سایت های گمنام از همت جوانان سبز، اعتباری یابند. و اعلام میکنم بعد از این به هیچ وجه اعتبار کاربری خو را که از رای تک تک کاربران جمع کرده ام، خرج آقایان سفره پهن کن نخواهم کرد و تا آخرین قطره خون، در راه آرمان های آزادی خواهانه جنبش سبز خواهم ایستاد و همین جا بلند و رسا اعلام میکنم که ما تا زمان رسیدن به خواسته های حداقلی خود که همانا اصلاح قانون اساسی و حذف حلقه باطل قدرت از ساختار حکومت است، از راه مبارزه مسالمت آمیزی که درپیش گرفته ام، باز نخواهم ایستاد. و خواهشم از دیگر خواهران و برادران جنبش سبز آن است که در این تحریم، بنده را تنها نگذارند. بدیهی است که تا زمانی که آقایان شفاف هدف حرکتشان را تعیین نکنند و حداقل خواسته هایشان را به صراحت اعلام نکنند و طی یک نامه رسمی از کاربران و مخاطبین بالاترین عذرخواهی نکنند، این تحریم بنده پا بر جا خواهد بود.






ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

تهدید هاشمی متوجه کیست؟ یزدی یا خامنه ای؟




پس از هفته های به ظاهر ساکت در عرصه مناقشات سیاست مداران جمهوری اسلامی، از دیروز این آرامش ظاهری با سخنان کروبی به هم ریخت. سخنان دو پهلوی کروبی، واکنش های متفاوتی را برانگیخت، هر چند به اعتقاد نگارنده ی این سطور، دوپهلویی و ابهام در حرف های کروبی عمدا بدین شکل و شمایل گفته شده است. اما، نکته مهم و مهجورمانده در سخنان کروبی را میتوان در به وسط کشیدن اسم خامنه ای در این معرکه دانست. به نظر میرسد که بر عکس برداشت برخی، این حرف های کروبی بیشتر از آن که حامل پیام به جنبش سبز باشد، حامل پیامی مهم به حاکمیت میباشد. رمز گشایی از این پیام، بدون در دست داشتن اسناد محکم از آنچه در پس پرده میگذرد، هرچند سخت بوده و مسلما بازه بزرگی از انحراف در تحلیل شرایط  را شامل میشود ، اما برای این امر، میتوان از تجانس قسمت های مختلف پازل عملکرد سران جنبش، فعالین سیاسی اصولگرا و سران کودتا مدد گرفت.
در تحلیل پیشین از احتمال نزدیکی خامنه ای به هاشمی و معتدلیون نظام گفته شد و ذکر گردید که سپاه به عنوان بازنده اصلی این نزدیکی، مسلما مانع تحقق این سناریو خواهد شد.
نگارنده حتی ترور دکتر علیمحمدی را چندان بی ربط به این تاکتیک سپاه نمیداند. اما آیا این نزدیک شدن هنوز ادامه دارد و یا در جایی متوقف شده است؟ و یا پسگرد هایی داشته است؟ برای پاسخ دادن به این پرسش، باید قرینه های عینی در صحنه سیاست جمهوری اسلامی را کنار هم چید.
در هفته های اول پس از عاشورا، خامنه ای به اعتدالیون نزدیک شد و طیف میانه رو نظام قوی تر شد و قدرت مانور بیشتری یافت. این ماجرا ادامه داشت تا وقوع 3-4 رخداد، که  شاید سبب توقف این نزدیکی گردید. یکی از این حوادث، ترور دکتر علیمحمدی بود، مسلما این ترور حامل پیغامی برای همه نیروهای درگیر در این بازی بود، این که معنای دقیق این ترور چه بود، امری است که با اطلاعات موجود ما نمیتوان جواب دقیقی برای آن یافت. اما به صورت تقریبی میتوان گفت که حلقه های تندرو کودتاچی با این ترور به خامنه ای پیغام دادند که درصورت ادامه سیاست سازش، باید منتظر ترورهای بیشتر و ملتهب تر شدن بیشتر جامعه باشد. هر چند اینکه روز قبل از ترور نیروهای امنیتی به بازرسی منزل مسکونی این شهید پرداخته بودند، شاید شائبه سوزاندن مهره  مطلع از امور مخفی رژیم در صحنه هسته ای را بیشتر تقویت نماید. اما به هر حال این ترور شروع یک دسته اتفاقاتی بود که پس از آن، این پروسه نزدیکی متوقف شد. مثال دیگر برای متوقف شدن این پروسه، حضور حسینیان و بروجردی در جلسه روبه فردا بود. که این برداشت را به ذهن متبادر میکرد که سرعت  نزدیکی خامنه ای و معتدلین  کمتر شده است. البته حضور شخص حسینیان این پیغام را داشت که طیف تندرو کودتاچی توانسته اند از خامنه ای امتیازاتی بگیرند. شاید بازتاب حرف های دکتر اطاعت در برنامه هفته پیشین در سطح جامعه در این تصمیم گیری بی تاثیر نبود و خامنه ای را به این واقعیت میرساند که اگر فضا را اندکی باز کند، بیشتر کنترل امود را از دست خواهد داد. 
به هر حال صحبت های دیروز کروبی در این چهارچوب معنایی جز اتمام حجت با خامنه ای ندارد. چرا که بطور صریح خامنه ای را درگیر این تقلب نشان میدهد و به او متذکر میشود که اگر عقب گرد بیشتری داشته باشد،  خود شخص وی را هم به صحنه منازعات خواهند کشید، و دو پهلو بودن این حرف ها یعنی این که ادامه کوتاه آمدن از سمت ما، منوط به قبول پذیرش اشتباه از سمت توست. معنای سخنان کروبی، در حرف های امروز هاشمی نمود بیشتری میباید، وقتی که هاشمی میگوید حل این مشکل از دست رهبری بر میآید. به نظر میرسد که اصلاح طلبان و طیف هاشمی و اعتدالیون، از دو دلی رهبری آگاه هستند و میدانند که خامنه ای نتوانسته طیف تندرو را مجاب به این معامله کند، و از خشم آنان ترسیده است. لذا دارند به خامنه ای پیغام میدهند که این آشی است که خود درست کرده ای، اگر حاضر به حذف آنان بشوی، که معامله ما به جای خود، و گرنه فکر نکن که باز با شخص تو کاری نخواهیم داشت. به عبارت ساده، اگر معامله میخواهی، این همه لفتش نده و احمدی نژاد رو حذف کن و گرنه روی خاموشی ما که پیش شرط مذاکرده بود، دیگر حساب نکن.
اما مهمترین نکته این اتفاقات را میتوان در تهدیدات امروز هاشمی جست، آنجا که میگوید:« در مورد سخنان اخیر آقای یزدی همان گونه که قبلا هم گفتم جوابم تا کنون به سخنان توام با عصبانیت و غرض‌آلود ایشان سلام بوده است، ولی با صحبت‌های دیروز ایشان و اطلاعات رسیده، این بار بوی توطئه به مشام می‌رسد و درباره مسائل ایشان در زمان امام راحل و در جلسه انتخاب رهبری بعد از ارتحال امام و در قوه قضاییه به صورت کتبی مطالبی را گوشزد خواهم کرد.»
ساده ترین برداشت از این تهدید آن است که اوضاع طبق خواست و میل هاشمی پیش نمیرود. اما نکته مهم این تهدید شاید آن باشد که علاوه بر یزدی که این روزها از طرف کودتاچیان مشغول تخریب هاشمی است، به طور غیر مستقیم به خامنه ای هم پیغام فرستاده است. که اگر باز همچنان به رویه سابق رفتار کند، این بار ساکت نخواهد نشست. اکنون میتوان گفت که چرا کروبی دیروز پای خامنه ای را به قضایا باز کرد. و اگر سناریو ساده اندیشانه مطرح شده در تسلیم کروبی درست بود،خامنه ای مسلما امروز نمیگفت که به احدی باج نمیدهیم.
کوتاه سخن آن که روند نزدیکی خامنه ای به اعتدالیون چندی است متوقف شده، و گویا سپاه توانسته است خامنه ای را کامل مرعوب  نتایج این نزدیکی نماید. اکنون پای شخص خامنه ای بطور مستقیم در  منازعات باز شده است، و پیش شرط معترضان برای ادامه نزدیکی، سقوط احمدی نژاد تعیین شده است. چون اگر خامنه ای این کار را بپذیرد، مسلما کودتاچیان را در مقابل خود قرار داده و جبرا باید به اعتدالیون نزدیک شود و این پیروزی مهمی برای معترضین محسوب می شود. و  معترضین این پیش شرط را زیرکانه جلو کشیده اند، و خامنه ای را تهدید میکنند که اگر این پیش شرط را نپذیرد، مسلما اینبار او را از انتقادات صریح به عنوان مسبب امور بی نصیب نخواهند گذاشت.







ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

در پس پرده نشریات موج اندیشه و همت چه کسانی هستند



نامه ای از یک دوست


این روزها یکی از موضوعاتی که در هر دو جناح موافق و مخالف نظام به صورت یک علامت سوال در آمده است انتشار دو نشریه متفاوت و ساختار شکن به نامهای موج اندیشه و همت است . و سوال دیگر این است در این فضای بسته مطبوعات چگونه می شود عکس روی یک مجله آیت الله منتظری باشد. و عکس روی جلد دیگر هاشمی و طیف گسترده ایی از مخالفان.
نشریه موج اندیشه با دیدگاه فوق اصلاح  طلبانه از دیکتاتوری می گوید. و از خیانتهای موسوی،کروبی،خاتمی،عبدالله نوری که در حق آیت الله منتظری و جنبش سبز می گوید و از سازش در میان سران جنبش با نظام سخن می گوید و افراد فوق را به شدت زیر سوال میبرد. و در واقع به دنبال ایجاد تفرقه و شبهه در میان مخالفان نظام و تشتت آرا میان اصلاح طلبان می شود. این که چگونه امکان دارد عکس کسی روی جلد مجله برود که بردن نام وی جز گناهان کبیره است بیشتر به این فرضیه کمک می کند که کار کار خود رژیم است.
نشریه دیگر همت است که آن هم با ادبیات مشابه ولی در جهت دیگر طیف وسعیی از افراد ازآیت الله جوادی آملی گرفته تا  میر حسین موسوی را زیر چتر هاشمی برده که القا کند که هاشمی و مافیای قدرت پشت صحنه اعتراضات بوده و با ادبیات ما فوق اصولگرایی کسانی را زیر سوال برده که به ذهن هیچ کس خطور نمی کند از مخالفین نظام باشند.افرادی مثل باهنر،لاریجانی و محسن رضایی را زیر سوال بردن جراتی می خواهد که فقط به پشتوانه وصل بودن به قدرتی ماورایی قابل تصور است.
موضوع جالب در مورد اين دو نشريه اينکه 

دبير تحريريه هر دو نشريه يک فرد مي باشد. در شناسه موج انديشه آمده دبير تحريريه :امير حسن خواجوي  و در شناسه همت آمده شوراي تحريريه: حسام خواجوي بايد عرض کنم بنده اين فرد را از سالهاي دور و بطور خيلي نزديک مي شناسم. اين فرد در شناسنامه امير حسن خواجوي بوده و در ميان رفقا به حسام خواجوي معروف مي باشد.
اما حسام خواجوی یا امیرحسن خواجوی کیست و به کجا وصل است؟.
وي دانشجوي فلسفه دانشگاه آزاد تهران 
مرکز مي باشد. حسام خواجوي جزو يک حلقه فکري مي باشد که سرکرده اين حلقه فردي به نام اکبر جباري  بوده که اکبر جباري استاد دانشگاه  امام صادق و داماد مرحوم دواني و در نهايت باجناق دکتر الهام معروف مي باشد. این گره با متصل بودن به بدنه بسیج و یکی ازپایگاههای بسیج تهران به راحتی هر کار غیر قانونی که بخواهند با داشتن بی سیم و سلاح  میتوانند انجام دهند .



  

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

روشنفکران تاریک فکر



نامه وارده:


نامه پنج تنی که نامه خود را تحت نام پنج روشنفکر دینی انتشار دادند، نقد های فراوانی برانگیخت. در این میان قصد ورود به این بحث و ایراد نقد های جدید نیست. همینقدرباید گفت که حتی خود امضا کنندگان این نامه هم به آن انتقاد کردند. آنجا که کدیور عنوان نامه را ("  روشنفکران دینی") اشتباه می داند و می گوید:
"در متن و اسم بیانیه از این عنوان استفاده نشده است. این عنوان را برخی دوستان خبرنگار از جمله "جرس" روی بیانیه گذاشتند. راستش من خودم با این عنوان موافق نبوده و نیستم. این عنوان برای این جمع نه جامع است نه مانع و نه لازم. مدتهاست کمتر از این عنوان مبهم استفاده کرده ام. نه نقشه قبلی بود که افراد خاصی اینگونه بیانیه های سیاسی را امضا کنند، نه برنامه خاصی برای ادامه کار با همین افراد است."
به هر حال عموما پس از آنکه یک گروه بیانیه یا نظری را مطرح می کند، اندکی صبر می کنند تا نظرات و نقدها را ببینند و معمولا در این فضای نقد ورودی نمی کنند و خود را ملزم به بحث و قبولاندن نظر نمی کنند. اما به محض طرح نقدها، آقایان که انگارخود را ملزم به اجرای پروژه تزریق اجباری دین به جنبش سبز می دانند بصورت فعال وارد فضای خبری شده اند و هر چه ملت می گویند که جنبش سبز نه جنبش دینی است و نه ضد دینی، شما هم با نحوه عملکردتان عکس العمل های انفعالی را به جنبش تحمیل نکنید ، گوش آقایان بدهکار نیست که نیست و متاسفانه بصورت بسیار سخیفی به نقدها پاسخ گفته اند.چند نمونه از تحرک خبری این برادران را ببینید:
سایت جرس در ابتدای مصاحبه اش با محسن کدیور چنین شروع می کند:
"شبکه جنبش راه سبز(جرس): از زمان انتشار بیانیه پنج نفره آقایان سروش، کدیور، مهاجرانی، بازرگان و گنجی، هجمه تامل انگیزی نسبت به امضاکنندگان بیانیه در داخل و خارج از کشور آغاز شد. از سویی کسانی که گرایش سکولار/ لائیک دارند، گمان کردند که انگار رهبری جنبش سبز از دستشان  خارج شده و سفره ای که  سی سال است بر کنارش نشسته اند، از پیش رویشان جمع شده است! از سوی دیگر هم رسانه هایی مثل کیهان و رسالت و صدا و سیما که می دانستند، این بیانیه در فضای فکری و سیاسی-اجتماعی ایران  موثر است، سیلی از اتهام و افترا و هتک براه انداختند. با توجه به هر دو زاویه دید، جرس مصاحبه ای را با دکتر محسن کدیور اسلام شناس و از امضاکنندگان این بیانیه ترتیب داده است."


جدیدا هم سردسته پنج تن آل عطا در وب سایتش از همین منظر بچه گانه به پاسخگویی می پردازد و می گوید یک گروه از منتقدین به آن نامه را کسانی تشکیل می دهند که معتقدند این پنج تن "منظورشان رهبری جنبش است و می خواهند رهبری جنبش را از سکولار ها و دیگران بگیرند و سفره رهبری را از جلو آنان جمع کنند".
یا در جای دیگر می گوید:
"دوست روزنامه نگاری شیرین و نمکین تعریف می کرد و می گفت: یکی از این افراد که 31 سال است دارند رژیم را عوض می کنند، از بیانیه شما خیلی برآشفته بود و می گفت: آقا دوباره این مذهبیا دارن سفره رهبری جنبش را از دست ما در میارن!" به اش گفت: نه عزیزم محکم سفره را نگه دار به هیچ کس نده!"

جز تاسف از این نحوه تفکر چیزی نمی توانم بگویم جز اینکه  ای برادران آل عطا! جنبش سبز با بزرگواری چشم به گذشته شبه ناکتان بسته است، انتظار این است که شما هم از فضای فکری دوران انقلاب مذهبی ایران بیرون بیایید و دنبال سفره و تقسیم غنایم نگردید. بحث سفره را شما باز کرده اید که یک بار بر سر سفره انقلاب ایران نشستید و حالا شما را از پای آن سفره بیرون انداخته اند. دوباره دنبال سفره نگردید  که سفره ای باز نیست اگر باشد هم سهم همه یکسان است آنقدر که شما نگران نباشید. بحث های بچه گانه سفره و سفره نشینان را شما باز کردید، خودتان هم ببندیدش و از این ادبیات سخیف فاصله بگیرید و نام این تاریک فکری را روشنفکری نگذارید.




ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

عدالت اقتصادی و صدای زنان در جنبش سبز


توضیح: این وبلاگ بنا به سنت سابق، مقالات و نامه هایی که برخی دوستان برای اطلاع عموم ارسال میکنند را بدون دخل و تصرف، عینا منعکس میکند. این مقالات و یا نامه ها، شاید با نظر نگارنده وبلاگ تفاوت هایی جزیی داشته باشد، اما از لحاظ کلی، درچهارچوب دیدگاه صاحب وبلاگ قرار دارند

  : نامه وارده

در چند هفته ی اخیر اقای میرحسین موسوی، ایت الله کروبی و یک گروه پنج نفره متشکل از اقایان گنجی، عطا؛الله مهاجرانی، عبدالکریم سروش، عبدالعلی بازرگان و ایت الله کدیور راه حل هایی یا خواسته هایی را مطرح کرده اند که به اصطلاح سبب برون رفت از بحران کنونی شود.
انچه جنبش سبز را ویژه می کند، حضور یک یا چند سیاستمدار خاص در جنبش نیست، بلکه حضور و نمایش قدرت مردم بی دفاع در متن خشونت های نیروهای حکومتی است. این تظاهرات های مردم بی سلاح و در برابر ان دامنه ی وسیع خشونت های اعمال شده از جانب حکومت، بار دیگر ثابت می کند که مقاومت مردمی که تنها اسلحه شان حضورشان در خیابان است تهدید ی جدی برای حکومت های مجهز به انواع وسایل نظامی محسوب می شود. انچه جنبش سبز را برای قدرتمداران تهدیدامیز می کند تنش درون حکومتی بین اصلاح طلبان و اصولگرایان نیست بلکه حضور مردم و مقاومت کردن شان است. " اتاق فکر" جنبش سبز، نه دو یا سه چهره ی سیاسی که جمعی از مطالبات و مقاومت مردم در خیابان و خواسته های جنبش های زنان، دانشجویی و جنبش های معیشتی اصناف کارگر در طی چند سال اخیر است.
در طول چهار سال ریاست جمهوری اقای احمدی نژاد جنبش زنان در متن خمودگی سیاسی جامعه به شدت فعال بوده است. اکنون زنها در جنبش سبز،  چه در تظاهرات های پر خطر خیابانی یا دانشگاهی، چه در زندان ها و بازداشتگاهها پا به پای مردان مبارزه کرده اند. مادران عزادار و داغدار که یا فرزندان شان در زندان هستند و یا به قتل رسیده اند، ساکت ننشسته اند و عزاداری ایشان در سکوت در پارک لاله هر شنبه و در مقابل، نمایش خشونت عریان حکومت علیه این مادران یکی از سیاسی ترین و موثرترین مبارزات مردمی در جنبش سبز است و رابطه ی قدرت و مردم را به خوبی نمایش می دهد.  با این وجود صدای زنان در مطالباتی که از جنبش سبز مطرح می شوند، کمتر شنیده می شود.
خواسته های مطرح شده از جانب اقای میرحسین موسوی و ایت الله کروبی و گروه پنج نفره تنها به عنوان مقدمه ای برای خروج از بحران مطرح شده اند و طبیعتا قصد ان را نداشته اند که تمامی مطالبات مردم را پوشش دهند. اما از انجایی که تمرکز روی مطالبات سیاسی-اجتماعی-اقتصادی به جای تمرکز روی چهره های سیاسی و دعواهای جناحی سبب بلوغ و پختگی جنبش سبز می شوند، شاید زمان ان فرا رسیده است که زنان گفتمانی را در جنبش سبز اغاز کنند و در متن ان خواسته های خود و انچه در ابعاد وسیع تر منجر به عدالت در جامعه می شود را پوشش دهند. هرچند که مقدماتی که برای حل بحران مطرح  شده اند با بخشی از خواسته های زنان همپوشانی دارند اما از انجایی که تنها مقدمه ای برای حل بحران هستند، تمامی خواسته های اولیه و ضروری زنان را در بر نمی گیرند. خشونت نیروهای سرکوبگر،  کشتار، زندانی کردن توده های مردم و شیوه های نظامی گری حکومت تبعات اسفبار جسمی و روحی برای زنان جامعه به همراه  دارد. خشونت حکومت سبب می شود که صدای زنان کمتر شنیده شود و در عوض مردان قربانیان قدرت که قصد حل بحران خشونت را دارند و مردانی که خشونت را روی شهروندان جامعه تمرین می کنند مقابل هم بایستند و یکدیگر را مورد خطاب قرار دهند. این میان زنانی که باتوم خورده اند، گاز اشگ اور خورده اند، زندانی شده اند، در خیابانها تحقیر شده اند، همسر یا فرزندشان زندان هستند یا کشته شده اند هم علی الاصول نظاره گر این بحث و جدل مردانه خواهند بود.
هنگام ان فرا رسیده است که جنبش  زنان در ایران  پا را از در خواست تغییر قوانین تبعیض امیز علیه زنان فراتر گذاشته و علاوه برتاکید بر درخواست چنین تغییراتی در قانون، باقی فاکتورهای سیاسی-اجتماعی- اقتصادی موثر در تبعیض علیه زنان را به چالشی جدی بکشاند. عدم صریح و جامع گفتمان عدالت اقتصادی، به عنوان مثال، در شرایط بحرانی اقتصاد کنونی ایران که "در 500 کارخانه 200 هزار کارگر از 3 تا 50 ماه حقوق در یافت نکرده اند"(1) یکی از نقاط ضعف پیشنهاد های مطرح شده برای برون رفت از بحران است. این دویست هزار کارگری که از سه تا پنج ماه حقوق دریافت نکرده اند یا خود زن اند یا مردانی هستند که شرایط اقتصادی شان زندگی زنها را تحت تاثیر قرار می دهد. بیکاری هر کارگر میزان استیصال و در نتیجه بزهکاری و خشونت در جامعه را افزایش می دهد که دیر یا زود به همان اندازه ی خشونت حکومت، گریبان مردم را خواهد گرفت. طبعا تشکیل نهادهای مستقل صنفی و کارگری  یکی از خواسته های اولیه و ابتدایی گفتمان زنان در جنبش سبز باید باشد.

یکی از عواقب واردات بی رویه و  خصوصی سازی  کارخانجات توسط دولت احمدی نژاد، اخراج  کارگران بسیار یا دستمزدی کردن شان –در مقابل استخدام دایمی-- بوده است. چنانکه " گزارش های رسمی از افزایش 3 درصد نرخ بیکاری در تهران خبر می دهد. طی یک ماه و نیم گذشته 1646 کارگر به خیل کارگران اخراجی پیوستند"(2). این میان کمبود صدایی احساس می شود که در جنبش سبز،  مشقت و سختی که این تصمیمات دولت به زندگی مردم به خصوص طبقه ی کارگر وارد می کند را انعکاس بدهد. مردم، چه زن و چه مرد، قربانیان بیکاری و گرانی هستند اما این میان در جوامعی که مردان در حوزه ی عمومی حضوری چند برابر زنان دارند --مانند ایران که امار سال 1385 نشان می دهد که 3.5 میلیون زن کارگر استخدام دایمی در برابر 23.5 میلیون مرد کارگر استخدام دایمی داشته ایم(3) -- شرایط بد اقتصادی،  خشونتی مضاعف بر مردان محسوب می شود چون احساس حقارت و ناتوانی فراهم کردن در خانواده را درشان ایجاد می کند.

سالها سیاستمدار ها در رژیم های استبدادی و سرکوبگر از بدن زنها برای بیانیه ی سیاسی دادن استفاده کرده اند. گاهی برای نشان دادن انکه جامعه به سمت مدرنیسم و یا به سمت اسلامی شدن می رود و گاهی برای تظاهر کردن به انکه حفظ کانون خانواده برای حکومت مهم است. مورد اخر در شرایط بد اقتصادی زیاد اتفاق می افتد. به دلیل انکه معمولا سختی های اقتصادی که به مردم تحمیل می شود مشکلات خانوادگی را افزایش می دهد و در جوامعی مانند ایران که مردان تا حدی هنوز خود را موظف به تامین اقتصادی خانواده می دانند، این شرایط بد اغلب سبب اشفتگی و حس تحقیر شدن در مردان می شود. حکومت برای انکه به طور ساختگی این اشفتگی در خانواده را تسکین دهد یا مردان تحقیر شده ی جامعه را نوید دهد که زنان را برای انها کنترل می کند، دست به رفتارهای ضد زن که زنها را محدودتر از گذشته کند، می زند. نمونه اش دردوران اول ریاست جمهوری احمدی نژاد بسیار دیده شد. طرح هایی از قبیل طرح امنیت اجتماعی یا طرح عفاف ملی، نمونه هایی از این دست هستند که قرار است اسلامی شدن و محدود کردن و کنترل کردن زنان جامعه را به مردانی که از نظر اقتصادی ضعیف شده اند نوید دهند. در واقع جابجایی مردسالاری از خانه به حکومت یا دولت اتفاق می افتد. انواع قوانین من-در-اوردی که حتی اسلامی هم نبودند از قبیل منع پوشیدن چکمه از این دست اند. ناگفته نماند که مردانی که حکومت برای جلوگیری از اعتراض شان به شرایط بد اقتصادی زنان را برایشان به اصطلاح محدودتر می کند، خود نیز قربانی شرایط بد اقتصادی هستند و هم قربانی خشونتی که حکومت برای محدود کردن زنها در جامعه به کار می برد. استفاده ی ابزاری از نوع پوشش زنها توسط حکومت برای پیام سیاسی صادر کردن، خشونت علیه نیمی از افراد جامعه است که پیامدهایش گریبان مردهای جامعه را هم می گیرد که هرازگاهی به عناوین طرح عفاف عمومی یا امنیت اجتماعی ارامش و امنیت مردم را مخدوش می کند.
گروه دیگری از کارگران زنی که نه اتحادیه دارند و نه می توانند برای داشتنش تجمع کنند یا اگر کسی خشونتی در حق شان روا داشت به پلیس مراجعه کنند،  کارگران جنسی هستند. نتیجه ی بیکاری و گرانی مسکن-پوشاک-خوراک و نبود رفاه اجتماعی سبب شده است که زنان در سنین مختلف -- حتی بعضی در سنین خیلی جوان—به این نوع کارگری برای امرار معاش به ناچار رجوع کنند. در صورت هرگونه صدمه ی جسمی، روانی که به این دست از کارگران وارد شود،  به دلیل انکه این شغل در ایران زیرزمینی است، مراجعه به پلیس یا گرفتن خدمات درمانی مجانی امکان پذیر نیست. به دلیل زن ستیزی موجود در جامعه ایران، این دست از کارگران زن معمولا تحقیر و خشونتی مضاعف را باید تحمل کنند. اغلب در معرض خطر اعتیاد و انواع بیماری های جسمی و روحی قرار دارند. مراکزی باید طراحی شوند که علاوه بر درمان روحی، جسمی و ترک اعتیاد، اموزش ها و مهارت های لازم به ایشان داه بشود تا انتخاب های شغلی جدید در اختیار این دست از کارگران قرار بگیرد.

برای کمک به استقلال مالی زنان باید شرایط کار کردن در خارج از خانه برایشان مهیا باشد. یکی از دلایل زن ستیزی در جوامع،  بعد از انقلاب صنعتی انتقال پیدا کردن محیط کار به خارج از خانه بود. در واقع دو حوزه ی خصوصی و عمومی شکل پیدا کرد و زنان کمتری توانستند که به کار کردن ادامه دهند. ایا کارخانجات، مدارس، مراکز دولتی و غیر دولتی محل های مناسبی برای نگهداری کودکان دارند؟ یا بطور کل چطور می توان حوزه ی عمومی را برای زنان دوستانه تر کرد تا شرایط کار کردن خارج از خانه برایشان مهیا شود. این هم از دغدغه های مهمی است که گفتمان زنان در جنبش سبز می تواند پوشش اش دهد. مسلما کم کردن ساعت های کار زنان که توسط دولت احمدی نژاد در دوره ی اول ریاست جمهوری اش بطور مفصل بحث شد، راه حل مناسبی نیست چون زنان متقاضی کار به دلیل انکه ساعت های کمتری کار می کنند شانس کمتری برای برگزیده شدن خواهند داشت و اگر صاحب کار حقوق شان را کم کند به ضرر زنان تمام خواهد شد. رفاه اجتماعی از قبیل مراکز نگهداری کودکان در محل کار یا مرخصی بعد از زایمان به والدین،  برای کمک به استقلال مالی زنان نیازی غیر قابل انکار است، اگرنه حضور زنان در حوزه ی عمومی کاهش پیدا خواهد کرد.

مشکل مسکن از دیگر موانع جدی بر سر استقلال زنان است. یکی از دغدغه های بجای جنبش زنان داشتن حق طلاق زنان است. علاوه بر مبارزه برای داشتن این حق باید شرایط زندگی ای شایسته پس از طلاق هم برای زنان مهیا باشد. چه بسا که حتی اگر زنان حق طلاق داشته باشند صرفا به دلیل وحشت از عواقب سخت زندگی پس از طلاق به خشونتی که احیانا علیه شان در خانه می شود تن بدهند. چه بسا که رابطه ای مریض را از ترس بی خانه شدن  ادامه بدهند. طرح خانه های امن و مستقل، از خواسته های جدی زنان باد باشد کمااینکه بسیاری از اعضای جنبش زنان این موضوع را قبلا بحث کرده اند. مشکل مسکن علاوه بر این، میزان درامد خانواده ها را تحت الشعاع قرار می دهد بطوریکه درصد زیادی از درامد صرف اجاره خانه می شود و این تاثیر مستقیم روی تغذیه ی افراد و تحصیل و درمان می گذارد. در نتیجه حل مشکل مسکن و ارایه مسکن ارزان قیمت به خانواده های کم بضاعت یا زنانی که طلاق گرفته اند باید بین خواسته های مطرح شده ی زنان در جنبش سبز باشد. علاوه بر اینها خیلی از زنان پس از مرگ همسرشان به دلیل تبعیض علیه زنان در قوانین ارث، خانه شان را از دست می دهند و پس از عمری تلاش در دهه های هفتم یا هشتم زندگی شان که سن بازنشستگی محسوب می شود، مجبور به اجاره نشینی می شوند که معمولا چون توان پرداخت اجاره را ندارند وابسته به فرزندان شان یا سایر مردهای اقوام نزدیک شان می شوند. ظلمی که قوانین ارث به زنان --به ویژه زنان مسن تر--  روا می دارد معمولا کمتر بیان می شوند.

نیروی هسته ای و خطر زباله های رادیواکتیو یکی از مسایل مهمی است که اینده ی زندگی مردم در ایران را تهدید می کند همانطور که در حال حاضر هم بحرانی بین المللی برای ایران ایجاد کرده است و سالها سبب شده بود که مشکلات داخلی در هاله ی تهدید ها و بحران خارجی پوشانده شوند. گفتمان زنان در جنبش سبز می تواند این سوال کلیدی را بپرسد که در صورت وقوع زلزله –-یا سایرحوادث از این دست-- در این سایت های  هسته ای، چه کسی جوابگوی ضایعه ی حاصل شده خواهد بود، یا اینکه این سایت های هسته ای چه میزان زلزله را تحمل خواهند کرد. با زباله های رادیواکتیو چه خواهد شد .در صورت وقوع ضایعه چه کسی مسول خواهد بود و از صدمه دیده ها حمایت خواهد کرد. اینها سوالها ی مهمی هستند که در سایه ی زورگویی کشورهای غربی به ایران برای عدم دستیابی به فناوری هسته ای گم شده اند. بطورکلی، جای گفتمان محیط زیست در جنبش زنان و سبز خالی است به خصوص که الودگی هوا یکی دیگر از شرایط بدی است که مردم در ایران تحمل می کنند و تقریبا به بخشی از زندگی روزمره مردم تبدیل شده است. خودکشی تدریجی  توسط استنشاق هوایی الوده است و البته تاثیر جسمی و روحی که روی مردم در ایران می گذارد به خصوص کودکان، مسن ترها و زنان باردار هم به شدت نگران کننده است.

گفتمان زنان در جنبش سبز هم باید مبارزه و تغییر قوانین تبعیض امیز علیه زنان را در بر بگیرد هم انکه مبارزه با تبعیض اقتصادی را پوششی عمیق دهد چرا  که عدالت اقتصادی در گفتمان اصلاح طلب ها وجود ندارد –هرچند که اقای میرحسین موسوی گاهی به ان اشاره ای گذرا می کنند--  و در گفتمان اصولگرایان تنها در حد پوپولیسم است. ورود این نوع گفتمان توسط زنان فعال در جنبش سبز سبب می شود که دغدغه های جنبش زنان از قبیل رفع هرگونه تبیعض علیه زنان از قوانین، مورد توجه احاد مردم قرار گیرد. مشکلات اقتصادی از فراگیرترین و جدی ترین مسایل مردم در ایران هستند و هر گروهی که صادقانه این مشکلات را به زبانی ساده و یا در حد شعار روی یک تکه کاغذ در تظاهرات ها بیان کند، اعتماد مردم را به خود جلب خواهد کرد و شانس این را خواهد داشت که با صدایی بلند تر از بقیه، خواسته های عدالت طلبانه ی دیگرش را هم مطرح کند. البته به شرط انکه عدالت اقتصادی دغدغه ی جدی ان گروه باشد نه انکه به داشتن چنین دغدغه ای تظاهر کند.
گفتمان زنانه در جنبش سبز در عین اینکه باید از حق زنان بر بدن خود و ازادی انتخاب  نوع پوشش زنان دفاع کند باید مبارزه با تبعیض های قومیتی و دینی-مذهبی را هم از دغدغه های اصلی خود قرار دهد. اگر امروز این نوع تبعض ها را  پوشش ندهیم، کی خواهیم داد؟ تبعیض دست ساخت حکومت ایران و دو دسته کردن مردم به شهروندان خودی و غیرخودی باید به طور مکرر در گفتمان های زنان پوشش داده شود. زنان تنها به دلیل جنسیت شان از شهروندان غیرخودی جامعه اند صرف نظر از بینش سیاسی-مذهبی و محل سکونت شان. در عین حال مانند مردان جامعه، بنا به بینش سیاسی یا باورهای مذهبی شان می توانند مضاعف غیرخودی محسوب شوند. منظور انکه زنان درد غیرخودی بودن را خوب می فهمند و می توانند علیه این دوگانه ی سیاه و سفید سازی شهروندان ایران بنویسند و بگویند. ناگفته نماند که اینروزها دامنه ی ناخودی بودن به شدت افزایش پیدا کرده است و حتی بعضی از افراد پایبند به مذهب شیعه --هم در عمل هم در اعتقاد-- و افرادی که سالها بخشی از قدرت بوده اند هم ناخودی محسوب می شوند. منظور انکه اینروزها غیر خودی بودن به سکولار بودن و یا اقلیت قومی یا مذهبی بودن منحصر نمی شود. می توان غیر خودی بود، عملا شیعه مذهب بود و به نظام هم وفادار بود. در نتیجه غیر خودی بودن به یک نوع دین و مذهب خاص یا قومیت و نژاد خاص دیگر محدود نمی شود. این فرایند خودی سازی و غیرخودی سازی که موجب تفرقه میان مردم می شود و توجیه گر تبعیض و ظلم علیه غیر خودی ها ست می تواند به معضلی در حد نژادپرستی اسراییلی ها علیه شهروندهای عرب اسراییل یا سفیدپوستهای یک کشور علیه سیاه پوستان مبدل شود. فعالیت جدی و مبارزه عیله این فرایند و مفهوم باید در فهرست مطالبات مردمی باشد.
راه پیروزی جنبش سبز بالا بردن صدای درخواست سیاست های زنانه در ان است. منظور از سیاست های زنانه، سیاست های جنس زن نیست بلکه اجراگری" زنانه" است. سیاست های زنانه را در مقابل سیاست های مردانه از قبیل نظامی گری، سیاست های اقتصادی نیولیبرالی و استبداد بکار می برم. سیاست "زنانه" باید پیرو عدالت سیاسی-اجتماعی و اقتصادی در تمام ابعادش باشد. در عین حال که از ازادی بیان و مطبوعات و تجمعات، حذف شکنجه و سنگسار، حذف مقوله ای به اسم زندانی سیاسی دفاع می کنیم --که بعضی از اینها به درستی در پیشنهادهای حل بحران توسط اقای میرحسین موسوی مطرح شده اند-- باید عدالت اقتصادی را هم به اینها اضافه کنیم که ازادی در جامعه ای که دران تبعیض اقتصادی عمیق وجود دارد، در نهایت منجر به ازادی برای عده ای محدود خواهد شد. درست است که زنها در جنبش سبز دیدگاههای مذهبی متفاوت دارند و میزان تحصیلات، طبقه ی اجتماعی و تاریخچه ی زندگی شان یکی نیست اما می توانند حول مقوله ی عدالت و مبارزه با انواع تبعیض متحد شوند. چه تبعیض هایی که مستقیم زندگی زنان را تحت الشعاع قرار می دهند از قبیل نداشتن حق طلاق و نداشتن حق انتخاب پوشش چه تبعیض هایی که غیر مستقیم زندگی زنان را تحت تاثیر قرار می دهند از قبیل خصوصی سازی بی رویه ی دولت و خرج های هنگفت نظامی به جای تامین رفاه اجتماعی و اموزش و درمان رایگان.
 موج اعتراضی یقه ابی ها در راه است؟ :(1) http://alef.ir/1388/content/view/51981/



موج اعتراضی یقه ابی ها در راه است؟ :(2) http://alef.ir/1388/content/view/51981/





: where are Iran’s working women?